shahdokht.parsa 50877 ارسال شده در 31 دی، 2014 امیدوارم هفته شادی و خوبی در کنار خانواده داشته باشیم .. همه هفته من از روز جمعه رقم میخوره اگه موب بگذره تا آخر هفته ب میشه برام . هفته قبل پر از ضدحال بودم که گذشت . این هفته ایشالا که پر از خوبیه . و باقی هفته ها ... 8
Mahnaz.D 61917 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 به نام خدا هستم. از دو ساعت دیگه می تونید منو خاله مهناز صدا کنید 14
دختر باران 18625 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 چقد کار دارم برای انجام دادن و چقد وقت کمه.واقعا چقد زود زمان میگذره.احساس میکنم زمان فرار میکنه و من هرچقد میدوم بهش نمیرسم.بعضی وقتا استرس میگیرم نکنه بمیرم و به کارام نرسم 7
Mina Yousefi 24161 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 بـــُــریـــدم دیــــگـــه مثـــل . . . نــاخــدا کــه یــه قــدمـــی اش کــــُــــــوه یــَخ دیـــده ! 8
.Apameh 25173 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 اینکه برداشت ها چی باشه از این پُست رو نمیدونم من خیلی جاها پاهام لغزیده و میدونم که بعد ها هم خواهد لغزید... یا ممکنه به یه سری موارد رسیده به ما در قالب دین با تامل فکر کنم با تمام این حرف ها اما تئوری من تو این شب ها: حتی اگه کلی کار داشته باشم باید حداقل یه ربع نیم ساعت برم واسه نشستن تو مجلس عزاداری ممکنه فکرم رو نتونم جمع کنم اونجا... یا حتی به قرار فردا با دوستم فکر کنم یا به اینکه چی قراره به هم دیگه بگیم... یا حتی چُرت بزنم اما یه چیزی رو خوب میدونم اینکه بــایــد برم این یکی از بایدهایی که زیر قولم نمیزنم میرم چون حس خوبی بهم دست میده احساس میکنم از شور آدما انرژی میگیرم پ.ن : بین این همه همهمه هنوز یه چیزایی زندست 8
Lean 56968 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 خدا هیچ بنی بشری رو در درجه اول پسر بزرگ خونه نکنه و در درجه دوم پسر کوچیک خانواده بلند بگو آمین 5
nasim184 12256 ارسال شده در 1 بهمن، 2014 یکی از عادتای بدم خاطره باز بودنمه...مدام دنبال اینم که سالای قبل تو این روزا کجا بودم و چکار میکردم...داخل دفترچه روزمرگی هام فقط اتفاق خوب مینویسم ولی این یه اتفاق بدو نیاز به نوشتن ندارم همش جلو ذهنمه... این چند روزم همش یاد پارسال میوفتم...همش در راه بیمارستان...تا میاد اشک تو چشام جمع شه...میزنم تو گوش خودمو میگم دختر اون الان کنارته سالم و سر حال!و لبخند میزنم خدایا شکرت بابت تمام لحظه هایی که یادمون میندازی و میفهمیم که تو چقدر بزرگیییی حالا بابای دوستم حالش خوب نیست...وقتی حالش حس کردم فهمیدم چقدر دعای این روزای مردم برامون خوب بود.روز عزیز.وقت عزیز...امام عزیز که واسطه ان برای یه خدای بزرگ من براش خیلی دعا کردم کلیم گفتم خدایا میدونم نمیشه ها...ولی عزیزامونو سلامت نگهدار...اگه ازمون گرفتیشون...بهمون ارامش بده تا بتونیم کنار بیایم باهاش خدایا شکر خدایا شکر خدایا شکر و.....برای تک تک نعمتات چه خوب برای ما و چه بد برای ما این روزا بیشتر مراقب هممون باش 7
