Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 کمال عشق کجا می برد مرا که چنین نشسته مرغ دلم در رواق و ایوانت 3
farid.wtpm 436 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 تو اگر صاحب نوشى و اگرضارب نيش ديگران راست كه من بى خبرم با تو ز خيش 3
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 شب را اگر از مرده دلی زنده نداری جهدی کن و دامان سحر گاه نگهدار 2
کتایون 15177 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 روزگاری شد ز چشم اعتبار افتادهام چون نگاه آشنا از چشم يار افتادهام ... 2
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 ماه من گر پیشتر از صبح بر خیزد زخواب تا به شب بیرون نیاید از خجالت آفتاب 2
کتایون 15177 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 با تجرد چون مسيح آزار سوزن ميکشم ميکشد سر از گريبان ز آنچه دامن ميکشم ... 2
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 ما زگیرایی چشمان تو پا بر جاییم ورنه اول نگهت برده توانایی ما 2
کتایون 15177 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 از سر کوی تو گر عزم سفر ميداشتم ميزدم بر بخت خود پايی که برمی داشتم ... 2
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 مژگان تو به خنجر تشبیه کرده شاعر تشبیه تازه ای نیست اما به دل نشیند 2
کتایون 15177 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 دوش رفتم به سر کوی به نظارهی دوست شب هزيمت شده ديدم ز دو رخسارهی دوست... 2
کتایون 15177 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 نگارينا دلم بردی خدايم بر تو داور باد به دست هجر بسپردی خدايم بر تو داور باد ... 4
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 دستی به سر زلف کشید آن بت طناز گویا که زدلهای پریشان خبری داشت 3
farah 64 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 تا تو نگاه می کنی کارم فقط آه کردن است ای فدای چشم تو این چه نگاه کردن است 3
surgun 729 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 تا قلندر نشوی راه نیابی به نجات در سیاهی شو، اگر میطلبی آب حیات 1
niaz 9807 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 تو و من آشنای فصلهای مشترک بودیم کنون طرح جدایی بین ما بیگانه میریزد 2
مرید 1252 ارسال شده در 10 اسفند، 2010 دارم بتی ز کج کلهان کج کلاه تر رویش چو ماه لیک ز هر ماه ماهتر 1
ارسالهای توصیه شده