کتایون 15177 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 دل تنگ خویشتن را به تو میدهم نگارا بپذیر تحفه من که عظیم تنگ دستم من نميآيم به هوش از پند، بيهوشم گذار بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار... 2
surgun 729 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش آشنای ما شود ما را بخواند سوی خویش 4
surgun 729 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 دل را کجا به زلف رسا ميتوان رساند؟اين پا شکسته را به کجا ميتوان رساند؟ در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش 4
کتایون 15177 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 شهری عشقم، چو مجنون در بيابان نيستم اخگر دلزندهام، محتاج دامان نيستم ... 4
surgun 729 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 ما را به طرب موعظت و پند حرام است بر اهل محبت دل خرسند حرام است 4
کتایون 15177 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 تابه فکر خود فتادم، روزگار از دست رفت تا شدم از کار واقف، وقت کار از دست رفت ... 4
niaz 9807 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 مو که سر در بیابانم شو و روز سرشک از دیده بارانم شو و روز نه تب دیرم نه جایم میکنه درد همی دانم که نالونم شو و روز 2
Mitra 1723 ارسال شده در 12 اسفند، 2010 زاهد ظاهر پرست از حال ما اگاه نيست در حق ما هرچه گويد جاي هيچ اکراه نيست ... 2
master of law 526 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است جانا مگر این قاعده در شهر شمانیست میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 2
master of law 526 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 مارا براه خویش درنگی اگر نبود یاپیش پای ما سنگی اگر نبود اکنون گیاه رسته امید میشدیم کرسی نشین معبد خورشید میشدیم لعنت به هرچه سنگ نفرین به هر درنگ میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 2
moh@mad 5513 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی 2
master of law 526 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 یار اگر ننشست با نیست جای اعتراض پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 3
farid.wtpm 436 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 تورا سريست كه باما فرو نمى آيد مرا دليست كه صبورى از او نمى آيد 4
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 دست از طلب ندارم، تا کام من برآید یا تن رسد به جانان، یا جان ز تن برآید 3
master of law 526 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 دیشب ز تب عشق تو افروخته بودم گر اشک نمیکرد ترم سوخته بودم میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 2
mesi1 42 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 :icon_gol::icon_gol:دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز مرا می خواهی دوستت دارم همچو طلوع عشق در سحرگاه عشق دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور میکنی دوستت دارم همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا می روند همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود دوستت دارم همچو مهتابی که شب های تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود:icon_gol::icon_gol: 3
niaz 9807 ارسال شده در 13 اسفند، 2010 :icon_gol::icon_gol:دوستت دارم چون تو را می خواهم و تو نیز مرا می خواهی دوستت دارم همچو طلوع عشق در سحرگاه عشق دوستت دارم بیشتر از آنچه تصور میکنی دوستت دارم همچو رهایی پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها همچو امواج دریا که آرام به کنار ساحل می آیند و آرام نیز به دریا می روند همچو اواخر زمستان که شکوفه های بهاری باز می شوند همچو غنچه ای که آرام آرام باز می شود و گل می شود دوستت دارم همچو مهتابی که شب های تیره و تار را با حضورش پر از روشنایی می کند دوستت دارم همچو چشمه ای در دل کوه که آرام جاری می شود بر روی زمین و تبدیل به آبشاری می شود که از دل کوه سرازیر می شود:icon_gol::icon_gol: :icon_gol:عزیزم برای شعر بسیاز زیباتون ممنون میتونی اینجا بنویسیشاشعار بلند :icon_gol: دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟ 3
ارسالهای توصیه شده