moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 مرا عبیر عبارت میزان همین مجسمه ی سنگی ست منقار در سوال خامشی عمر ارواح بی درخت دخیل راه ست پروانه ای که فرش کرده اند و باورم این هنگام در خاطرات کهنه شناور نیست . محمد بیابانی 2
judyabott 8886 ارسال شده در 28 آبان، 2012 تو در من آن تب گرمی که آبم می کند کم کم نگاهت نیز چون مستی خرابم می کند کم کم منم آن کهنه دیواری بجا از قلعه های سنگ که باد و آفتاب آخر خرابم می کند کم کم 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 مرغ آمین درد آلودی است کاواره بمانده رفته تا آنسوی این بیداد خانه باز گشته رغبتش دیگر ز رنجوری نه سوی آب و دانه. نوبت روز گشایش را در پی چاره بمانده. نیما یوشیج 2
judyabott 8886 ارسال شده در 28 آبان، 2012 هر ذره که در خاک زمینی بود است پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است گرد از رخ نازنین به آزرم فشان کان هم رخ خوب نازنینی بود است 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 تن تو کو ؟ تن صمیمی تو کو ؟ ای که تکیه گاه من نبود عطوفت تن تکیده ی تو کو ؟ تنی که جون پناه من نبود سبد سبد گلای تازه ی تنت برای باغ دست من نبود افسته ی ظهور دست های تو جز قصه ی شکست من نبود ایرج جنتی 2
judyabott 8886 ارسال شده در 28 آبان، 2012 دلم گرفته، دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز، نه اين دقايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش، نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست، نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند. و فكر مي كنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد.» نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد: چه سيب هاي قشنگي ! 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 یاری کن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد که تراود در ما همه تو ما چنگیم : هر تار از ما دردی سودایی زخمه کن از آرامش نامیرا ما را بنواز سهراب سپهری 2
judyabott 8886 ارسال شده در 28 آبان، 2012 زان پیش که بر سرت شبیخون آرند فرمای که تا باده ی گلگون آرند تو زر نی ای غافل نادان که تو را در خاک کنند و باز بیرون آرند 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 دوش در خلوت به یادت عالمی غم داشتم بی تو تا برق سپیده ام ماتم داشتم نغمه ی جانسوز من در گوش شب ره می گشود ناله ی پی د پی و آه دمادم داشتم از سر مژگان من هر لحظه اشکی می چکید ای بسا گوهر که در دامان فراهم داشتم غصه بود و اشک بود و آه بود و ناله بود تا کنم جان را به قربانت تو را کم داشتم مهدی سهیلی 2
judyabott 8886 ارسال شده در 28 آبان، 2012 منم آن که دیده به دیدار دوست کردم باز چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 ز، دو سارشکسته می تپد آواره ام به ساق الف ، سه همواره از پیاله ی من آب خورده است با اولین برهنه که می تابم آشکار ز ، دو اغواگرست کودکان نیمه خورده با حضور وسوه حتی اگر عروس محمد بیابانی 2
...YaSss 1393 ارسال شده در 28 آبان، 2012 سهم من از با تو بودن شاید همان گذشته ای بود که گذشت مثل خوابی که دیگر تکرار نمی شود یا گریه ی مردی که کودکی اش را در کوچه های خاطرات همان کودکی اش گم کرد 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 در این ایوان که اکنون ایستاده ام سال تحویل می شود در آن غروب ماه اسفند از همه ی یاران شاعرم در این ایوان یاد کرده ام مادرم در این ایوان در روزی بارانی سفره را پهن کرده بود برای فهرست عمر من ناتمام گریه کرده بود احمدرضا احمدی 2
...YaSss 1393 ارسال شده در 28 آبان، 2012 دو چتر ساده و عاشق، دو دست پاک و نجیب دو چتر سایه هم را همیشه در تعقیب دو چتر آبی و قرمز، چهار چشم قشنگ و دستهای موازی ، و شانه های اریب به رغم حادثه های کمین نشسته به راه و جاده های همیشه پر از فراز و نشیب چقدر شانه به شانه ، به پای هم رفتند به روی جاده، دو عاشق، دو دل، دو نیمه ی سیب ! 2
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 بارید صدای تو و گل کرد ترنم انبوه و درخشنده چنان خوشه ی انجم تعبیر زمینی هم اگر خواسته باشی چون خوشه ی انجم نه که چون خوشه ی گندم عشق از دل تردید بر آمد به تجلا چون دست تیقن ز گریبان توهم خورشید شدی سر زدی از خویش که من باز روشن شوم از ظلمت و پیدا شوم از گم آرامش مرداب به دریا نبرازد زین بیشترم دم بده آری به تلاطم شوقی که سخن با تو بگویم ، گذرم داد موسای کلیمانه ز لکنت به تکلم بسم الهت ای دوست بر آن غنچه که خنداند صد باغ گل از من به یکی نیمه تبسم شعر آمد و بارید به همراه صدایت الهام به شکل غزلی یافت تجسم دادم بده ای یار ! از آن پیش که شعرم با پیرهن کاغذی اید به تظلم حسین منزوی 2
...YaSss 1393 ارسال شده در 28 آبان، 2012 من به تو مدیونم تمام آنچه را که دارم که اگر تو نبودی و در سردیه گرم ترین روزهای آخرین تابستانی که با هم بودیم دست مرا نمی گرفتی شاید همین خاطره ها نیز فقط برایم خوابی بیش نبود مثل مه سپیده دم که با آمدن خورشید همه او را فراموش می کنند!!! 3
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 دیگر برای دیدن او نیست بی گمان کاین راه صعب را همه شب برخود هموار می کنم او مرده است او مرده است در من و دیگر وجود او از یاد رفته است در من تمام آنهمه شبها و روزها بر بادرفته است اینک من با عصای پیری خود در دست بر جان خود تمامی این راه سخت را هموار می کنم اما برای دیدن او ؟ هرگز من از مزار عهد جوانی خویشتن دیدار می کنم رفتم دیدم سیماب صبحگاهی از سربلندترین کوهها فرومی ریخت حمید مصدق 3
...YaSss 1393 ارسال شده در 28 آبان، 2012 تا خدا ، یک رگ گردن باقی است تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده 3
moein.s 18985 ارسال شده در 28 آبان، 2012 هفت جوجه در یکی آشیانهی مشترک، چهارتاشان چلچله دوتاشان بلبل یکیشان کلاغ. بَم، باران، ستاره، هفتمِ دی ماهِ یکی از همین سالهای زلزله. من و فریبرز و سه دوستِ دیگر زیر چادر نشستهایم. نگاه میکنم چیزی گوشهی گلیمِ کهنه میدرخشد. جامهها، پردهها و پیراهنهای بسیار دوخته است، اما خود هنوز برهنه، برهنهی کامل است: سوزنِ بازمانده از کارِ شبانهی زن. میروم ببینم جوجه ها خوابیده اند یا نه؟ سید علی صالحی 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 آبان، 2012 هر چه دام افکندم، آهوها گریزانتر شدند حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست هر کجا پا میگذارم دامنی دل ریخته 1
ارسالهای توصیه شده