Ssara 14644 ارسال شده در 23 آذر، 2011 دریاچه ارومیه ! با آنکه می داند هر لحظه مَرگش نزدیک تر می شود، دست از بارور کردنِ ابرها بر نمی دارد، دریاچه ی غریب و تنها… 7
- Nahal - 47858 ارسال شده در 24 آذر، 2011 حالا من به درك... جواب شعرهایم را كه تازه با تو خو گرفته اند را چه می خواهی بدهی؟ 10
sweetest 4756 ارسال شده در 24 آذر، 2011 لعنت به ساعتهایی ک عقب رفته اند... احساس بدی دارم... از امروز یک ساعت بیشتر نبودنت را حس میکنم... 8
*mishi* 11920 ارسال شده در 27 آذر، 2011 من یاد گرفته ام " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... " ولی نمی دانم چرا ... خیلی ها ... و حتی خیلی های دیگر ... می گویند : " این روز ها ... دوست داشتن دلیل می خواهد ... " و پشت یک سلام و لبخندی ساده ... دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده دنبال گودالی از تعفن می گردند... اما من " سلام " می گویم ... و " لبخند " می زنم ... و قسم می خورم ... و می دانم ... " عشق " همین است ... به همین سادگی 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 27 آذر، 2011 خانه دل تنگ غروبی خفه بود مثل امروز که تنگ است دلم پدرم گفت چراغ و شب از شب پر شد من به خود گفتم یک روز گذشت مادرم آه کشید زود بر خواهد گشت ابری آهسته به چشمم لغزید و سپس خوابم برد که گمان داشت که هست این همه درد در کمین دل آن کودک خرد ؟ آری آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنی هرگز را تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ آه ای واژه شوم خو نکرده ست دلم با تو هنوز من پس از این همه سال چشم دارم در راه هوشنگ ابتهاج .... 4
lothar 79 ارسال شده در 27 آذر، 2011 قرار گذاشتی که من چشم بذارم و تو قایم شی من اونقدر سرک به همه جا کشیدم که ...... یا تو زمین بازی را گم کردی یا ........ من دیگر دل و دماغ بازی با خدایی چون تو را ندارم 4
Salar.Mehr 509 ارسال شده در 27 آذر، 2011 تووو نفسمی.همه کسمی هواتو اگه بخوای ازم بگیری میمیرم تووو نورچشممی.آخه عشقمی اگه تو بگی باید واسم بمیری میمیرم عاشقمو وای من دوست دارم وای بی قرارم قلبمو میخوای پس چرانمیای تو کنارم.... جونمو میبخشم واسه ی مهربونی نگاه تو عمرمو میزارم پای عشق چشای بی گناه تو جونمو میبخشم ...میبخشم... عاشقمو وای من دوست دارم وای بی قرارم قلبمو میخوای پس چرانمیای تو کنارم 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 28 آذر، 2011 کاش چون پرتو خورشید بهار سحر از پنجره می تابیدم از پس پرده ی لرزان اتاق رنگ چشمان تو را می دیدم کاش از شاخه ی سرسبز حیات گل اندوه مرا می چیدی کاش در قلب من ای سایه ی عمر شعله ی راز مرا می دیدی 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 28 آذر، 2011 ˙·▪●●● چشمهایت را ببند، چشمانم را میبندم، تا لااقل پشت پلکهایمان با هـــــــم زندگی کنیم... ●●●▪· 5
*mishi* 11920 ارسال شده در 28 آذر، 2011 پایانی برای قصه نیست چرا که نه گوسفندان عاقل میشوند و نه گرگها سیر 6
*mishi* 11920 ارسال شده در 28 آذر، 2011 آدم ها نیششان را می زنند نمک شان را روی زخم هایت می ریزند و می روند پی کارشان… آدم ها آبرویت را با یک کامنت سر بازار حراج می کنند روی غرور له شده ات راه می روند و می روند پی کارشان… آدم ها نیش زدن شان را نمک روی زخم ریختن شان را آبروی دیگری حراج کردن شان را با دروغ های پشت سر کامل می کنند و می روند پی کارشان… آدم ها تهمت می زنند، آبرو می برند، دروغ می گویند اسمش را می گذارند نقد و می روند پی کارشان؛ تو اما هنوز می سوزی هنوز درد می کشی آدم ها می روند پی کار و سراغ زندگی شان تو اما در بی تابی و اضطراب این سو و آن سو می روی به در و دیوار می زنی تا تکه های آبرویت را از سر زبان این و آن… ذره های غرورت را از لا به لای واژه های آن و این… همه ی وجودت را از سر بازار جمع کنی و باز خودت را بسازی خود خراب شده ات را… آدم ها اما رفته اند سراغ زندگی شان آب هم در دلشان تکان نمی خورد ککشان هم نمی گزد! *قصه را رها کن؛ خدا هنوز و همیشه، هست خودش تکه هایت را جمع می کند و باز می سازدت نیک که بنگری، اصلاً خراب نشده ای؛ یعز من یشاء و یذل من یشاء قصه ی حرمت آبروی مؤمن را هم در خانه ای که کسی نیست، مخوان! امروز را فردایی ست… **دلم برای “آدم ها” می سوزد… 4
Ssara 14644 ارسال شده در 29 آذر، 2011 یک مترسک خریده ام عطر همیشگی ات را به تنش زده ام در گوشه اتاقم ایستاده ... درست مثل توست ، فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند...! 6
shaden. 18583 ارسال شده در 30 آذر، 2011 تیغ روزگار شاهرگ "کلامم" را چنان بریده ، که سکوتم "بند" نمی آید ! 10
*mishi* 11920 ارسال شده در 8 دی، 2011 صدای زنگ تلفن ، حرفهای طوطی وار ... بوی گنداب دروغ، بر خودم می لرزم... حرفها رنگین اند، واژه های میرقصند .. کاش گرگ امروز ، طفل دیروز میشد ...... 4
کهربا 18091 ارسال شده در 11 دی، 2011 این وقت شب انگار کسی دارد دانه دانه دلتنگیهایش را لای برفها می کارد ... * کم می آورم برف چشمانم هی آب می شوند... * زمستان همین است که هست حالا در این باغچه حتی دلتنگی هم نمی روید! 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 11 دی، 2011 مي آيي مي گويي و نشنيده عبور مي كني ... . . . كار رهگذر همين است ...! 7
*mishi* 11920 ارسال شده در 15 دی، 2011 حـوا را دیـدم .. کـولـی شـده بـود .. بـه هـر گـوشـه از ایـن دنـیـا سـرک مـی کـشـیـد .. بـه دنـبـال آدم مـی گـشـت !!! 9
*Polaris* 19606 ارسال شده در 22 دی، 2011 کرکس ها شاعر می شوند وقتی پلنگ روی پوست آهو به بچه هایش نقاشی یاد می دهد ! 11
خاله 3004 ارسال شده در 23 دی، 2011 [h=6] این روزها ، این روزها ... امان از این روزها ... که نه تمام می شوند ... نه می گذرند ... نه بهتر می شوند ...[/h] 12
PinkGirl 1453 ارسال شده در 24 دی، 2011 نمي بيني مگراين آهنگ ها-خاطره ها چه گونه درجانم فريادمي كشند كه انگارهزارچوپان تنها يك باره درني لبك دميده اند؟ (رضا کاظمی) 8
ارسالهای توصیه شده