دل مانده 7714 ارسال شده در 22 شهریور، 2013 گره افتاد در کارم به خود کرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم.... 3
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 22 شهریور، 2013 چند خط که می نویسم خالی می شوم مثل ابر سیاهی که می بارد و سبک می شود ...! 5
دل مانده 7714 ارسال شده در 22 شهریور، 2013 چندبار امید بستی و دام برنهادی تا دستی یاری دهنده، کلمه ای مهر آمیز، نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ از پای منشین،آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری! 3
mahboobeyeshab 1399 ارسال شده در 23 شهریور، 2013 در آستان هزار در به انتظار توام و حواس ام نیست که تنی هزار پاره دارم... 4
vergil 11695 ارسال شده در 24 شهریور، 2013 پیرمردی با سپیدی های مو و هزاران مردن رنج بردن ... با خمی در قامت از این راه دشوار دستها خشکیده ، دل مرده ، به ظاهر خنده بر لب و هم گاهی حرف های پیچ در پیچ و هم هیچ ! و گَهکاهی دو خط شعری که گویای همه چیز استُ خود ناچیز ... 7
رُز 563 ارسال شده در 25 شهریور، 2013 دو راه در جنگلی زرد از هم جدا می شدند اماحيف كه نتوانستم از هردو بروم فقط يك رهرو بودم ايستادم و تا آنجا كه چشم كارمی كرد تاآنجا كه جاده در ميان بوته ها گم می شد نگاه كردم بی طرفانه سعي كردم يكی را انتخاب كنم به اين دليل كه علف پوش بود و كمتر از آن گذشته بودند اگر چه، انگار، هردو به يك اندازه مورد استفاده قرار گرفته بورند آن روزصبح، هردو يك جور به نظر می آمدند پر از برگ،جوری كه گويی هيچ كس بر آنها قدم نگذاشته است آه، روز بعد اولی را انتخاب كردم كه به راه های ديگری ختم مي شد اما نمی دانستم كه با گام نهادن در آن ديگر هرگز قادر به بازگشت نخواهم بود سالهای سال بعد، يك روز با آه و حسرت به خودم مي گويم: دوراه درجنگلی از هم جدا می شدند ومن - آن راهی را در پيش گرفتم كه كمتر كسي از آن رفته بود و همه ی تفاوت در همين است 3
ShaMoh 3002 ارسال شده در 25 شهریور، 2013 در اين سراي بي كسي كسي به در نمي زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمي زند يكي زشب گرفتگان چراغ بر نمي كند كسي به كوچه سار شب در سحر نمي زند نشسته ام در انتظار اين غبار بي سوار دريغ كز شبي چنين سپيده سر نمي زند دل خراب من دگر خراب تر نمي شود كه خنجر غمت از اين خراب تر نمي زند گذر گهي است پر ستم كه اندرو به غير غم يكي صلاي آشنا به رهگذر نمي زند چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند نه سايه دارم و نه بر بيفکنندم و سزاست اگر نه بر درخت تر کسي تبر نمي زند 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 26 شهریور، 2013 تمام سرنوشتِ من شده همین که دیده ای، کسی که هر چه می دود به کاروان نمی رسد رویا باقری 4
sam arch 55881 ارسال شده در 29 شهریور، 2013 صبح که بیدار شدم....رنگِ آسمان پرید!... در آیینه که خود را دیدم...شرمنده شدم.. دیگر هیچ وقت با این حال و هوا به آسمان سلام نمی کنم... آسمانم امروز به خاطر من رنگ پریده شد... 7
رُز 563 ارسال شده در 29 شهریور، 2013 کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی مترو ک را کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم و من چون شمع میسوزم و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم درون کلبه ی خاموش خویش اما کسی حال منه غمگین نمی داند و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم درون سینه ی پر جوش خویش اما و من چون تک درخت زرد پائیزم که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند 3
lie 2101 ارسال شده در 29 شهریور، 2013 دفتر شعرهایم را سفید می گذارم از تو دور بودن؛ نوشتن ندارد درد دارد... 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 30 شهریور، 2013 زندگي با همه وسعت خويش محفل ساكت غم خوردن نيست حاصلش تن به قضا دادن و افسردن نيست اضطراب و هوس ديدن و ناديدن نيست زندگي خوردن و خوابيدن نيست زندگي جنبش جاري شدن است زندگي کوشش و راهي شدن است از تماشاگه آغاز حيات تا به جايي كه خدا مي داند. زندگي چون گل سرخي است پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف، يادمان باشد اگر گل چيديم، عطر و برگ و گل و خار، همه همسايه ديوار به ديوار همند 4
رُز 563 ارسال شده در 30 شهریور، 2013 من رنج فروخورده کوهساری را حس کردم روزی که پرنده ای به دنبال خط آرزو سبکبال از فراسوی آن می پرید علی موسوی گرمارودی 4
MAXER89 مهمان ارسال شده در 30 شهریور، 2013 عجــــــب رسمیـــــــــــــــــــــــــــــــــه هه هه هه / رســـــــم زمـــــــــــونهعععععع :banel_smiley_4:
*Polaris* 19606 سازنده ارسال شده در 4 مهر، 2013 تابستان داغــی خواهد بود من اما دلم دیگر به این زندگی گرم نمی شود...! 3
maryam banoo 3238 ارسال شده در 5 مهر، 2013 راه که میروم مدام برمیگردم پشت سرم را نگاه میکنم مدام ... دیوانه نیستم محبوبم را در پشت سر گم کردهام ! 1
mani24 29665 ارسال شده در 6 مهر، 2013 تا به دیروز گمان میکردم رنگ شادی، سرخ است برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام با همه خوب و بدش قرمز بود ولی امروز که بیدار شدم آسمان آبی بود پنجره آبی بود بال پروانه و حتی گلها شعله آبی، نور هم آبی بود برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام هم آبی شد
mani24 29665 ارسال شده در 6 مهر، 2013 وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیاز داشتم. وقتی که دیگر رفت.. من به انتظار آمدنش نشستم.. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز کردم. و چه سخت است. ...تنها متولد شدن مثل.. تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن..! 4
Mr.101 27037 ارسال شده در 6 مهر، 2013 تاریک بود فضای خالی ذهنت من رنگها را زاییدم با درد من چراغ ها را روشن کردم با عشق تو بیدار شدی از خواب... ساعت چند است ؟؟؟؟ 8
ارسالهای توصیه شده