رفتن به مطلب

.:. گاه نوشـــــته های نواندیشـــــانی ها .:.


ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

وقتی کسی رو از خودم دلخور و عصبی می کنم بزرگترین مجازات واسم محروم کردن خودم از اون آدمه...به خاطر یه چیزی شبیه شرم...hanghead.gif

دیگه شبیه اولش نمیشه...حیف...sigh.gif

  • Like 8
ارسال شده در

این همه گره تو زندگیم چیه آخه؟؟؟ . . .

  • Like 16
ارسال شده در

من تاختم در این شهر....سکانس به سکانس جلوی چشمانم رژه می رود...

 

با اینکه راف کات است و هنوز تدوین نهایی نشده!

 

موسیقی بر آن نیست...صدایِ پچ پچ خیابان ها نیست....

 

فقط رُلِ اصلی که من هستم...اول شخصم نسبت به یک جمع....

 

می بینم و سر می گردانم....پلک نمی زنم....همه چیز آرام است در این تلاطم...

 

کسی جلوی چشمانم می آید....شاد است...انگار مرا می خواند به یک رقص!...

 

سر برمی گردانم....دست دیگری را می گیرد....در میان ماشین ها می لولند و هلهله می کنند...

 

و من فقط نگاه می کنم....

 

.

.

.

 

دوباره به این یقین می کنم که شهرم اگه مُرده....فقط انسان شادش می کند...

 

حتی اگر به اندازه ی یک شب باشد و یک لبخند...:icon_redface:

  • Like 18
ارسال شده در

2=24:2eaoapgxehimkak1y7e

  • Like 3
ارسال شده در

چشمانم خشکیده شده و اکنون از درون سینه گریه میکنم ...

 

احساس خشکیده و پژمرده ...

 

اعتمادی فاسد شده ، لحظه های زندگی خیلی الکی شده ، وقتی حرفم رو نمیخونند اعصابم خورد میشه بیشتر و بیشتر احساس تنهایی میکنم

  • Like 13
ارسال شده در

ساعت 7

 

بابا زنگ زد:بابابزرگتون حالش بهتره چند روز دیگه از icu می یاد تو بخش

 

 

ساعت 10

 

عمه زنگ زد:پسرعمه تون تصادف کرده بیمارستانه

 

....

 

همه رفتن بیمارستان و من رو گذاشتن با تنهایی خونه

 

 

ساعت 11

 

داداشم زنگ زد: سارا حبیب حالش بده نگران نباش زیاد فقط ..... فقط تموم کرد ....

 

 

ساعت 11 و نیم

 

مامان زنگ زد: سارا ما خونه عمه هستیم حاله همه بده تو خونه باش ...

 

 

.....

 

 

من موندم و اشکای خشک شده ام ....

 

احتمالا خواب می بینم .... اره اینا همه خوابه

 

حبیب که 21 سالش بود .... حبیب که حالش خوب بود ....

 

نه دروغه ... حبیب هست ....

  • Like 34
ارسال شده در

خدایا کمکش کن.اونی که هر چی خواست برای من خواست

  • Like 13
ارسال شده در

گلایه ای نیست

غرق شدنم تاوان زمانی بود

که بی گدار به آب زدم...

  • Like 12
ارسال شده در

برای گریستن باید از چشم اشکی ببارد ؟

 

با لبی خندان نمی توان گریــــــســــــتــــــــ ؟ ............

  • Like 11
ارسال شده در

ااز ادمای عقده ای بدم میاااااد.....از اونا که.....

بیخیال خدا فقط مراقبم باش

  • Like 11
ارسال شده در

تا به حال به خاطر یه پروژه درسی اینقدر ناراحت نبودم که امروز هستم...!!!..اعصابم و ریخته به هم..

  • Like 7
ارسال شده در

نمیزارن ادم خوشی کنه.....هی تو که فک میکنی باهوشی...بیا از زندگیت بگو!!!:hanghead:

بعضی وقتا از اینکه با هر کسی میگم و میخندم غصم میگیره!چون فک میکنن تو چیزی نمیفهمی خدا اونارو عاقل افریده که هر گندی به زندگیشون زدن کسی نفهمیده...

خدا همین بالاست....من کی باشم

خدایا شکرت

  • Like 6
ارسال شده در

خوشبختی یعنی

موقع خوابیدن

آلارم نذاری...hanghead.gif

چند شبه خوابم میاد اما خوابم نمی بره...:sad0:

امشب یه کم دلم آروم گرفت...خدا کنه جدی باورم کنه...نه که به خاطر مهربون بودنش ببخشتم...

یا حداقلش بدونه خیلی وقته بزرگ شدم...بچگیامو گذاشتم پشت سرم...هیچ چیز اضافه ای تو ذهنم نیست...دیگه هیچ عکسی تو خاطرم نیست...پاک کردم هر چیز اضافه ای رو از زندگیم...

فقط خاطره ی تلخ یه زندگی شاد که قبلا داشتم و یه حسرت همون روزاست که الان باهامه...sigh.gif

 

نخواستم بد باشم...اما شاید بدی کردم...بیشتر به خودم...به ارزشم...به گمونم قابل جبرانه...مهم اینه کتمانش نمی کنم...جبرانشم می کنم در حد خودم...hanghead.gif

 

گفت مساله بین خوب و عالی بودنه...شاید عالی نیستم اما امیدوارم از خوب بودن پایین تر نیام...اینو به خودم قول دادم...حتی اگه باورم نداشته باشه...

 

یه کم گنگــــــــــــم...5c6ipag2mnshmsf5ju3z.gifانگــــــــــار آلزایمرم شدت گرفته باز...hanghead.gif

  • Like 14
ارسال شده در

خــــــــــــدایا!

یه اراده قــــــــــــــــــوی بهم بده تا بتونم همه چیزو تغییر بدم....

نمیتونم اینجوری پیش برم.......

  • Like 11
ارسال شده در

چه خوب گفته شاید معین و دیگر نمیشود هیچی گفت

بذار همه خوش باشند ما که تا خواستم از دلمان بگوییم هزارتا لقب گرفتیم و مشکل دار شدیم و حذف شدیم از صحنه روزگار

عینک ها را بردارید هزاران حرف مونده که هیچ کس نه تنها نگاهشون نکرده بلکه در میان صفحات گم شدند..

خدایا شکرت که هیچی

  • Like 7
ارسال شده در

میگویند تن آدمی با "خراشها" تندیس میشود. ترسم از آن روز است که این تن از "تندیس" هم بگذرد.

:sigh:

  • Like 7
ارسال شده در

بازم ساعت چهار بامداد ... اذان صبح به افق همین حوالی...hanghead.gif

 

دلم هوای سحرای ماه رمضون و کرده...:ws37:

  • Like 11
ارسال شده در

اومدم حرف دل خودمو بزنم پست سارا دیدم اشک تو چشام جمع شد ...

فقط میتونم از خدا برا خودش و خونوادش صبر و سلامتی بخوام ...

  • Like 12
ارسال شده در

میگم شناختی؟

 

میگه آره کرج بند 7

 

:hanghead:

  • Like 7
ارسال شده در

مانده است مرد ِ نامرد ، برای به آتش کشاندن زندگیت ، یک دنیا هیزم دارم

. . . .

  • Like 8
×
×
  • اضافه کردن...