azarafrooz 14221 ارسال شده در 2 بهمن، 2012 همه چیز را به زمان سپردم .... زندگی را به دست روزگار میسپارم ... مبارزه را اندکی متوقف کرده ام ... پرچم صلح را برای زمانه بالا برده ام ... خسته ام ... بگذار کمی اسیر باشم ... از این مبارزه خسته ام... باید کمی قوای تازه جمع کنم ... تا مبارزه جدیدی را آغاز کنم ..... 9
.Yaprak 15749 ارسال شده در 2 بهمن، 2012 مثل باران هاي بي اجازه ، وقت و بي وقت در هوايم پراکنده اي و من بي هوا ناگهان خيسم از تو 9
S a d e n a 11333 ارسال شده در 3 بهمن، 2012 دل داده ام بر باد، بر هر چه بادا باد مجنونتر از لیلی، شیرینتر از فرهاد ای عشق از آتش، اصل و نسب داری از تیرهی دودی، از دودمان باد آب از تو طوفان شد، خاک از تو خاکستر از بوی تو آتش، در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد، کاهی بدست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر ما را، اندوه مادرزاد از خاک ما در باد، بوی تو میآید تنها تو میمانی، ما میرویم از یاد 8
laden 4758 ارسال شده در 3 بهمن، 2012 همیشه... خلاصه می شویم در انحنای دستی که " می فشارد به سلام " و مشتی که می فشارد به وداع ! ! 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 5 بهمن، 2012 چندان از سر ناگزیری زیستم که پنداری مرغی شکسته بال در حسرت آسمانی چندان از سر ناگزیری گریستم که پنداری جویباری در نشیب در آرزوی پایانی روزی تو را خواهم دید آن جا که فردایش در جدال با امروز تباه نشود آن جا که دل ها به هم دست می دهند و زبان ها خاموش تا طنین کلمات زنگاری راه هماغوشی با حقیقت را نگیرد روزی تو را خواهم دید آن جا که چشم و گوش و دل همه یکی و همه برای تو آری تو را خواهم دید تو را خواهم دید 4
پاییزان 3604 ارسال شده در 5 بهمن، 2012 آن چه پیموده ام در حسرت آن چه می پیمایم در حیرت آن چه باقی است ناگزیر آسمانم بی که اختری فریادم بی که یاوری سرمایم بی که آذری تاریک تاریک تاریک مدفون در گستره ی شبی سنگین 4
mani24 29665 ارسال شده در 5 بهمن، 2012 می برد مرا تا آبی ِ دریا تا پشتِ یک ستاره اوجِ لمس دستانَت امشب، خیالت... ... 4
laden 4758 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 لابه لای این همه خواب رویای عشق تو هم رفت به خواب و خودت نآمدی ای عشق و خودت گپ نزدی ای عشق و مرا سوزاندی مرا بردی به خواب خوابی از جنس ناب! خواب....! چه کسی مرا بیدار خواهد کرد؟! با کدامین بانگ؟! با کدامین داد! با کدامین فریاد... 3
fateme-bay 1232 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 دلم میخواست دنیا رنگ دیگر بود خدا با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود ... دلم می خواست دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلم می خواست مردم٬ در همه احوال با هم آشتی بودند طمع در مال یکدیگر نمی کردند کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مرادِ خویش را در نامرادیهای یکدیگر نمی جستند ازین خون ریختن ها٬ فتنه ها٬ پرهیز می کردند چو کفتاران خون آشام٬ کمتر چنگ و دندان تیز می کردند ..... کاش تا دل می گرفت و می شکست عشق می آمد کنارش می نشست کاش با هر دل، دلی پیوند داشت هر نگاهی یک سبد لبخند داشت کاشکی لبخندها پایان نداشت سفره ها تشویش آب ونان نداشت ... 3
