-
تعداد ارسال ها
1128 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
اطلاعات شخصی
-
نام واقعی
مریم بانو
-
جنسیت
مونث
-
محل سکونت
تهران
اطلاعات شغلی و تحصیلی
-
رشته تحصیلی
مهندسی شهرسازی
-
مقطع تحصیلی
لیسانس
آخرین بازدید کنندگان نمایه
بلوک آخرین بازدید کننده ها غیر فعال شده است و به دیگر کاربران نشان داده نمی شود.
دستاورد های maryam39
هوادار (7/14)
8.2k
اعتبار در سایت
-
پست های دو صفحه آخرم رو خوندم و دارم به این فکر میکنم که چقدر خوشبختم که اون چیزی که صفحه پیش برام آرزو بود تو این صفحه برام به واقعیت تبدیل شده :) خوشبختم که تو رو دارم. صبورتر و مهربونتر از تو ندیدم و حقیقتا باید بابت بودنت و بابت وجود داشتنت روی کره زمین از خدا تشکر کنم :) این روزها که درگیر انتخاب رنگ مبل و خرید گوشتکوب برقی و انتخاب بین سینک یه قلو یا دوقلو هستم گاهی فراموش میکنم که تمام این چیزی که تو زندگیم هست بابت اعتماد کردن به خدا دارم. به خاطر اون یادداشتی که نوشتم و چسبوندم روی میزم: "توکلت علی الحی الذی لا یموت" تا یادم بمونه که ریش و قیچی رو سپردم دست خودت خدایا خیلی وقت بود انقدر از ته قلبم شکرت نکرده بودم. باقیشم میسپرم به خودت. اگه خارج رفتن به صلاحمون نیست یا الان به صلاحمون نیست خودت راهو بهمون نشون بده. خودتم واسم کار جور کن. منم قول میدم با جون و دل کار کنم. قربون دستت حالا که دستت تو کاره این پایان نامه رو هم برام بنویس. اصلا دیگه حس و حالش نیست:)) رفتی درم پشت سرت چفت کن مرسی فدات امشب 12 خرداد 97 ساعت 2:37 نیمه شب
- 159 پاسخ
-
- 2
-
-
فکرم انقدر درگیره که نمیدونم به چی فکر کنم. فکر پایان نامه و پروپوزال و پروژهی کلاسی یه طرف فکر زبان خوندن و رایتینگ نوشتن یه طرف فکر اون مدرک بیصاحاب موند دانشگاه تهران یه طرف با اون سیستم آموزش خرفتشون فکر این وام ازدواج که تا ظهور آقا امام زمان دادنش رو طول میدن یه طرف این وسطه کشمکشهای عروسی و خونه انتخاب کردن و جهیزیه و ... هم اضافه شد. الان دیگه تکمیله :))) تازه اگر حجم مالهکشیای که به صورت روزمره انجام میدم تا دو خانواده در ظاهر تنش کمتری داشته باشن رو در نظر نگیریم. تازه بماند که خودم اعصابم که خورد میشه خودم به خودم دلداری میدم میگم درست میشه. مثلا امروز بیست دقیقه نشستم لب تخت. خیره شدم به گوشهی دیوار. با خودم فکر کردم درسته که ماهی ده ملیون درآمد دارن. درسته که قبلا گفتن پسرمونو ساپورت میکنیم. درسته که قرار بود تو خرج عروسی صرفه جویی کنیم که پولش رو بعدا برا خارج رفتن بدن بهمون. درسته که دارن میپیچونن که این صرفه جویی ها اساسا برای چیه. درسته که دارم یکی یکی از خرجا میزنم که براشون صرفه جویی کنم چونکه گفتن الان پول تو دستمون نیست. درسته که عروسی رو دارن برای خانواده خودشون میگیرن و کسی از خانواده ما پا نمیشه ۵۰۰ کیلومتر بکوبه بیاد واسه یه عروسی و برگرده. درسته که ما کلا پنجاه نفر هم مهمون نداریم. درسته که با تموم این شرایط از طرف خودشون دارن ۲۷۰ نفر دعوت میکنن. درسته که میگن با ده بیست ملیون جمع و جورش میکنیم و نمیدونم چجوری. اما حقیقتا این که همین ده بیست ملیون رو هم قرار شده از وام ازدواج ما دو تا بردارن برام قابل هضم نبود که خب خدا رو شکر پنج لیوان و نصفی آب خوردم و تا حدی با خودش شست برد. من اینجور آدمی نبودم. اما الان حس میکنم افتادم تو یه گردباد که هیچ راه فراری نداره. کاش میشد مثه تارزان دوتایی تو جنگل تشکیل زندگی میدادیم. امروز ۳۱ فروردین ۹۷ ساعت ۱۰:۲۸ شب
