رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

ره داور پاک بنمودشان

زآلودگی ها بپالودشان

  • Like 3
ارسال شده در

نتوان گفت كه این قافله وا می‌ماند

خسته و خفته از این خیل جدا می‌ماند

  • Like 2
ارسال شده در

داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد ............. سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد

گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار............. قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار

بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد .......... عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد

 

گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم .......... درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم

آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود .......... اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود

هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت................ زآتش خویش هر کسی میسوخت

  • Like 1
ارسال شده در

تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را

در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان

(خاقانی شروانی)

  • Like 1
ارسال شده در

تو را من چشم در راهم

شباهنگام در آن نوبت

که بندد دست نیلو فر

به پایه سرو کوهی دام

  • Like 1
ارسال شده در

دردا و دریغا که قلم ها و زبان ها

نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند!

  • Like 1
ارسال شده در

نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین

حمزه ای باید در این صف آهنین

  • Like 2
ارسال شده در
دردا و دریغا که قلم ها و زبان ها

نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند!

درم داد و دینار درویش را

نوازنده شد مردم خویش را

  • Like 2
ارسال شده در
درم داد و دینار درویش را

نوازنده شد مردم خویش را

 

 

آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید .......... زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم ........... بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

  • Like 1
ارسال شده در

دوستی با مردم دانا نكوست

دشمن دانا به از نادان دوست

دشمن دانا بلندت می كند

بر زمینت می زند نادان دوست

  • Like 1
ارسال شده در
آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید .......... زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد

تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم ........... بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد

در دژ پدید آمد آن جایگاه

فرود آمد آن گرد لشکر پناه

  • Like 1
ارسال شده در

دوستی با مردم دانا نكوست

 

دشمن دانا به از نادان دوست

دشمن دانا بلندت می كند

بر زمینت می زند نادان دوست

 

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد......... تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد ........... تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

  • Like 1
ارسال شده در

زآتش خویش هر کسی میسوخت

 

تو را نادیدن ما غم نباشد

که در خیلت به از ما کم نباشد

من اول روز دانستم که این عهد

که با من می کنی محکم نباشد

  • Like 1
ارسال شده در

دوستی با مردم دانا نكوست

 

 

 

دشمن دانا به از نادان دوست

 

 

 

دشمن دانا بلندت می كند

 

 

بر زمینت می زند نادان دوست

تو با او نیک و به بدیار باش

نگهبان دژ باش و و بیدار باش

  • Like 1
ارسال شده در
تو با او نیک و به بدیار باش

نگهبان دژ باش و و بیدار باش

 

شاعری دربدر و شبزده‌ای سوخته دل

 

از گل روی عزیزی همه‌ی عمر خجل

 

بوده‌ام صاحب دنیایی و امروز چنین

 

مانده پایم ز بلاخیزی ایام به گل

  • Like 1
ارسال شده در

[تو با او نیک و به بدیار باش

نگهبان دژ باش و و بیدار باش

 

شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد

تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد

  • Like 1
ارسال شده در

دل از من برد روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 

 

.

  • Like 1
ارسال شده در

در جرم توبه کردن بودیم تا به گردون

از توبه های کرده این بار توبه کردم !!!

  • Like 2
ارسال شده در

ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند.

. چیدن که خیال است که دیدن نگذارند

.

  • Like 1
ارسال شده در

در جرم توبه کردن بودیم تا به گردون

 

 

 

از توبه های کرده این بار توبه کردم !!!

 

 

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...