دختر باران 18625 ارسال شده در 2 بهمن، 2014 بعضی آدما اینقد خوبن که نمیدونم چجوری ازشون تشکر کنم.تو این لحظه یکی بچه های انجمن برام یه کار خیلی با ارزش انجام دادن که واقعا از ته دلم خوشحال شدم. مرسی دوست خوبم. 9
Moment 15228 ارسال شده در 3 بهمن، 2014 در فواصل دوره های حفاری در تاریکی، همواره بایستی بکوشیم تا اشک های خود را به معرفت بدل کنیم... 8
دختر باران 18625 ارسال شده در 3 بهمن، 2014 خدایا شکرت که دلمون پاکه... خدایا شکرت که مثل خیلی ها نیستم و خودمم.خود خودم.خدایا کمک کن همیشه از این بهتر باشم و بهترین برای تو 7
saghar... 6666 ارسال شده در 3 بهمن، 2014 خداجونم سلام! دوباره دلم گرفته....ولی چون تو کنارمی قلبم آروم میگیره! خودت خیر و صلاح منو بهتر میدونیمیسپارم به خودت...هرطور که واسم بهتره همونطور واسم رقم بزن 5
Moment 15228 ارسال شده در 4 بهمن، 2014 همیشه فکر میکردم صدام به اون بالا مالا ها نمیرسه یعنی فکر میکردم حتما باید این صدای ذلیل مرده n سال نوری مسافت طی کنه تا به یه جای دوری برسه که بعدش از انعکاسش یه چیزی به ما بماسه خب آخه اینجوری مگه چیزی ازش میمونه بعدش رفتیم تو کاره تله پاتی و از اینایی که تو دلت یه چیزی میگی بعدش یه اتفاقی میفته که نتیجه اون چیزیه که بش فکر میکنی از اونایی که میگن دل به دل راه داره و به یادت بودم و انگار تو هم به یادم بودی رو میگم، انگاری بعضی وقتا جواب میداد ولی شاید انتظار ما زیاد بوده تویی که داری اینا رو میخونی اصلا فهمیدی چی نوشتم؟عیب از تو نیست چون خودمم نفهمیدم، به نظرم اینجوری بهتره! 7
Abbas.H 15131 ارسال شده در 4 بهمن، 2014 از اونایی نیستم که شکایت کنم و ادای افسرده هارو دربیارم ولی ... پارسال شب عاشورا حدود سه چهار ساعت پیاده روی کردم ... میتونم بگم بدترین روز زندگیم بود ... اون شب اشک ریختم ... ولی دلیلش پرچمای سیاه و دیدن روضه خونا و سینه زنا نبود ... دلیلش دلی بود ... حدود ساعت 8 شب راه افتادم و نزدیک ساعت 11 شب رسیدم به جایی که مقصدم بود ... سوار اتوبوس شدم تا برگردم خونه ... آره مقصدم دورترین ترمینال شهری بود که اتوبوسش از پیش خونمون میگذشت .... زیر نم نم بارون راه میرفتم ... هیچوقت اون حس رو یادم نمیره .. وقتی حس میکنی بدحال ترین آدمی و هیچکس نمیتونه درکت کنه ... آرزو داشتم اون روزا تکرار نشن ولی بعد از اون روز زیاد تجربه اون حسو .. شاید بدتر از اون رو ...داشتم ... به هر حال یک سال سخت رو گذروندم ... امشب یه جورایی یاد اون روز افتادم ... دیروز که خودمو مشغول کردم تا فقط بگذره و یادم نیاد .. ولی امروز یکمی ... اینجارو یادم رفته بود بنویسم الان اضافه میکنم: تو راه برگشت فقط من ویه مرده بودیم تو اتوبوس با راننده ... دیگه همه برگشته بودن خونه هاشون خیلی دیروقت بود ... الان دارم با خودم فکرم یکنم که اون اتوبوس اصلا اون وقت شب اونجا چیکار میکرد ... تا الان بهش فکر نکرده بودم ... تو راه برگشت سرمو چسبونده بودم به شیشه ای که بارون میخورد بهش ... صدای بارون و ... اصن یه وضی :) راننده وسط راه راهو گم کرد ... اشتباه رفت ... تا نزدیک ساعت یک طول کشید تا من برسم خونه ... اون شب خیلی با خدا حرف زدم ... به اندازه تمام عمرم ... برعکس امسال که شاید حتی یک کلمه هم باهاش حرف نزدم ... درباره خیلی چیزا باهاش حرف زدم و البته یکی دو تا خواهشم ازش کردم ... که فکر میکنم انجام داد ... خودش بهتر در جریانه ... به هر حال دمش گرم ... واقعا یکی یه دونه عالمه ... بیخیال همه چی خوب ... نیست دیگه غمی .. تو هم نیستی که بگی دادم بختتو بازی ... نمیرسیم به هم مثل دو تا خط موازی احتمالا با خوندن این متن یکی دو نفر () دعوام کنن ولی دیگه چیکار کنم دلم نمیاد پاکش کنم 10
دختر باران 18625 ارسال شده در 4 بهمن، 2014 واقعا چرا تعداد ادمای خوب اینقد کمه؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟یه سوال بزرگه واقعا برام یعنی خوب بودن اینقد سخته؟؟گذشت داشتن اینقد سخته؟؟.............. مگه ما قراره چند بار زندگی کنیم؟؟ آخرتمون رو برای چی و بخاطر چی خراب کنیم؟؟ خدایا نگاهی بنداز به بنده هات. دیگه بی عدالتی بیشتر از این قراره باشه؟؟ اللهم عجل لولیک الفرج خدایا به حق این شب همیشه دستمو تو دست خودت محم نگه دار 10
sara kia 3158 ارسال شده در 4 بهمن، 2014 دیروز رفتیم وادی رحمت شهرمون. خیلی وقت بود که نرفته بودم . طبق مدلی که این چند سال باب شده اکثرا چهره مرده ها رو سنگ قبرشون حکاکی شده بود. وقتی از کنارشون رد میشدم حس می کردم همشون دارن نگاه میکنن به این سیل جمعیت بی خیال که از کنارشون رد میشن. بعضیا جوون بودن بعضیا پیر نقطه اشتراک همشون مرگ بود و یه تاریخ تولد و فوت که آدم رو به این فکر مینداخت که آخی چه جوون یا اینکه نه خدا بیامرز خوب عمر کرده بود... ولی ورای همه اینا تک تک اون سنگا همشون یه روز یه زندگی بودن. خوب یا بد تلخ یا شیرین همشون یه زندگی بودن... شایدم با ترحم به ما نگاه میکردن چرا که هنوز نفهمیدیم این زندگی مفتش گرونه و ارزش این همه دورویی و دغل بازی و کینه و نفرت و همه این زشتیا رو نداره. اونا فهمیدن و ما نفهمیدیم. یحتمل ما هم روزی بفهمیم که از این دنیا رفته باشیم. خوش به حال کسی که کوله بار سفرش لبخند محبت آدمای پشت سرشه... 8
Paroshat 6378 ارسال شده در 5 بهمن، 2014 گاهی وقتا واقعا نمیفهمم آدما از حرفایی که میزنن منظورشون چیه؟ میگن هیچی برام مهم نیست ولی کاری میکنن که واقعا آدم قفل میکنه آخه وقتی میگی مهم نیس چرا کاری میکنی که.... بگذریم 6
آریودخت 43941 ارسال شده در 5 بهمن، 2014 هر چی بزرگتر میشم و متوجه خیلی چیزها میشم اطمینان برای نبودنها بیشتر میشه . 7
B nam o neshan 12214 ارسال شده در 5 بهمن، 2014 خیلی بده که دروغ گفتن برای بعضی آدما از آب خوردن هم راحت تر شده 9
B nam o neshan 12214 ارسال شده در 5 بهمن، 2014 بعضیا رو که از دور میبینی، خیلی دوست داشتنی به نظر میان... با گذشت زمان، هرچی بهشون نزدیکتر میشی، میفهمی اونقدرام که فکر میکردی دوست داشتنی نیستن این وسط یه تناقض مضحک به وجود میاد که گاهی حماقت رو یادآور میشه 9
ارسال های توصیه شده