- 159 پاسخ
-
- 4
-
-
من همیشه جزو کسایی بودم که توصیه میکردم به رابطه حسنه با فامیل شوهر و علی الخصوص مادر شوهر و ... الان که خودم درگیرش شدم دارم از شدت حرص خوردن مغزمو میجوئم دیگه!!! چرا به خودشون اجازه میدن برای من تعیین تکلیف کنن که زنگ بزنم حال کسی که هیچ رابطه خاصی باش ندارم رو بپرسم؟ یا مادر شوهر خالهی عمهی فلانی فوت میکنه. برمیگردن به من میگن زنگ زدی بهش تسلیت بگی یا نه؟!! اونم منی که کلا سال تا سال فامیلای خودمو نمیبینم و اگه بخوام تلفنی به فامیل و غریبه زنگ بزنم انگار سیخم میزنن! حقیقتا این جنبههای مزدوج شدن شدیدا رو اعصابمه!!! دارم از شدت عصبی بودن منفجر میشم چون مطلقا هیچ کسی رو هم ندارم که باهاش در این مورد حرف بزنم. آقا تو کار آدم دخالت نکنین. اصن بذارین فکر کنن عروسشون هیچی از روابط اجتماعی نمیفهمه. بهتر از تعیین تکیف کردنه بخدا امشب ۴ فروردین ۹۷ ساعت ۱۰:۴۸ شب
- 159 پاسخ
-
- 3
-
-
یعنی من هر دفعه که بخوام بنویسم نمیدونم از کجا شروع کنم. بذار از بالای لیست احساساتم شروع کنم! یکی از همکلاسیام هست که هر شب سر یه ساعت خاصی آنلاین میشه و جواب پیامای تلگرامش رو میده. حتی بعضا شده به خاطر این موضوع که خارج از یه ساعتی سراغ تلگرام و این چیزا نمیره خبر کنسل شدن کلاس و ... رو به موقع متوجه نشده و رفته سر کلاس و ... . اما در هر صورت خیلی بهش حسودیم میشه. به نظرم این میزان تمرکز یه روزی حتما نتیجه میده. . . . دلم گرفته از دست خیلیا... از دست دوست... از دست غریبه... از دست فامیل... نمینویسم اینجا که کی بوده و چرا. شاید دفعههای بعدی که اومدم اینجا بنویسم یادم رفته بود و کلا مساله رفع و رجوع شده بود. امیدوارم لااقل :) آره همین خلاصه :) امشب ۲۷ بهمن ۹۶ ساعت ۱:۲۷ نصف شب
- 159 پاسخ
-
- 3
-
-
اومدم بعد کلی دوباره اینجا بنویسم. انقدر از آخرین باری که اینجا نوشتم اتفاقات مختلف افتاده که نمیدونم از کجاش بگم. چند روز پیش تو توییتر یه نفر پرسیده بود تو بیست و یک سالگی داشتین چی کار میکردین؟ و من یادم اومد که کلی وقت از بیست و یک سالگیم میگذره و حتی دقیقا یادم نمیاد اون موقع چی کار میکردم. باورم نمیشه بیست و چهار سالمه! اصلا نمیدونم از بیست تا بیست و چهار رو چجوری گذروندم. دلم نمیخواد جلوتر از این بره. هیچ وقت خودم رو مثلا در سن بیست و پنج هم حتی تصور نکردم. احساس میکنم تا بیست و پنج همه چی رو به بالاست و از بیست و پنج به بعد سراشیبی رو به مرگه :| اینطور تقسیمبندی ذهنی سفت محکمی دارم جدی! دارم به صورت جدی تر از قبل دنبال کار میگردم. برای هر جایی که رزومه میفرستم تو دلم میگم خیلی خرین اگه منو نگیرین :| براتون آب حوض میکشم! پیرزن خفه میکنم! تازه کنارش تری دی هم میزنم حتی! بعد نمیخواین منو بگیرین؟ و البته چون همیشه اینا رو تو دلم میگم اونا نمیشنون و نمیگیرنم. جدای از همه اینا خوابگاه به شدت رو اعصابمه. میون یه کپهی مو زندگی میکنیم که یه کم فرش بینشه! برای لذت بخشتر شدن شرایط،بچهها هر شب سر کوچکترین چیزی به هم میپرن، اما هر روز صبح پا میشن و خیلی سانتی مانتال آرایش میکنن و میرن دانشگاه و حتی نمیتونی حدس بزنی کسی که رنگ خال خالای روی ناخنش رو با سایهی منتهی الیه گوشه سمت چپ چشم راستش ست کرده، به مدت سه هفته است هر چی میخوره رو به زیر تختش دایورت میکنه، طوری که بعید نیست طبق نظریه خلق الساعه هر لحظه یه کرگدن آبی از اون زیر بزنه بیرون. جالبتر اینکه در چنین شرایطی خودش رو در نسبت با هیچ نوع کار تمیزکاریای مسئول نمیٰبینه از اینها که بگذریم ازدواج کردن هم عالمی داره بس لا یوصف! از استرسهاش که بگذریم، یه لذت خاصی داره وقتی که میبینی برای بار اول چیزی رو تو زندگی خواستی و نهایتا شد. شادی عمیقیه وقتی هر لحظه به خاطر انتخابت به خودت آفرین میگی و وقتی که میبینی بعد این همه داستان و ماجرا و گیس و گیسکشی بالاخره بقیه هم میبینن چیزی رو که تو تو خشت خام میدیدی! خلاصه که تو این مورد خدا شخصا وارد ماجرا شد و دستمو گرفت و گذاشت تو دست آقامون :)) پ.ن۱: این روزها یه احساس خنگی شدیدی میکنم! علاوه بر خنگیهای قبلی در زمینههای جهتیابی و ضرب و تقسیم و نسبتهای فامیلی، هر روز دارم عرصههای جدیدی از خنگی رو فتح میکنم. طرف تو روم بهم تیکه میندازه و اصولا متوجه نمیشم و با لبخندی سرشار از بلاهت عاشقانه بهش نگاه میکنم :) دلم میخواد یه تحقیقی بشه بلکه دانشمندانی این خنگیهای جدیدالورود رو به آلودگی هوای تهران علی الخصوص منطقه ما نسبت بدن. پ.ن۲: میدونستم دنیا کوچیکه ولی نه در این حد... امشب ۱۶ آبان ۹۶ ساعت ۱:۴۶ نصف شب
- 159 پاسخ
-
- 3
-
-
ازلذتهای کوچک زندگیت بگو........
maryam39 پاسخی برای peyman sadeghian ارسال کرد در موضوع : حیاط خلوت
فیلم و سریال از بقیه میگیرم میٰریزم رو هارد. نه این که ببینم ها! نه! همین که میریزم رو هارد اصن یه آخیش محکم میگم و خیالم راحت میشه و به باقی کارهام میرسم :)) -
ساعت دو و نیمه و من دارم سرچ میکنم که عمل از دیدگاه هانا آرنت یعنی چی؟ :| خود هانا آرنتم ده شب به بعد فقط سریال ترکی میدیده اونوقت من بدبخت باید ساعت دو و نیم بشینم نظریاتش رو در باب پراکسیس اجتماعی بخونم :| مرگ بر تحویل!:4564: امشب ۲۰ تیر ۹۶ ساعت ۳:۱۰ نصفه شب
- 159 پاسخ
-
- 3
-
-
چشمم باز نمیشه دیگه. هفته دیگه هم تحویل دارم. هم باید این کار ترجمه ویدئوهای مدیریت دانش رو تموم کنم. کلهام داره سوت میکشه دیگه. ولی خوبه:) احساس مفید بودن میکنم. بخصوص که کارفرما خیلی از کارمون تعریف کرده و منتظره ببینه بقیهاش چطور میشه. گاهی وقتا این پشتکارم برای خودمم تعجبآوره. حالا درسته اونقدری باهوش نیستم ولی خو شاید با این پشتکارم به یه جایی برسم:دی برم بخوابم دیگه. شبتون بخیر:* امشب ۶ تیر ۹۶ ساعت ۲:۵۰ نصف شب
- 159 پاسخ
-
- 6
-
-
به شدت ناراحتم که چرا گاهی نمیتونم عصبانیتم رو کنترل کنم و صدامو بالا میبرم. خیلی ناراحت کننده است وقتی خودمو با خود ایده آلم مقایسه میکنم و میبینم چقدر میتونستم آدم بهتری باشم. چقدر میتونستم برای نزدیکانم آدم بهتری باشم. میتونستم کمتر رنجشون بدم. باید خودمو بیشتر کنترل میکردم. ولی نکردم... خودم میدونم خوب نیستم. به قدر کافی خوب نیستم و قسمت بدتر ماجرا اینه که بقیه فکر میکنن خیلی خوبم. این خیلی آزارم میده. دلم میخواد داد بزنم من اون آدمی که شما فکر می کنید نیستم. راجع به من فکرای خوب نکنید. حداقل هیچ فکری نکنید. آخرش که میخوام بمیرم. چرا انقدر خودم و بقیه رو زجر میدم؟ شل کن بابا! راحت تر بگیر. دنیا نه به حرف بقیه تغییر میکنه نه به حرف تو. همون چیزی که قراره بشه میشه.شل کن! امروز ۱۵خرداد ۹۶ ساعت ۴:۴۹ سحر
