Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 نتوان گفت كه این قافله وا میماند خسته و خفته از این خیل جدا میماند 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 4 آبان، 2010 داد درویشــــی از ســـــر تمهیــــــد ............. سـر قلیـــان خـویـش را به مــریــــد گفت که از دوزخ ای نکــــو کــــــردار............. قـــدری آتـــش بـــه روی آن بگــــذار بگـــرفـــت و ببــــــــرد و بــــــــاز آورد .......... عقــــــــد گــوهـــــــــر ز درج راز آورد گفت کـه در دوزخ هـر چـه گردیـــدم .......... درکــــــــات جحیــــــــم را دیــــــــدم آتـــــش و هیـــــــزم و ذغـــــال نبود .......... اخگــــــری بهـــــــر اشتعــــــال نبود هیچ کـس آتشی نمـــی افـــروخت................ زآتش خویش هر کسی میسوخت 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 تا سلسله ی ایوان بگسست مداین را در سلسله شد دجله چون سلسله شد پیچان (خاقانی شروانی) 1
Spento data_3j 675 ارسال شده در 4 آبان، 2010 تو را من چشم در راهم شباهنگام در آن نوبت که بندد دست نیلو فر به پایه سرو کوهی دام 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دردا و دریغا که قلم ها و زبان ها نجوای شب و سوز دعا را ننوشتند! 1
Spento data_3j 675 ارسال شده در 4 آبان، 2010 نیست حمزه خوردن اینجا تیغ بین حمزه ای باید در این صف آهنین 2
Spento data_3j 675 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دردا و دریغا که قلم ها و زبان هانجوای شب و سوز دعا را ننوشتند! درم داد و دینار درویش را نوازنده شد مردم خویش را 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 4 آبان، 2010 درم داد و دینار درویش رانوازنده شد مردم خویش را آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید .......... زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـد تــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم ........... بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دوستی با مردم دانا نكوست دشمن دانا به از نادان دوست دشمن دانا بلندت می كند بر زمینت می زند نادان دوست 1
Spento data_3j 675 ارسال شده در 4 آبان، 2010 آن دم که مــــرا مــــی زده بـر خـــاک سپــارید .......... زیـــــر کفنــــــم خمــــــره ای از بـــــاده گذاریـدتــــا در سفـــــر دوزخ از ایــن بــــــاده بنوشـــم ........... بـــــر خــاک مـن از ساقــــه انگـــــور بکــاریــــد در دژ پدید آمد آن جایگاه فرود آمد آن گرد لشکر پناه 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دوستی با مردم دانا نكوست دشمن دانا به از نادان دوست دشمن دانا بلندت می كند بر زمینت می زند نادان دوست تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد......... تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد ........... تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 4 آبان، 2010 زآتش خویش هر کسی میسوخت تو را نادیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من اول روز دانستم که این عهد که با من می کنی محکم نباشد 1
Spento data_3j 675 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دوستی با مردم دانا نكوست دشمن دانا به از نادان دوست دشمن دانا بلندت می كند بر زمینت می زند نادان دوست تو با او نیک و به بدیار باش نگهبان دژ باش و و بیدار باش 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 تو با او نیک و به بدیار باشنگهبان دژ باش و و بیدار باش شاعری دربدر و شبزدهای سوخته دل از گل روی عزیزی همهی عمر خجل بودهام صاحب دنیایی و امروز چنین مانده پایم ز بلاخیزی ایام به گل 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 4 آبان، 2010 [تو با او نیک و به بدیار باش نگهبان دژ باش و و بیدار باش شب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 4 آبان، 2010 دل از من برد روی از من نهان کرد خدا را با که این بازی توان کرد . 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 4 آبان، 2010 در جرم توبه کردن بودیم تا به گردون از توبه های کرده این بار توبه کردم !!! 2
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 4 آبان، 2010 ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند. . چیدن که خیال است که دیدن نگذارند . 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 4 آبان، 2010 در جرم توبه کردن بودیم تا به گردون از توبه های کرده این بار توبه کردم !!! ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم 1
ارسالهای توصیه شده