S a d e n a 11333 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 اگر نهال های جنگل بدانند ، روزی تن هاشان دسته ای در دستان تبر یه دوشان خواهد شد ، شاید ، هرگز دل تنگ باران نشوند . 4
laden 4758 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 امشب صليب رسم كنيد، اي ستارهها برخاستم ز بستر تاريكي و سكوت گويي شنيدم از نفس گرم اين پيام عطر نوازشي كه دل از ياد برده بود اما دريغ، كاين دل خوشباورم هنوز باور نكرده بود 4
S a d e n a 11333 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 نفست چقدر شبیه مردمک چشمم دودو … می زند ترسیده ای ؟خسته ای شبیه خودم؟و هراسان شبیه ثانیه هاسنگین مثل دقیقه هاوساعتها را… راستی قول هایت را به چه قیمت به عبور زمان فروخته ای؟ من هنوز کنار رد پای گذشته ایستاده ام 5
laden 4758 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 مي ترسم وقتي كه - از اين هجرت بي حدود برگردي، ديگر نه شعري مانده باشد، نه شاعري... 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 برای تو و خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغ ها و نشانه ها رادر ظلمت مان ببیندگوشی که صداها و شناسه ها رادر بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه رادربر گیرد و بپذیردو زبانیکه در صداقت خودما را از خاموشی خویش بیرون کشدو بگذارداز آن چیزها که دربندمان کشیده است سخن بگوئیم… 5
S a d e n a 11333 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا اکنون بیا در کوی ما آن دل که بردی باز ده تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 اصلا بزار همه ازم ایراد بگیرن!!!!!!!! روحیه هم نمیخوااااااااام 4
sadafv 6585 ارسال شده در 1 خرداد، 2013 امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای مــاه تو همدرد من مسکینی... 2
- Nahal - 47858 ارسال شده در 2 خرداد، 2013 دیشب دوباره گویا خودم را خواب دیدم: در آسمان پر میکشیدم و لابهلای ابرها پرواز میکردم و صبح چون از جا پریدم در رختخوابم یک مشت پر دیدم یک مشت پر، گرم و پراکنده پایین بالش در رختخواب من نفس میزد آنگاه با خمیازهای ناباورانه بر شانههای خستهام دستی کشیدم بر شانههایم انگار جای خالی چیزی... چیزی شبیه بال احساس میکردم! قیصر امین پور 2
sadafv 6585 ارسال شده در 2 خرداد، 2013 شما هم میشناسیدشان: همین بعضیهایِ بیحوصله بعضیهای نابَلَد ...! بیخود و بیجهت خیال میکنند درگاهِ این خانه تا اَبَد رویِ همین لنگهی در به در میچرخد. آیا خاموشی باد واقعا از ترسِ وزیدن است؟ 9
- Nahal - 47858 ارسال شده در 3 خرداد، 2013 نمیتوان به جایی گریخت ، حقیقت زیر چتر عادت پنهان است . حال که نه فرار دردی را دوا میکند و نه قرار، باید بر مدار صبر سماعی مردانه کرد ناهید عباسی 8
!BARAN 4888 ارسال شده در 3 خرداد، 2013 آرزوهایم هوایی میشوند ...! به باد میروند ...! دود میشنود ...! حس میکنم معتاد حسرت هایم شده ام...!!! 7
!BARAN 4888 ارسال شده در 3 خرداد، 2013 دلم آنقدر سرد شده است که وقتی بغضم می شکند قطره های اشکم بلور میشوند میخواهم به نخ بکشمشان برای شمارش حسرتهایم وای که چقدر دلم برای خودم تنگ شده .... 6
Mr.101 27037 ارسال شده در 3 خرداد، 2013 آسمـان هـم کـه بـاشی بـغلت خـواهــم کـرد … فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد … پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟… 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 3 خرداد، 2013 برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست این قافله از قافله سالار خراب است اینجا خبر از پیشرو و باز پسی نیست تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما آنسان شدهام گم که به من دسترسی نیست آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است حیثیت این باغ منم، خار و خسی نیست امروز که محتاج توام، جای تو خالی است فردا که میآیی به سراغم نفسی نیست در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است وقتی همهی بودن ما جز هوسی نیست 6
Mr.101 27037 ارسال شده در 4 خرداد، 2013 کسی چه میداند… که امروز چند بار فرو ریختم.. از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود… 7
sadafv 6585 ارسال شده در 7 خرداد، 2013 گاهی ارزش واقعی یک لحظه را ، تا زمانی که به یک " خاطره " تبدیل شود ؛ نمی فهمیم ... 3
ارسالهای توصیه شده