- 159 پاسخ
-
- 6
-
-
ترم دوم ارشد هم رو به پایانه. وقتی که حال امسالم رو با پارسال مقایسه میکنم میبینم چقدر تو این یه سال تغییر کردم. پارسال این موقعها داشتم برای امتحان مرحله دوم تلاش میکردم. با زبون روزه و گریان و نالان اسکیس میکشیدم و به زمین و زمان فحش میدادم :)) الان با تمام وجودم از جایی که وایسادم راضیم. عاشق دانشگاهمونم. عاشق استادامونم. عاشق همکلاسیامم و همهی اینا هم متقابلا عاشقمن :)))) به طرز عجیبی در مقایسه با کارشناسی احساس نزدیکی قلبی بیشتری باهاشون دارم. شاید چون الان تو جامعهای هستم که بیشتر بهش تعلق دارم و دغدغههای مشترکی باهاشون دارم. پارسال این موقع هیچ تصوری از زندگی تو خوابگاه نداشتم. الان دو ترمه که دارم تو خوابگاه زندگی میکنم و همه چی خوب و خوش بوده. پارسال این موقع نمیدونستم که مسیر زندگیم رو میخوام با تو ادامه بدم یا نه. امسال از ته قلبم به انتخابم اطمینان دارم. طوری که وقتی که امروز ازم در مورد تو پرسیدن میدونستم که نمیتونم حجم خوب بودن تو رو، دلیلم رو برای انتخابم براشون توضیح بدم. از ته قلبم مطمئنم که میخوام تمام مسیر زندگیم رو در کنار تو ادامه بدم. دلم میخواد هفتاد سالگیم رو کنار تو جشن بگیرم. اینا رو که نوشتم یادم اومد چقدر باید شکر کنم. چقدر باید شکر کنم. خدایا شکرت بابت همه چی:) امروز ۹ خرداد ۹۶ ساعت ۱۰:۴۹ شب
- 159 پاسخ
-
- 7
-
-
.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.
maryam39 پاسخی برای - Nahal - ارسال کرد در موضوع : گاه نوشته های نواندیشی ها
وقتی که نوشتههای بچههای اینجا رو میخونم میفهمم آدمایی مثل خودم هستن که واقعا بخاطر شرایط جامعه حرص میخورن. از اینکه میبینن چطور یه عده هر روز و هر شب با دروغ و تهمت سعی در تخریب دولت دارند. از ناآگاهی مردم سوء استفاده میکنند و با تهییج احساسات دینی سعی میکنند این طور القا کنند که یک طرف شر مطلق هست و یک طرف خیر مطلق. حرص میخورم که میبینم همکلاسیم که فارغ التحصیل شهرسازی دانشگاه تهرانه و قاعدتا باید در متن اخبار شهر و شهرداری باشه از ساز و کارهای فاسد شهرداری ذره ای خبر نداره. از تمام سمبلکاریهایی که شهردار هر روز بزک میکنه و به اسم مدیریت موفق شهری به خورد مردم میده خبر نداره. از سرمایهی شهری که هر روز بیشتر از روز قبل به تاراج رفته خبر نداره و نتیجتا از قالیباف و دار و دستهاش حمایت میکنه. اما حقیقت اینه که نباید حرص خورد. حقیقت اینه که ما مردمی هستیم که رایمون رو میشه با دو کیلو سیبزمینی خرید. میشه یا وعدهی یارانهی سه برابر خرمون کرد. ما مردمی هستیم که بدون اینکه ذرهای آگاهی داشته باشیم دائما در حال تهمتزدن و دروغ گفتن هستیم و آخر سر هم با توصیهی فلان نماز چند صد رکغتی برای پیروز شدن کاندیدای با کرامت وجدانمون رو آسوده میکنیم و به خودمون اطمینان میدیم ما خیلی خوبیم. ما همین مردمیم و تا وقتی هم همینیم هر چی هم سرمون بیاد حقمونه! والسلام -
انتظارات شما از اپلیکیشن نواندیشان
