آریودخت 43941 ارسال شده در 19 آذر، 2014 نمیدونم چرا دیگه گاهنوشته واسم جذاب نیست فکر کنم واسه اینه که هر 2 روز یه بار بسته میشه 9
*atefeh* 13017 ارسال شده در 19 آذر، 2014 آقو ما دیشب یه دختر خوب برای داداشمون پیدا کردیم. دعا کنید قبل ما، نبرنش 10
دختر باران 18625 ارسال شده در 19 آذر، 2014 من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم، و ندایی که به من می گوید : " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است. " از هر طرف به مغزم فشار میاد.قدرت فکر کردن هم ندارم.خدایا یه آرامش عمیق بده خداجونم کمکمون کن 11
Paroshat 6378 ارسال شده در 19 آذر، 2014 آدامس ها بزرگترین اساتید معنویت هستند از کودکیمان تلاش می کنند به ما بفهمانند ”هیچ شیرینی ای ماندگار نیست . . . “ 12
.Apameh 25173 ارسال شده در 19 آذر، 2014 دو روز خیـــــــــــــلی خوبی رو گذروندم:hapydancsmil: خوش گذشت خیــــــــــــــلی :hapydancsmil: و در انتها حس خوبیه وقتی یکی از نگرانی هات بر طرف بشه :hapydancsmil: 12
...Neda... 2026 ارسال شده در 21 آذر، 2014 میگفت شما ایرانیها به طرز غم انگیزی علاقه داریدکه واژه ها در جمله باشند. میگفت ببین در عربی راحت میگویی: شکرا! خلاص. چرامی گویید: دستت درد نکند؟ گفتم اخر ادمها با دست کارهایشان را انجام می دهند. گفت ولی برای ما این واژه ها سنگین است اگر شوهرم فارس نبود هرگز فارسی یاد نمیگرفتم .زبان بیهوده ای دارید. گفتم خب عوضش بگو مرسی زبانت خسته نشود. چند روز بعد دیدم به شوهرش میگوید: دستت درد نکند . گفتم پس چه شد؟ گفت اخر ادمها با دست همدیگر را نوازش میکنند. گفتم ایرانیها استعاره اند . استعاره های دوست داشتنی و تو هم با یاد گرفتن زبانشان میتوانی استعاره شوی .. 6
آریودخت 43941 ارسال شده در 21 آذر، 2014 خوابم میاد ... :putertired: مجبورم بیدار بمونم :mornincoffee: کمک :putertired: 8
masi eng 47044 ارسال شده در 21 آذر، 2014 همه چی تموم شد خدایا بهم صبر وارامش بده برای پذیرفتن حقایق بهم ارامش بده بتونم باقی عمرمو بالبخند به دیگران نگاه کنم... بهم صبر بده تا قبول کنم.... بهم ارامش بده خدایااااااا انقدر صدات زدم این بوددددددددددد خدایااااا خسته شدم ولی هیچ وقت ناامید نشدم چرااااااا یه نفرباید تعیین کننده عمرت باشه.... مگه نمیگن مگه نمیگی هرچی من بگم همونه........ فقط بهم ارامش بده فقط ارامش..... چه جوری لبخمد بزنممممممممممم این چه ازمایشی.... 9
ENG.SAHAND 31645 ارسال شده در 22 آذر، 2014 به یکنواختی رسیدم یه هدف بکر و خوب میخوام که تلاشمو بیشتر کنه ؟؟؟؟؟:hapydancsmil: 8
پیرهاید 10193 ارسال شده در 22 آذر، 2014 پیرمردم من کمی پیرمرد هستم ، هوز که هنوز هست شب ها رادیو گوش میدهم ، ام پی تیری پلیر مرا خام خود نمیکند ، من هنوز در صف جستار ِ صفحه های اعصار پیشم ، تازه دلم هم میگیرد تایپ و کیبورد را تحریم میکنم چون عضو غیر رسمی کنگره ی ملی گذشتگانم من هنوز پیرمردم پس می نویسم با دوات و قلمم من کمی پیرمردم عصرها بعد از کار دلم پر میگیرد برای یک چای زعفرانی ، برای عطر سکنجبین ِ در آب حل شده - مزاجم با افزودنیهای مجاز و غیرمجاز ناآشناست هنوز هم کمی پیرمرد هستم بوی نای کتابهای قدیمیم را دوست دارم آخر کتاب های الکترونیکی حرمت ندارند! هنوز هم تکه ِ نان ِ گوشه ی خیایان را که میبینم گمانم این است تکه ی پارچه ی کعبه است من خیلی ، هنوز پیرمرد هستم ح.س 14
..!Alfa!.. 2854 ارسال شده در 22 آذر، 2014 ما دو تا سرماخوردگی پایه داریم ک اصلا امکان نداره یادی از ما نکنن! یکی تابستون یکی زمستون یکی بعد از پونزده برج ششم یکی هم بعد از پونزده برج دوازدهم اونی که تابستون میاد صدامونو کلفت می کنه و گلومون درد می کنه ولی بیشتر شبیه حساسیت فصلی طی می شه اونی که زمستون میاد بیشتر صدامونو خفه می کنه و دماغ نمی ذاره بمونه! اون هم حساسیت تغییر فصل هست! هر دو هم وقتی میان که ما می خوایم حتما با یکی شدید دعوا کنیم ولی خفه می شیم! 6
Lean 56968 ارسال شده در 22 آذر، 2014 به دنبال یک تغییر بزرگم ،راکد بودن رودخانه زلال رو تبدیل به مرداب میکنه 9
bahar91 939 ارسال شده در 22 آذر، 2014 باز یه مهر اومد و من تشویش فردا روز اول مدرسه رو ندارم روزی پر از دلهره اما توام با زندگی و نشاط باز پاییز اومد و تنهایی.... عجب فصلی هست این پاییز آخه چرا؟ خدایا تا حالا از پاییز خیری ندیدم خدایا پاییز امسالم رو تغییر بده خدایاااااا فقط خودت میتونی 7
Lean 56968 ارسال شده در 22 آذر، 2014 الان یه ساعت یه آهنگی به اسم Malang Dhoom گوش میدم یه کلمشم نمیفهمم عایا دیوانه شدم؟ 7
Tamana73 28835 ارسال شده در 22 آذر، 2014 1مهر... منی که از صبحه31شهریور وسایلامو آماده میکردم...شوق و شور و استرس...بغض...هرسال... اما 2ساله حاظرم برگردم به اون دوران منی که تنها آرزوم بود از دوران مدرسه خلاص بشم.... حالا امشب با یه نگاهی پرازغم ولی تظاهر به شاد بودن با خواهرم که داره وسیلاشو آماده میکنه نگاه میکنم.... دلم واس دبیرستانی که 8نفربودیم تنگه...کلاسی با4تا نیمکت... عین خواهر شاید نزیکتر بودیم... همه اون دوران دلم میخواس دانشجو بشم...که حالا پشیمونم... پشیمونم چرا همیشه مرتب بودم چرا شیطون نبودم چرا یه بار از کلاس بیرونم نکردن...یه حسرت...که هیچوقت جبران نمیشه... دلم همون استرسی رو میخواد که فرداش امتحان شناخت مواد و مصالح یا هرچی...میخواد... دلم سخت گرفت واس یه نیمکت واس تخته واس سروصدا...واس مدیر ناظم... یادم نمیره تا عمر دارم 5سال ابتدایی ناظممون سیب صدامون میکرد... دلم واس مهر تنگه...مهری که ذوق داشت...نه حسرت.... 9
ارسال های توصیه شده