YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 14 آذر، 2012 خانۀ عشق کجاست ؟ من فقط می دانم ناشناسی هر شب پنجرۀ خواب مرا می کوبد یک سبد گل و پروانه و باران در باغ شبم می ریزد و لبخند زنان پشت دلم می پیچد کفشهایش لب رؤیای دلم جا ماندست و نمی دانم من خانۀ عشق کجاست 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 15 آذر، 2012 هیچ ساعتی دقیق نیست و هیچ چیز مال ِ خودِ آدم نیست ، مگر همان چیزهایی که خیال می کند دل بستگی هایی به آن دارد ، بعد یکی ... یکی آن ها را از آدم میگیرند . " عباس معروفی " 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 15 آذر، 2012 زندگیِ من آرام می گذشت. اتفاقی نمی افتاد..! تا این که سکوتی تمامِ وجودم را دگرگون کرد! بی صدا آفتابی شد.. و دستِ مرا گرفت و به راهِ نوشتن کشید! آری سکوت! سکوتی که مشحونِ تحمل هاست.. سکوتی که از دنیا بریده است! کاش نبود.. اما وجودِ من آن را شدیدتر می کند. آی..! ای سکوتی که بی رحمانه مرا غرقِ محبت می کنی! نمی خواهم.. محبت نمی خواهم! آی صدای آشنا!... بد آمدی..چند روزی جرقه زدی رفتی. تماشای تو وقت می خواست گوشِ من پاسخی ندید دلم می خواهد صدایت را بشنوم.. همین! 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 24 آذر، 2012 سـخــــــــت اســــــــت میدانـــــــــــی؟؟ این همه دل در دنیا هست که هیچ کدام برایم تنگ نمیشود 3
شــاروک 30242 ارسال شده در 26 آذر، 2012 تنگی نفست را، نینداز گردن آلودگی، به دنبال دلت بگرد... ببین کجا گیـــــــر کرده است.... 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 26 آذر، 2012 وقتی دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايی ندارد ... فـقـط می خندی تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ... فـقـط گريه می کنی چون به گريه کردن عادت کرده ای ! وقتی دلت خسته شــد ، دیگر هيچ چيز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن ...! 7
azarafrooz 14221 ارسال شده در 26 آذر، 2012 وقــتی همه چیز خوبهمیترسم ...مـا به لنگیدن یکــــ جایِ کارعـــادت کـــرده ایـــم . . .:icon_pf (34): 6
پاییزان 3604 ارسال شده در 27 آذر، 2012 چندین بار تا صبح شب را از سرم باز کردم رو به رو روی بازوهایم خرد و خمیرش کرده ام چنین است گردش جهان بی مالک بی صاحب آخر انصاف کنید یکی از شماها این بازوهای بی پدر این بازوهای سنگی این بازوهای بی آغوش را از دست من بگیرد 6
شــاروک 30242 ارسال شده در 28 آذر، 2012 برای تـــــو برای چشمهـــــــایت برای مــــــن برای دردهـــــــایم برای م ا برای این همه تنهـــــایی ای کاش خــــــــــدا کاری کند... 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 28 آذر، 2012 آه زندگی این منم جوانی از درون پوسیده در برزخی از خودم و دنیای اطرافم چوب خط می کشم بر دیوارهای شهر چوب خط تمام لحظه های تنهایی... می چرخم و خط می زنم آرزوهای از دست رفته ام در جدال با جاذبه زمین, جسمم را تکان می دهم و با تمام وجودم نفرین می کنم عقربه ها را که با سرعت نور زمان را می شکافند و پیش می روند سر بر دیوار فراموشی می کوبم تا شاید از یاد ببرم تمام حسرت های به جا مانده از گذشته را… میان مردگان همی زیسته ام, 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 30 آذر، 2012 تمرین مرگ می کنم تو گود این پیاده رو یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو دارم به داشتن یه درد تو سینه عادت می کنم دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می کنم 2
moein.s 18985 ارسال شده در 30 آذر، 2012 گام به گام...رفته ام...پیاده... سواره ها یکی یکی رد شده اند و ماندند و باز من از آن ها رد شده ام... این جاده..تهش از آن پیاده هاست... 2
azarafrooz 14221 ارسال شده در 2 دی، 2012 این روزها فهمیدم که در هیچ قابی نمی گنجم اما این تقصیر من نیست شاید هم... اما ایستاده ام تا تمامی امروز را نگاه کنم کسی چه می داند شاید فردا لحظه ای که هیچ کس انتظار ندارد پرواز کنم... 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 3 دی، 2012 زخم میزنی و میروی چه باک همینم میشود یادگاری که یاد تورا همیشه برایم تازه کند 5
sam arch 55881 ارسال شده در 8 دی، 2012 خاکستری دقایق سیاه..بر موهای سپیدم ریخته.... مردم می گویند جوان شده ای... مردم عقلشان در چشمشان است.. 8
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 9 دی، 2012 شآدمـ بهـ مهربآنیـ چشمآنتـ میترسمـ از خشونتـ ابروهآتـ خآتونـ بیـ ملآحظهـ معلومـ استـ از زیر روسریـ موهآتـ خآتونـ پشتـ پنجرهـ یـ سلطآنـ منـ حآضرمـ غلآمـ درتـ بآشمـ ایـ کآشـ بیـ مضآیقهـ جآ میشد در گوشـ منـ تمامـ النگوهآتـ تو مثلـ زعفرآنـ خرآسآنیـ خورشید از دو چشمـ تو میـ تآبد حآلا کهـ تویـ دامـ تو افتآدمـ پسـ کو کجآستـ ضآمنـ آهوهآتـ؟! اینـ دور و بر کهـ دزد فرآوآنـ استـ شیرینـ زبانیـ تو خطر دارد خآتونـ توییـ کهـ قند و عسلـ هستیـ بگذآر منـ موآظبـ کندوهآتـ... بگذآر اینـ زبآنـ معآصر رآ اصلا کمیـ عوضـ کنمـ از اینجآ: مخمور جآمـ نرگسـ مستمـ کنـ مدهوشـ از پیآلهـ یـ شبـ بوهآتـ 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 11 دی، 2012 به طرز فجیعی در من زنده ای مثل سلولی تکثیر شده زیر کاغذ کربن انکارنمی شوی وقتی با خط بریل بر چشم های پف کرده ی من حک شده ای و در دستانم نبض انگشتهایت را کاشته ای به یادت می آورم درست مثل چشم بستن بر خورشید و نامت را با زبان بریده ی گنجشک صدا می زنم سامیه ایزدپناه 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 12 دی، 2012 این صدا طنین تن من است که بر سنگفرش زمانه ات نرم چون کوهی خراب می شود! ببین چه ساده با پای پیاده جاده های رفته ات را باز می پیمایم ... بی هیچ شکوه ای! چشمهایم را برای دیدن تو همواره باز نگه خواهم داشت، اگر تنها اگر بار دیگر از یک منظره ام عبور کنی! 9
sam arch 55881 ارسال شده در 22 دی، 2012 پیاده قدم می زند سایه ام پا به پای من... آنجا که به پرتگاه رسیدم...دیده او زودتر فرار کرد به سوی نیستی.... 2
sweetest 4756 ارسال شده در 23 دی، 2012 خیلی وقت است که "بی تابم..."دلم تاب میخواهد و یك هل محكم كه دلم هُـــری بریزد پایین هرچه در خودش تلمبار كرده ... 7
ارسالهای توصیه شده