maryam39 پاسخی برای Mohammad Aref ارسال کرد در موضوع : گفتگوی آزاد
اپلیکیشن نواندیشان اگه بتونه یه شبکه اجتماعی علمی به روز و در عین حال با یه محیط صمیمی ایجاد کنه که رابط کاربریاش هم شیک و به قول معروف یوزر فرندی باشه خیلی عالی میشه. یه سری محدودیتها هم خوبه که داشته باشه که به اپلیکیشن صرفا اجتماعی تبدیل نشه و بازده علمی داشته باشه. مثلا اینکه هر کاربری باید در هر ماه یه پست علمی بذاره و محتوا تولید کنه. شاید بپرسین انگیزه اش چیه؟ یکیش این میتونه باشه که دسترسی اش به بعضی مطالب عملی ای که قبلا میسر نبود امکانپذیر بشه. و خلاصه یه الگوریتمی تعریف بشه که هر کسی که تولید محتوای بیشتری میکنه بیشترم دیده بشه. نه برعکس حالا این ایدهی خامشه. ولی به نظرم در کل یه همچین چیزی جوابه- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
خیلی وقت بود اینجا ننوشته بود. امشب تصمیم گرفتم از خیر منتظر موندن برای یه زمان عالی برای نوشتن بگذرم و فقط حس لحظهام رو بنویسم. برای سال جدید تصمیم گرفتم تغییراتی در خودم ایجاد کنم. البته اینکه زمین دوباره رسیده به نقطهی خاصی که یه سال پیش ازش گذشته بوده متضمن هیچ تغییر خاصی نیست. این نو شدنه فقط بهانه است. بهانهی منه تا آدم بهتری باشم. باید خوشاخلاقتر باشم تو سال جدید. شادتر باشم و پوست کلفتتر. خیلی پوستکلفتتر. باید برونگراتر باشم. خیلی بدیهیه اما تازگیها متوجه شدم که وقتی سر و صدات بیشتره آدما بیشتر آدم حسابت میکنن. من اصولا تا زمانی که ضرورت ایجاب نکنه حرف نمیزنم. هیچ وقت خود به خود احساسم رو بیان نمیکنم. تا وقتی سوالی ازم نپرسن چیزی نمیگم. اما خب به همون اندازه هم بین اطرافیان کمرنگتر دیده میشم انگار. همیشه مریم کوچیکه بودم. کوچکترین عضو خانوادهی پدری و مادری. به قول خودشون اسباببازیشون بودم همیشه :)) حالا وقتی دغدغههای فلسفی ذهنم رو به اطرافیان میگم میگن: تو کی انقدر بزرگ شدی؟! واکنششون طبیعیه چون هیچ وقت نشون ندادم که دارم به پوستهی تخممرغی دنیای اطرافم ضربه میزنم. انقدر خودمو بروز ندادم که یه روز صبح پا شدن دیدن یه بچه دایناسور از توی تخم زده بیرون و متوجه نشدن از کجا ظاهر شده. فکر کردن به اینکه شخصیت الان من چطور شکل گرفته خیلی برام جالبه.( گاهی ساعتها مثل یه روانکاو سیر تحولی شخصیتم رو با حضور شخص خودم:)) بررسی میکنم) اینکه شخصیت من به جز بخشیش که با ژنها به ارث رسیده برآیند تمام اتفاقاتیه که برام افتاده. تک تکشون. وقتی که فکر میکنم شخصیت الانم کاملا توجیه میشه. ژن + تربیت خانوادگی + محیط و اتفاقات. اما باید خودمم جایی این وسط داشته باشم. من درخت نیستم که هر جا کاشتنم مجبور باشم تا آخر عمر همونجا بمونم. میتونم تغییر کنم. میدونم سخته ولی میشه. باید بشه. ۱۳ فروردین ۹۶ ساعت ۱:۰۳ نصفشب
- 159 پاسخ
-
- 7
-
-
ازلذتهای کوچک زندگیت بگو........
maryam39 پاسخی برای peyman sadeghian ارسال کرد در موضوع : حیاط خلوت
تماشای حرکت سریع ابرها و تعقیب کردن سایهشون روی زمین -
تاپیک رسیدگی به سوالات و درخواست ها
maryam39 پاسخی برای گـنـجـشـک ارسال کرد در موضوع : مهندسی شهرسازی
نمیدونم دقیقا به خاطر اینه یا نه. ولی اتوکدم رو بعد از این که pickfirst رو ۱ کردم بستم و بعد دوباره باز کردم و الان حل شد مساله مرسی
