رفتن به مطلب

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

گاهی هستم...

گاهی..:ws37:

گاهی...اما..نمی دونم بگذریم.

امشب دلتنگم.خیلی

  • Like 14
ارسال شده در

فکر میکنم میبینم چه دوره بدی دنیا اومده

همه گمشده راه حق هستن

هرکس برا خودش داره مسیری رو میره که آخرش هم به ناکجا ختم میشه

یا غرق در کاری هستن که هرچی بیشتر دست و پا میزنن بیشتر غرق میشن

فقط خوشبحال اونایی که راه رو پیدا کردن و توی مسیرشون درجا نمیزنن

برخلاف اکثریت که دارن عکس دریا حرکت میکنند فهمیدن دریا کدوم بری هست و روی امواج آرام شنا میکنن به سوی حق

خدایا حتی تصوزش برام سخته که آیندگان زندگی بدتری نسبت به ما داشته باشن

خدایا به حق بی بی م فاطمه زهرا که همچین روزهایی در حقش بزرگترین بی رحمی ها شد به او و فرزندانش و تمام دوستانش ظهور منتقم اون بانو صاحب عصرمان رو نزدیک بگردان

که ظهور او فرج همه اهل زمینه

خدایا کم آوردیم

کاش امسال ظهور کند مولایم که تمام دلخستگی هامان با ظهورش از بین رود.

  • Like 12
ارسال شده در

خدایا نقشه های شومی که علیه کشورم کشیده میشود رو خنثی کن مثل همیشه.

  • Like 11
ارسال شده در

به هیچ کس تو این دنیا نباید وابسته بشیم...

 

چون سایه خودمون هم وقتی همه جا تاریک بشه تنهامون میزاره!!!!!

  • Like 14
ارسال شده در

بعضی روزها هست که

خیلی بیشتر از یک روز پیر میشوم...

  • Like 15
ارسال شده در

یک روزی..یک جایی...من از یک رانت استفاده کردم!..

 

من از دوستی با یک صاحب پارک تفریحی استفاده کردم...در ساعت 3 صبح...

 

تنهایی سوار چرخ و فلک شدم و شهر رو از اوج دیدم...

 

1 ساعت اون بالا بودم..بعد اشاره کردم...دکمه رو زد..اومدم پایین...

 

من ترس از ارتفاع داشتم...

 

بعد از دیدن شهر در ساعت 3 صبح به مدت 1 ساعت دیگه ترس از ارتفاع نداشتم...

 

چه در اون یک ساعت بر من گذشت؟..بین من و من می مونه...

.

.

.

حالا تفریح من در روزهایی که نیاز به سکوت دارم..نشستن بر لب پشت بام ساختمانی 40 طبقه است...:icon_redface:

 

 

یک اعتراف کوچولوی دیگه:منِ آدم بزرگ سوار این اسبهایی که با آهنگ می چرخیدن و تاب مکانیکی و..چند مورد اسباب کودکانه هم شدم...تصویر بنده ی رانت خوار رو شطرنجی بفرمایید...:icon_redface: کاش همه بتونن دوباره به جای خیال...در واقعیت..به دور از چشم قضاوت گر...بچگی کنن..:icon_redface:

  • Like 23
ارسال شده در

امیدوارم تو سال جدید هیچکس مریض نشه

همه شاد باشن

خنده ها از ته دل باشه

کسی از رفیقش و فامیلش دورویی نبینه

هر چه خوبیه برای همه پیش بیاد

آمین:girl_angel:

  • Like 18
ارسال شده در

امسال سالِ اسبه!

دختر خانوما؛

شاهزاده‌ها تو راهن: دی

  • Like 13
ارسال شده در
نوشته هاي اينجا هم ديگر بوي خستگي گرفته ..بوي پيري.. بوي ورق كهنهِ نم زده...

بوي تكرار... مثل من ِ قدیمی

مثل تو ِ تمام روزها

مثل بیرنگیِ این روزها ...

