One gear 7070 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 وقتی کسی رو از خودم دلخور و عصبی می کنم بزرگترین مجازات واسم محروم کردن خودم از اون آدمه...به خاطر یه چیزی شبیه شرم... دیگه شبیه اولش نمیشه...حیف... 8
sam arch 55879 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 من تاختم در این شهر....سکانس به سکانس جلوی چشمانم رژه می رود... با اینکه راف کات است و هنوز تدوین نهایی نشده! موسیقی بر آن نیست...صدایِ پچ پچ خیابان ها نیست.... فقط رُلِ اصلی که من هستم...اول شخصم نسبت به یک جمع.... می بینم و سر می گردانم....پلک نمی زنم....همه چیز آرام است در این تلاطم... کسی جلوی چشمانم می آید....شاد است...انگار مرا می خواند به یک رقص!... سر برمی گردانم....دست دیگری را می گیرد....در میان ماشین ها می لولند و هلهله می کنند... و من فقط نگاه می کنم.... . . . دوباره به این یقین می کنم که شهرم اگه مُرده....فقط انسان شادش می کند... حتی اگر به اندازه ی یک شب باشد و یک لبخند... 18
black banner 9103 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 چشمانم خشکیده شده و اکنون از درون سینه گریه میکنم ... احساس خشکیده و پژمرده ... اعتمادی فاسد شده ، لحظه های زندگی خیلی الکی شده ، وقتی حرفم رو نمیخونند اعصابم خورد میشه بیشتر و بیشتر احساس تنهایی میکنم 13
- Nahal - 47858 مالک ارسال شده در 16 شهریور، 2013 ساعت 7 بابا زنگ زد:بابابزرگتون حالش بهتره چند روز دیگه از icu می یاد تو بخش ساعت 10 عمه زنگ زد:پسرعمه تون تصادف کرده بیمارستانه .... همه رفتن بیمارستان و من رو گذاشتن با تنهایی خونه ساعت 11 داداشم زنگ زد: سارا حبیب حالش بده نگران نباش زیاد فقط ..... فقط تموم کرد .... ساعت 11 و نیم مامان زنگ زد: سارا ما خونه عمه هستیم حاله همه بده تو خونه باش ... ..... من موندم و اشکای خشک شده ام .... احتمالا خواب می بینم .... اره اینا همه خوابه حبیب که 21 سالش بود .... حبیب که حالش خوب بود .... نه دروغه ... حبیب هست .... 34
hakan_68 2446 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 گلایه ای نیست غرق شدنم تاوان زمانی بود که بی گدار به آب زدم... 12
دل مانده 7714 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 برای گریستن باید از چشم اشکی ببارد ؟ با لبی خندان نمی توان گریــــــســــــتــــــــ ؟ ............ 11
nasim184 12256 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 ااز ادمای عقده ای بدم میاااااد.....از اونا که..... بیخیال خدا فقط مراقبم باش 11
aseman70 790 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 تا به حال به خاطر یه پروژه درسی اینقدر ناراحت نبودم که امروز هستم...!!!..اعصابم و ریخته به هم.. 7
nasim184 12256 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 نمیزارن ادم خوشی کنه.....هی تو که فک میکنی باهوشی...بیا از زندگیت بگو!!! بعضی وقتا از اینکه با هر کسی میگم و میخندم غصم میگیره!چون فک میکنن تو چیزی نمیفهمی خدا اونارو عاقل افریده که هر گندی به زندگیشون زدن کسی نفهمیده... خدا همین بالاست....من کی باشم خدایا شکرت 6
One gear 7070 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 خوشبختی یعنی موقع خوابیدن آلارم نذاری... چند شبه خوابم میاد اما خوابم نمی بره... امشب یه کم دلم آروم گرفت...خدا کنه جدی باورم کنه...نه که به خاطر مهربون بودنش ببخشتم... یا حداقلش بدونه خیلی وقته بزرگ شدم...بچگیامو گذاشتم پشت سرم...هیچ چیز اضافه ای تو ذهنم نیست...دیگه هیچ عکسی تو خاطرم نیست...پاک کردم هر چیز اضافه ای رو از زندگیم... فقط خاطره ی تلخ یه زندگی شاد که قبلا داشتم و یه حسرت همون روزاست که الان باهامه... نخواستم بد باشم...اما شاید بدی کردم...بیشتر به خودم...به ارزشم...به گمونم قابل جبرانه...مهم اینه کتمانش نمی کنم...جبرانشم می کنم در حد خودم... گفت مساله بین خوب و عالی بودنه...شاید عالی نیستم اما امیدوارم از خوب بودن پایین تر نیام...اینو به خودم قول دادم...حتی اگه باورم نداشته باشه... یه کم گنگــــــــــــم...انگــــــــــار آلزایمرم شدت گرفته باز... 14
دل مانده 7714 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 خــــــــــــدایا! یه اراده قــــــــــــــــــوی بهم بده تا بتونم همه چیزو تغییر بدم.... نمیتونم اینجوری پیش برم....... 11
shahdokht.parsa 50877 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 چه خوب گفته شاید معین و دیگر نمیشود هیچی گفت بذار همه خوش باشند ما که تا خواستم از دلمان بگوییم هزارتا لقب گرفتیم و مشکل دار شدیم و حذف شدیم از صحنه روزگار عینک ها را بردارید هزاران حرف مونده که هیچ کس نه تنها نگاهشون نکرده بلکه در میان صفحات گم شدند.. خدایا شکرت که هیچی 7
IT Maryam 1201 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 میگویند تن آدمی با "خراشها" تندیس میشود. ترسم از آن روز است که این تن از "تندیس" هم بگذرد. 7
One gear 7070 ارسال شده در 16 شهریور، 2013 بازم ساعت چهار بامداد ... اذان صبح به افق همین حوالی... دلم هوای سحرای ماه رمضون و کرده... 11
.Yaprak 15748 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 اومدم حرف دل خودمو بزنم پست سارا دیدم اشک تو چشام جمع شد ... فقط میتونم از خدا برا خودش و خونوادش صبر و سلامتی بخوام ... 12
پیرهاید 10193 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 مانده است مرد ِ نامرد ، برای به آتش کشاندن زندگیت ، یک دنیا هیزم دارم . . . . 8
ارسال های توصیه شده