رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا

  • Like 3
ارسال شده در

اگر يک سو کني زان رخ سر زلف چو سنبل را

ز روي لاله رنگ خود خجالت‌ها دهي گل را

  • Like 1
ارسال شده در

اشک خیمه زده بر صفحه ی چشم نگرانم

چنـد روزیسـت که دلواپسـم و بـد نگرانم

کوچه از رهگذر سرد غمت زار و گرفته ست

شب بی تابش ماه روی تو برده امانم . .

  • Like 1
ارسال شده در

می دانم که رفتن دلیل نبودن نیست

اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند

کاش تو هم بدانی و بخوانی

کاش او هم ........

 

باید نوشت

باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد

 

میدانم فاصلهء ما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من

تو سفر کردی یا من جا ماندم

تو تکرار کردی یا من .......

 

ولی کاش !!

  • Like 3
ارسال شده در

شب فراق نداند که تا سحر چند استتتتتتتتتت

مگر کسی که در زندان عشق در بند استتتتتتتتتت ...

  • Like 3
ارسال شده در

ته که نوشم نهای نیشم چرایی

ته که یارم نه ای پیشم چرایی

ته که مرهم نه ای برداغ ریشم

نمک پاش دل ریشم چرایی

  • Like 3
ارسال شده در

یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب

تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت

  • Like 2
ارسال شده در

تا کی در انتظار گذاری به زاریم

باز آی بعد از اینهمه چشم انتظاریم

  • Like 2
ارسال شده در

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است دائم گرفته چون دل من روی ماهش است دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند شرح خزان دل به زبان نگاهش است

  • Like 1
ارسال شده در

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست

دل سودا زده از غصه دو نیم افتادست

  • Like 2
ارسال شده در
dt4167apem0aegyafxan.jpg
  • Like 2
ارسال شده در

تو را من چشم در راهم

به سعي ام تا ز دل يك ديده بگشايم

ببينم من فراخي را خبر گيرم من از يارم

تو را من چشم در راهم

  • Like 1
ارسال شده در

من ارچه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند...

  • Like 1
ارسال شده در

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

  • Like 1
ارسال شده در

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

وان درآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی نجاتم دادند...

  • Like 1
ارسال شده در

در آروزی لب سقا

شریعه در خروشه

هزار هزار چشمه خواهش

پیش پاهاش می جوشه

  • Like 1
ارسال شده در

هزاران غم به دل انوته دیرم

هزار آتش بجان افروته دیرم

به یک آه سحر کز دل برآرم

هزاران مدعی را سوته دیرم...

  • Like 2
ارسال شده در

من بوی بی پناهی را

از دور می شناسم :

بوی پلنگ زخمی را

در متن مه گرفته ی جنگل

بوی طنین شیهه ی اسبان را

در صخره های ساکت کوهستان

بوی کتان سوخته را

در مشام ماه

بوی پر کبود کبوتر را

در چاه

این باد بی قراری

وقتی که می وزد

دلهای سر نهاده ی ما

بوی بهانه های قدیمی

می گیرد ...

  • Like 1
ارسال شده در

در نهفت پرده شب

دختر خورشید

نرم می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

وز نگاه سیاه خویش

می سراید

مرغ مرگ اندیش

چهره پرداز سحر مردهست

چشمه خورشید افسرده ست

می دواند در رگ شب

خون سرد این فرسب شوم

وز نهفت پرده شب دختر خورشید

همچنان آهسته می بافد

دامن رقاصه صبح طلایی را

  • Like 1
ارسال شده در

آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت

عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...