fateme-bay 1232 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 دلم می خواست عشقم رانمی کشتند صفای آرزویم را که چون خورشید تابان بود می دیدند چنین ازشاخسار هستی ام آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نامرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند دلم می خواست یک بار دگر او را کنارخویش می دیدم به یاد اولین دیدار درچشم سیاهش خیره می ماندم دلم یک باردیگر همچو دیدار نخستین پیش پایش دست و پامی زد شراب اولین لبخند درجام وجودم های و هو می کرد غم گرمش نهانگاه دلم راجستجو می کرد دلم می خواست دست عشق چون روزنخستین هستی ام را زیر و رو می کرد... دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد جهان درموجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد بهشت عشق می خندید به روی آسمان آبی آرام پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 ترا من چشم در راهم شباهنکام که میگیرند در شاخ «تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛ ترا من چشم در راهم. شباهنگام، در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند؛ در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام، گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمی کاهم؛ ترا من چشم در راهم. ((نیما یوشیج)) 6
sam arch 55881 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 من مدت مدیدی است که پایدار شده ام... یادم نیست از چه وقت..از چه زمان...از چه مکان... فقط در خنثی بودن.....پایدار شده ام.... من رنگ آرامش را فقط و فقط نیلی ندیدم.... رنگین کمان رنگ هایم را از صافی ش رد کردم... من دیر زمانی ست که پایدار شده ام.. 6
Lean 56970 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 تنهـــــایی نام دیگر پاییــــــــــز است هر چه عمیق تـــــــــر برگریزان خاطره هــــــایت بیشتـــــــــــر …! 5
پیرهاید 10193 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 اندر دل بی وفا غم و ماتم باد آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد دیدی که کسی مرا یاد نکرد جز غم که هزار آفرین بر غم باد بلخی 7
laden 4758 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 باران، قصيده واری، - غمناك - آغاز كرده بود. می خواند و باز می خواند، بغض هزار ساله ي درونش را انگار می گشود اندوه زاست زاری خاموش! ناگفتنی است... اين همه غم؟! ناشنيدنی است! پرسيدم اين نوای حزين در عزای كيست؟ گفتند: اگر تو نيز، از اوج بنگری خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گريست! 7
mani24 29665 ارسال شده در 7 بهمن، 2012 פֿـیـآبـآنے بـِבפטּ رَهگـُـذَر... نیمڪَتـ هـآے פֿــآلے... تـآڪسے هـآے بـِבפּטּ سَـرنِشیـטּ... فِنجــانےפֿـآلے اَز قَهــפּه... سیگــارے פֿـامــפּشـ... مَـטּ نیـز تَنهــآیَمـ...! 6
.Yaprak 15749 ارسال شده در 7 بهمن، 2012 پس از چندین فراموشی و خاموشی صبور پیرم ای خنیاگر پارین و پیرارین چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد چه وحشتناک خواهد بود آن آواز که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد 5
mani24 29665 ارسال شده در 7 بهمن، 2012 میگویم: حواســ ــــ ــمــ هســ ـــتـــــ . . کـ ـهـ خیلـــــ ـــے وقتــ استــــ نــ ـــگاهتـــ بـــــهـ تنهایــ ـ ــیمــ نیســ ــتــــ . . . خـــ ـودتــــــ را آزار مـے دهے یا مـــ ـــــرا ؟!! 5
mani24 29665 ارسال شده در 7 بهمن، 2012 قاصدک حرف مرا از بر کن... برو آن گوشه باغ...سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش.. که همین نزدیکی... یک نفر یادت هست... و.. دلــــــــش سخت برایت تنگ است... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 7 بهمن، 2012 خداحــــافظ نگو وقتی هنوز در گیــر چشماتم خداحافــــظ نگو وقتی تا هرجا باشی هـمراتم چرا حالــت پریـــشونه چـــــرا مایوس و دلسردی خداحــافظ نــگو وقتی هـــنوزم می شـــــه برگردی تو یــادت رفته اون روزا یکی تنها کــست می شد خداحــــافظ که می گفتی خـــدا دلواپست می شد 4
ارسالهای توصیه شده