Ssara 14644 ارسال شده در 24 دی، 2011 وقتی بچه بودم و میرفتیم خونه ی عمو اینا یکی از بازی های مورد علاقه مون سگا بود دیگه... من و پسر عموم با هم بازی می کردیم.دختر عموم کوچکتر بود و راحت گول می خورد! در کمال پررویی دسته ی خراب رو می دادیم بهش تا سرگرم بشه! همه ش تقصیر برادر بدش بود. از همون بچگی یاد گرفتیم سر هم رو شیره بمالیم و از اعتماد هم سواستفاده کنیم.:icon_pf (34): 12
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 24 دی، 2011 [h=6]اگه به یه کچل بخندی بی برو برگرد کچل می شی!! حالا به یه میلیونر قهقه هم بزنی هیچ اتفاقی نمی افته [/h] 18
panisa 12133 ارسال شده در 24 دی، 2011 هرکاری کردم که بهش بگم نشد... میترسم... میترسم بگم ... میترسم نگم و دیر شه... 12
*mini* 37779 ارسال شده در 24 دی، 2011 معرفتا کم شده......دوستیا نا پدید شده..... تقصیر من چیه...خو دلم برات تنگ شده:hanghead: 9
Fo.Roo.GH 24356 ارسال شده در 24 دی، 2011 بهانه های کوچک زندگی برای شادی چه سست و بی معرفتند..... دلم بغضی میخواد که بی ترس و تعارف بشکنه بدم میاد از این حس خلا، گیجی و بی تفاوتی.... خسته ام.... 13
sam arch 55881 ارسال شده در 24 دی، 2011 دل نوشته....شروع بارش یک احساس....یا بهانه واسه بارش احساس....یا حتی دست انداختن احساس.... دل نوشته وصل شده به احساس....حتی اگه به تمسخر کردنش باشه.... ناخودآگاه شد...واژه هام...واج آرایی احساس.... دل نوشته است دیگر...وصل شده به....به...... 12
*Polaris* 19606 ارسال شده در 24 دی، 2011 شكایتی نمی كنم، اما آیا واقعاً نشد كه لحظه ای دلواپس تنهایی دست های من شوی؟! به اندازه یک دیدار کوتاه دو نفـره... واقعاً نشد؟! دلم را که می شناسی؟! خوب می دانی دلواپس نبودن ها می شود...! 15
shahdokht.parsa 50878 ارسال شده در 24 دی، 2011 یادم باشه یادت باشه دیگه دلم برای کسی نتپد و تنگ کسی نشود........ فهمیدم واقعا هیچ بنی بشری ارزش عشق و دوست داشتن رو نداره.......... اگر فقط دستم به آدم برسه حسابشو میرسم که برای تنهایی خودش حوارو ملعبه خودش کرد.............:vahidrk: اگر یکم تحمل تنهایی رو میکرد الان ماها هم نبودیم تا این همه زجر بکشیم......... 11
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 24 دی، 2011 به زیر سقف این خونه...منم مثل تو مهمونم...منم مثل تو می دونم...تو این خونه...نمی مونم 12
alimec 23104 ارسال شده در 25 دی، 2011 قبلا دوستم یه کتاب ممنوعه داد بهم..نخونده بودم تا دیروز.. سرچ کردم نقدشو پیدا کردم و خوندم(نقدش خودش یه کتابه) نقد رو خواستم بدم به دوستم بخونه. گفت: نمی خونم ممکنه رو ذهنم تاثیر بذاره البته گریه برای دوستم بود.. 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 25 دی، 2011 گاهی وقـتا دلـم فـقـط سـنـگـیـنـی نـگـاهـت رو مـیـخـواد که زُل بـزنـي بـهـم و مـ ـن بـه روی خـودم نـیـارم . . . 13
*Sanaz* 10640 ارسال شده در 25 دی، 2011 حسرت یکبار قدم زدن در خیابان های خلوت تهران بدون مزاحمت آدم های مریض به دلم مونده. 13
sam arch 55881 ارسال شده در 25 دی، 2011 در باغ سیب....یک نهال کاشتم....در بهار شکوفه زد.....در تابستان به بار نشست.....اما میوه اش سیب نبود.... من در باغ سیب.....نهال ای کاشتم که با دیگران فرق داشت.... تبر در دست دارم..... نمی دانم...آن یک درخت که خود کاشتم بر تنه اش تبر زنم....یا به خاطر او همه درختان سیب را تبر زنم.... . . . کاش می شد....همه در کنار هم....با هر تفاوتی....بمانند.... 13
ارسالهای توصیه شده