roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 2 شهریور، 2015 شب قدری که دمی پیش تو ماندم خوش بود کامی از عمر که همراه تو راندم خوش بود در خیالم که نه پرهیز و نه پروای تو داشت بوسه ها کز لب نوش تو ستاندم خوش بود و آن همه گل که نسیمانه به شکرانه ی تو چیدم از باغ دل و بر تو فشاندم خوش بود به چمنزار غزل با نی سحر آور خود وقتی آن چشم غزالانه چراندم خوش بود من چنان محو سخن گفتن گرمت بودم که تو از هر چه که دم میزدی آن دم خوش بود فالی از دفتر حافظ که برای دل تو زدم و آن غزل ناب که خواندم خوش بود گر چه با ساعت من ثانیه ها بیش نبود ساعتی را که کنارت گذراندم خوش بود حسین منزوی 7
Dreamy Girl 6672 ارسال شده در 3 شهریور، 2015 به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر سفر نکنی، اگر کتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نکنی. به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی، وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند. به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یک راه تکراری بروی، اگر روزمرّگی را تغییر ندهی، اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی، یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش، و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند، و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی. تو به آرامی آغاز به مردن میکنی اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی، اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی، اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی، که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی. امروز زندگی را آغاز کن! امروز مخاطره کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری! شادی را فراموش نکن! از : پابلو نرودا 6
roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 3 شهریور، 2015 خوب من! عشق همین نیست که میپنداری دوست دارم كه به اين وسوسه تن نسپاری ميرسد آخر اين جاده به تشويش و جنون بهتر آن است در اين راه قدم نگذاری عشق يعنی كه خودت را به كناری بِنَهی مثل موج آن طرف خويش قدم برداری عشق يعني نه شبت چون شب و نه روزت روز گامی آن سوتر از اين دايره تكراری يک نفر پيش تر از تو، به من اين را آموخت مثل يك سنگ شوم با همه دشواری ... سهیل محمودی 5
Tamana73 28837 ارسال شده در 5 شهریور، 2015 "حوا" كه باشی . . . بعضی ها هوا برشان میدارد كه "آدمند"! 7
THE LOST BLADESMAN 135 ارسال شده در 6 شهریور، 2015 کردیم حال خون دل از دیدگان سؤال لیکن بجز سرشک جوابی نیافتیم گشتیم غرق آتش وآبی نیافتیم مردیم در خمار و شرابی نیافتیم 6
roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 7 شهریور، 2015 سالهاست در روح روانم جاریست عشق نقلی استمراریست محمد علی بهمنی 6
helma.b 3345 ارسال شده در 7 شهریور، 2015 دلم گرفته است دلم گرفتهاست به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهٔ شب میکشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد.... کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد پرواز را بخاطر بسپار پرنده مردنیست... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 11 شهریور، 2015 تنهـــــایی یعنـــی ... منتظر هیــــــچ کـــــس نباشی یعنی قــــراری دلهــــــره ای ...لحظــــه ای ... نداشتــه بـاشی... تنهـــــایی همــان دلتنــــگی نیست ... در دلتنــــگی هــا کـسـی حضــــور دارد 4
Tamana73 28837 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 دوستیهای دیرینه معنای زندگی هستند، هرجا هستی بیادت حس خوبی دارم! 5
yanāl 2221 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 زخمي در پهلويـم است.. روزگار نمک ـ ـ مي پاشــد.. و مـن به خــود مي پيچـــــم.. و همه فــــکر مي کنند مي رقـصم 3
fakur1 10131 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت, که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت. من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش, 2
ENG.SAHAND 31647 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 با من بیا به وسعت دریا ... با من بیا به خلوت رویا ... بی تو غرق هزاران موج خروشانم ... مثل عبور قطره ی باران ... بر تن زخمی شقایق ها ... با من بیا به خلوت شبنم ... با من بیا به وسعت پیچک ... با تو شب از کنار من آرام می رود ... مثل عبور حادثه ... از چشم روشن کبوتر ها ... 5
fakur1 10131 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 دیشب غم دل به دل بگفتم بنهفت. چون صبح دمید دیگری هم میگفت. من بودم و دل سر مرا فاش که کرد؟ دیگر غم دل به دل نمی باید گفت. 3
.sOuDeH. 16059 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم با آسمان مفاخره كردیم تا سحر او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم او با شهابِ بر شب تب كرده خط كشید من برق چشم ملتهبت را رقم زدم تا كور سوی اختركان بشكند همه از نام تو به بام افق ها ، علم زدم با وامی از نگاه تو خورشید های شب نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم هر نامه را به نام و به عنوان هر كه بود تنها به شوقِ از تو نوشتن قلم زدم تا عشق چون نسیم به خاكسترم وزد شك از تو وام كردم و در باورم زدم از شادی ام مپرس كه من نیز در ازل همراه خواجه قرعه ی قسمت به غم زدم ♥ حسیـــــــن منـــــــزوی ♥ 5
roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 12 شهریور، 2015 خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من - دل مغرورم - پرید و پنجه به خالی زد که عشق - ماه بلند من - ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگر چه لحظهٔ دیدارت شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من فریبکار دغلپیشه بهانهاش نشنیدن بود چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود حسین خان منزوی . روحش شاد 5
.sOuDeH. 16059 ارسال شده در 13 شهریور، 2015 دلم را چون کلیدی می سپارم به دستِِ مهربانِ گرمِ یارم تسلا بخش و زیبا و صمیمی چقدر این دست هارا دوست دارم ♥ ح.م ♥ 2
roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 13 شهریور، 2015 سکوت می کنم و عشق، در دلم جاری است که این شگفت ترین نوع خویشتن داری است تمام روز، اگر بی تفاوتم ؛ اما شبم قرین شکنجه، دچار بیداری است رها کن آنچه شنیدی و دیده ای، هر چیز به جز من و تو و عشق من و تو، تکراری است مرا ببخش ! بدی کرده ام به تو، گاهی کمال عشق، جنون است و دیگرآزاری است مرا ببخش اگر لحظه هایم آبی نیست ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاری است بهشت من ! به نسیم تبسمی دریاب جهانِ جهنم ما را، که غرق بیزاری است سهیل محمودی 7
ارسالهای توصیه شده