مثل همین پسرک تکراری که

حالا از آن پسرک و رویایش،

چیزی نمانده جز یک ادم تکراری که هر روز پشت میز می نشیند

و ارزوهایش را دود میکند و از بام خانه ات (ات ؟!) به باد میدهد ...

 

[FLASH=width=1 height=1]

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.
[/FLASH]

 

انگار امسال هم میخواد همینجوری تموم شه ...

  • Like 13
ارسال شده در
انگار امسال هم میخواد همینجوری تموم شه ...

 

من پست امیدوار کننده گذاشتم :))

 

 

پیشاپیش سال نو همتون مبارک :)

  • Like 11
ارسال شده در

عید در راه است

بوی نو می آید اما خواهشا "تو"

همان کهنه رفیق من بمان ...

  • Like 14
ارسال شده در

خوشحالم که سال ۹۲ داره تموم میشه.

فکر که می کنم می بینم تو همین یه سال چقدر اتفاقای جور واجور افتاده چند تا از دور و بری هارو از فامیل و آشنا و دوست از دست دادم. چه تجربه های جدیدی به دست آوردم. چقدر بعضی وقتا الکی غصه خوردم. چقدر بعضی وقتا الکی به خودم سخت گرفتم.چقدر خود درگیری داشتم:banel_smiley_4:

چقدر تو این یه سال وقت تلف کردم خدا میدونه:hanghead: چقدر کتاب که میشد تو این وقت بخونم و نخوندم. چقدر فیلم که میشد ببینم و نبینم...:hanghead:

سال ۹۲ سال عجیبی بود. خیلی خیلی شلوغ و همه چی قاطی.:w58: لحظه های خوبم زیاد داشت البته:ws37:

امیدوارم سال جدید پر از خبرای خوب واسه همه باشه. یه حسیم بهم میگه این جوری هست.امیدوارم:icon_gol:

  • Like 13
ارسال شده در

.......................

  • Like 8
ارسال شده در

سال 92 برای منم عجیب بود

پر از اتفاق، پر از هیجان و پر از تنش

خیلی جاها برخورد مناسبی با اون اتفاق نداشتم

خیلی جاهاشم سعی کردم نهایت استفاده رو ببرم و از نعمتهایی که نصیبم شده لذت ببرم

 

واسه سال جدید باید برنامه بریزم... که هنوز به برنامه پایداری نرسیدم

فقط یه چیزی...یادم باشه با دید مثبت تری امسال و شروع کنم

چون من فکر می کنم همه چی از خودمون شروع میشه

  • Like 12
ارسال شده در

امسال هم گذشت کسی چه میدونه سال بعد این زمان باشیم یا نه...اما چیزی که مهمه اینه که چه باشیم و چه خدایی نکرده نباشیم ازمون به نیکی یاد بشه...

  • Like 11
ارسال شده در

مرد اون کسی هست که تو بیرون هزارتا مشکل داره اما تا پاشو میذاره خونه میخنده برا اینکه کسی نفهمه چی تو دلشه:5c6ipag2mnshmsf5ju3اما نمیدونه دختر زود غم چشمای باباشو میخونه:hanghead:خدایا میدونی تحمل غم چشمای بابامو ندارم:hanghead:

  • Like 17
ارسال شده در

بنان ، کاروان ، در یک اتاق خلوت

فکر و فکر

چو کاروان رود . . . .

  • Like 9
ارسال شده در

ایین هفته اخر سر کار رفتن .کلاس رفتن و انجام دادن پروژه ها داخل خونه ای که همه در حال انجام کارای عیدن خیلی سخته:whistle:

یا بیرون بودم یا خسته یا اینکه در مسیر دانشگاااه:th_running1:

امسال دختر خوبه همیشه مامان نبودم :ws37:همش اعصابم خورد بود و ازش عذر خواهی میکردم!اونم میگفت بابا تو اولین ساله اینجوری شدی نگران نباش برات نگه میدارم:gnugghender:

