.Pa.Ri.Sa. 4117 ارسال شده در 25 دی، 2011 یه غروب بارونی+یه فنجون قهوه داغ+یه کتاب خوب تمام چیزیه که منو امشب اوردز کرده. بعضی وقتا این لذتای کوچیک عجییب به آدم حال میده 15
Fo.Roo.GH 24356 ارسال شده در 25 دی، 2011 یاد شبهای پاییزی خوابگاه بخیر مثل تندر! میتازه این اسب زمونه 12
سـارا 20071 ارسال شده در 25 دی، 2011 اه خو چی می شد منم یه روحیه توپ داشتم.پوست کلفت بودم ؟؟ چی می شد سریع ناامید نمی شدم و ترس برم نمی داشت؟؟؟ :icon_razz: واقعا چی می شد؟؟؟؟ 12
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 25 دی، 2011 ای بابا...انگار می مردم بگم خوبم...خب نمی تونم دروغ بگم...اااااااه.....وجدان درد ندارما...اما ... نه همین خوبه نمی دونم... 12
NEGARi 9387 ارسال شده در 26 دی، 2011 ساعت ۶:۳۳ صبح بالاخره اومدی! میدونی چقدر منتظرت بودم؟! داشتم به خاطرت غصه میخوردم!! اونم من!!! دیر اومدی ولی اومدی.. صداتو شنیدمو از تو تختخواب تو این سرما دویدم دم پنجره! بوی تو مستم میکنه تو میتونی دیوونم کنی...بارونم بالاخره اومدی 10
Ehsan 112349 ارسال شده در 26 دی، 2011 رفتیم سلمونی،میگم آقای عزیز،موهای بنده را از سمت راست فرق باز کن بزن سمت چپ. برداشته همه را از جلو مثل جوجه تیغی زده بالا !!! سلمونی خنگوله تو این مملکت داریم. :icon_razz: 10
*sepid* 9772 ارسال شده در 26 دی، 2011 این لعنتیایی که معتقدن اونی که رفته خودش برمیگرده ، صد در صد کفتربازن! 11
lorena 10305 ارسال شده در 26 دی، 2011 -خانوم ببخشید شما از کدوم دسته ایید؟ +یعنی چی؟مگه دسته بندی داره؟ -بله امروزه روز مردم همه جا دسته بندی میشن دسته ی اول!دسته ی دوم +ما همیشه جزو دسته ی دوم بودیم و در حسرت دسته ی اول:icon_pf (34): 9
کتایون 15177 ارسال شده در 26 دی، 2011 باورم نمیشه خرابش کردن... من قد همه ی روزای تنهاییم اون جا خاطره دارم... با لاته هاش... با لپ تاپم... اون گوشه کنار اون پنجره... اولین بار که پیداش کردم برف می اومد عین فرشته ی نجاتم بود گرم دنج... دلم براش تنگ میشه... 9
pari daryayi 22938 ارسال شده در 26 دی، 2011 تعارض دافع دافع بیشترین میزان آسیب و استرس رو داره یعنی اتنخاب بین بد و بدتر و من چقدر بدشانسم که همیشه دچار این تعارضم.... 8
Ehsan 112349 ارسال شده در 26 دی، 2011 از این خواستگارهای سنتی که زنگ میزنن میگن میخواهیم بیاییم خونتون متنفرم...... مگه عصر حجره،چی میخوای از زندگی ....... 14
*mini* 37779 ارسال شده در 26 دی، 2011 حالم عوض میشه حرف تو که باشه اسم تو باروونه عطر تو همراشه اوون گوشه از قلبم که مال هیچکس نیست کی با تو آروم شد اصلا مشخص نیست بی اعتمادم کن به همه دنیا........:mornincoffee: 9
sam arch 55881 ارسال شده در 26 دی، 2011 قاب عکس رو طاقچه...دورش یک روبان.....نه ذهنت به سمت غم نره.....یک روبان سفید.... یک گلدون گل یاس....نه پژمرده.....زنده به شادی تو.... یک ساعت قدیمی...بالای گلدون....رنگ و رو رفته....مونده رو ساعت...10.... همون ساعت که من بودم.....تو بودی..... ما ساعت را ساکن کردیم در لحظه ای که ما شدیم......با یک حلقه.... تقدیم همه ی اونایی که این لحظه رو تجربه کردن..... اگر رویایی بود.....نویسنده هنوز به این نقطه ی واقعی این داستان نرسیده.....فقط بهانه ای کرد این واژه ها را برای سلام.....سلام به روی ماهت.... 7
Ehsan 112349 ارسال شده در 26 دی، 2011 همه اینجا شاعر و احساساتی هستند جز من..... ما که هر وقت بارون میبینیم به این فکر میکنیم که الان کارتون خواب ها به چه گرفتاری میوفتن. مورچه ها خانه شان ویران میشود و....... 17
pianist 31130 ارسال شده در 26 دی، 2011 الان داشتم به این فکر میکردم که اگه تو این دنیا همه دلشون صاف بود و قلبشون پاک اونوقت همه چی یه جورایی کسل کننده میشد... :JC_thinking: پس عزیزان تیره دل و تنگ نظر خوش باشید... 12
poor!a 15131 ارسال شده در 26 دی، 2011 امضای hamidsafa راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین. ((فریدون فرخزاد)) 4
ارسالهای توصیه شده