اتاق خودم که شده بود مسیر گذر!عبور میکردم ازش،ادم وقتیم میدونه که قراره خونه تکونی کنه تا دقیقه اخر میریزه و میپاشه:w58:!ولی اینش خیلی مزه میده:ws3:ولی بعدش پشیمون میشی که اون حرکات انجام دادی:5c6ipag2mnshmsf5ju3

هفته اخر کلاسا بود...منو دوستم داخل اتاق در حال انجام پروژه...وای شلوغیه بیرون هوش از سرمون برد یاد خاطراتمون افتادیم..خریدای عیدمون و اینکه چی دوست داشتیم و...

گفتیم و خندیدیم..کلاسای امسال تموم شد!خوب بود خداروشکر:hapydancsmil:

بعدش قرار بود مهمون من بریم بیرون نهااار!انقد پرس و جو کردیم تا بلاخره یه دیزی سرا پیدا کردیم!وااای چقدر خوش گذشت.دیدن چندتا دختر که اومدن دیزی بخورن انگار جالب انگیز بود...ولی ما که توجه نمیکردیم!:ws3:کلی برای خودمون خاطره ساختیم و اومدیم خونه...اندازه یه سفر خارجه از اونجا خاطره تعریف کردم برا مامان!نگرانم شد فک کنم از این به بعد بام بیاد دانشگاه:ws28:میگه کم مونده بری قهوه خونه!ولی نمیدونم چرا دوست دارم همه جارو امتحان کنم:whistle:

با برگشت به خونه کارهای عید به استقبالم اومدن...از کارای خونه خواهر بگو تا مادر!ابجی که کار زیادی نداشت ولی برای منه کم انرژی کم نبووود...ولی هر جور بود کمکش کردم و جشن سیسمونیشم برگزار کردیم!خیلی اتاق نی نی مون ناااز شد!پر از رنگای خوشگل خوشگل...خدا کنه سلامت بیاد دنیا

جالبیش این بود انقد خسته بودم همینجوری نشسته بودم جلوی اینه نگاه خودم میکردم مهمونا همه اومدن تازه اومدم به خودم که ای دااادد چرا من اینجام...

امروزم از سر کا اومدم باید اماده میشدم برای کلاس زباان وای کلی لیسنینگ.همه رو نوشتم و لکچرم اماده کردم ولی اصلا انرژی نداشتم!هر جور شد رفتم...رسیدم اونجا تیچر میگه کلاستون امروز کنسل ...اقا مثل بچه ها داشتم از خوشحالی میمردم!حالا جلوی تیچر هر کاری میکردم نیشم بسته نمیشد:ws28:ابروم رفت کلا!

خلاصه اومدم خونه. کار شیرینی در انتظارم نبود...تا همین الان در حال مرتب کردن اتاقم بودم،چرا اینجوری شده اینجا!واماده شدن برای سفری که هنوز مطمئن نیستم برم

امیدوارم روزای اخرشم خوب بگذره...

ارزوی سال خوش میکنم برای همگی

خدایا به خاطر همه چی شکر:hapydancsmil:

  • Like 18
ارسال شده در

حالا که همه درباره ی سال 92 نوشتن

امسال اولش با نا امیدی شروع شد اتفاقاتی افتاد ولی نه زیاد با نا امیدی هم داره تموم میشه

اول سال به این فکر می کردم دیگه عقیده ام چه تغییری می تونی کنه

ولی بعد از 9 ماه استراحت و فکر و تنهایی به این نتیجه رسیدم که عقایدم خوبه ولی آدم بیشعوری هستم و درکی از محیط ندارم سعی در اصلاح خودم دارم

به سال بعد شدیدا امیدوارم

  • Like 16
ارسال شده در

اوج بدشانسی موقعیه کو دم عید وسط کلی کار بسوزی!

دستم از انگشت اشاره تا بازو یک تیکه سوخته بدجور میسوزه:4564:

  • Like 18
×
×
  • اضافه کردن...