رفتن به مطلب

خاطرات یک روز دریایی ...!


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

خب امروز از ساعت 9.30 شروع شد ...:banel_smiley_4:

من و شیخ از صادقیه راه افتادیم و با اینکه مسیر خور ترین راه مترو بود به صورت 2 تاعبدالله (به قول شقی ) با تاکسی اومدیم و به فنا رفتیم ... !:icon_pf (34):

کلی گشتیم الاچیق خالی پیدا کردیم تا یهو دیدیم عهههههههه حمید شهر ساز اومده ولی مارش نیس .. کلا این آدم خوشحاله ... وقتیم میخنده صورتش به کنار فقط یه دهن و کلی دندون معلومه ....:banel_smiley_4:

همزمان حمید هایده و الهام و متین اومدن که ...:imoksmiley:

چشمتون روز بد نبینه ... ولی الهام شترق خورد زمین و داغون شد ... :icon_pf (34):

حال بلندم نمیشه میگه خسته ام ... قیافه شیخ و بقیه آدمایی که اونجا بودن ته خنده بو:ws3:د

حواسم نبود از این اتفاق عکس بگیرم :icon_pf (34):

پشت سر محمد ارشدیان و انوشه و بقیه هم اومدن ...:smiley (18):

اتفاق خیلی خوشایند اومدن شقایق و اقا وحید بود که واقعا خوشحال کرد همه رو:4uboxsmiley:

و حضور ابراهی حیدری که اصلا انتظارش و نداشتیم:flowerysmile:

کمکم زیاد شدیم و دیگه جا نبود ...:w74:

رفتیم به سمت بالای پارک ... همه بصورت بکسل یا دنده سنگین حرکت میکردن...:imoksmiley:

بعد یهو نمیدونم این کیوان و کی زد پس کلش که گفت بریم آب و آتش ...:banel_smiley_4:

اقا هی برو هی برو هی برو ... رسیدیم دیدیم تو پارک فقط آتیشه... آی گرم بود ..:w821:

جیمی و میلاد یوزا اونجا همون اضافه شدن:smiley (18):

بعد رفتیم ناهارو اینا ... جاتون خالی ...:w02:

یه سری مرغ و دوغ خوردن:ws3:

یه سری پیتزا:ws3:

یه سری جوجه کباب:whistle:

ولی ای کاش کباب برگ داشت :hanghead:

 

 

قسمت اول

  • Like 47
  • پاسخ 430
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

ساعت 9:50 ! اینجا تهران است . صدای رادیو جوان :w58:

 

دینگ دینگ دینگ ( صدای زنگ گوشی ) :w888:

 

الو . سلام . خوبی ؟ کجایی ؟

 

- اومدم . اومدم

 

 

ساعت 10:10

 

بووووق . بووووق

 

هوووووووووی . بیا بالا دیگه ( البته این قسمت رو نشنیدن خودشون ) :4chsmu1:

 

سلام و سلامتی و از این حرفا .... :mornincoffee:

 

حدودای ساعت 10:30 رسیدیم . یه جا اون وسط خیابون پارک کردیم یکی اومد گفت اینجا جریمه میکنن ! ( فکر کنم سرکاری بود ) :ws52:

 

ما از اینور در به در دنبال جاپارک ( سوتی هایی که در این زمینه داده شد رو خود همراهان در جریانن :ws27: ) از اونور هم این حمید شهرساز کچلمون کرده بود بس که هی زنگ میزد به حمید ( از نوع CFD ) .

 

خلاصههه . حاشیه ورودی پارک رو گرفتیم و رفتیم به سمت جلو ...

 

از فاصله خیلی دور یهو الهام جیغ داد کرد که شیخ رو دیدم شیخ رو دیدم و با سرعت به سمتشون رفت :w14:

 

ما هم به دنبال اون راه افتادیم ( مارو برد تو گِل ) :icon_razz:

 

منو حمید داشتیم گلارو پاک میکردیم صدای گرووووووووووپ به گوش رسید :ws38:

 

سرمون رو بلند کردیم دیدیم الهام افقی شده و از زمین بلند هم نمیشه :ws38: ( امان از این انسان دوپا ) :ws38:

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_pf (17):

 

اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :mornincoffee:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_razz:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :banel_smiley_4:

 

و این داستان ادامه دارد .....

 

تقریبا سر ظهر بود و بچه ها در فکر ناهار :ws37:

 

یکی که نمیدونم کی بود و هیچ کس نفهمید کی بود و اونایی هم که فهمیدن نگفتن کی بود و اونایی هم که گفتن حرفی نزدن که آخه چرا ؛ گفت برا ناهار بریم آب و آتش :ws6:

 

آفتاب مهربانی ... سایه تو بر سر من .... ( نگو سایه که کردی کبابم :imoksmiley: )

 

رفتیم آب و آتیش و ناهار رو زدیم به بدن ( خداروشکر در سایه ) :ws3:

 

مرغ و دوغ ( دوغ = دلستر = جوجو ) :ws52:

 

بوی پیتزا هم میومد :whistle:

 

بعد از اندکی دو هم نشستن و گیر دادن به بچه ها برای رقص ، دوباره برگشتیم سمت طالقانی :w874:

 

نمیدونم چی میشد که هی دسته دسته میشد . اندکی جلو میرفتن ، اندکی عقب میموندن ، اندکی خدافظی کردن و رفتن :ws3:

 

خلاصه اینکه دوباره برگشتیم به محل اول . تعدادی ازمون کم شدن ولی از ذخیره ها اضافه شدن :ws3:

 

همینطور زمان میگذشت و ماهم دور هم گل میگفتیم و گل میشنیدیم :persiana__hat:

 

دیگه حدودای ساعت 7:15 بود . باقیمانده جمعیت هم بلند شدیم که به بلاخره به این میتینگ خاتمه بدیم :ws31:

 

---------------------------

 

از دیدار مجدد دوستانی که قبلا دیده بودم و همچنین دوستانی که برای اولین بار بود میدیدمشون خوشحالم :flowerysmile:

جَو دوستانه و صمیمی حاکم بود :w16:

  • Like 43
ارسال شده در

امروز روز فوق العاده ای بود بعضیا رو که دورادور عکس دیده بودم شناختم بقیه رو هم نمیشناختم بقیه هم منو نمی شناختن

ولی موضوعی که فوق العاده برام جالب بود رفتار خاکی و صمیمانه بچه ها بود امیدوارم همیشه همین جوری باشه

  • Like 33
ارسال شده در

خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت...

جای همگی خالی

 

ولی قد یه عمر راه رفتیم:banel_smiley_4:

  • Like 36
ارسال شده در
خیلی خیلی خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت...

جای همگی خالی

 

ولی قد یه عمر راه رفتیم:banel_smiley_4:

:ws28:

 

چیزی نبود که فقط هی فاصله پارک طالقانی و پارک آب و آتش رو دسته جمعی قدم میزدیم...:4chsmu1:

به قول نمیدونم کی بود گفت تاحالا اتوبان این همه آدمو یکجا ندیده بود بخوان از توش تردد کنن:ws28:

  • Like 36
ارسال شده در

حس میکنم تهران تا قزوین رو پیاده رفتم

 

مرغو دوغش هم چسبید :ws3:

  • Like 28
ارسال شده در

بسیار عالی بود.

:icon_gol:

خیلی خوش گذشت. :icon_gol:

دم همتون گرم گرم مقسی :icon_gol:

سپاس. خاکی و صمیمی هستین. :icon_gol:

از دیدن تک تکون خوشحال و سرفراز شدم. :icon_gol:

ایشالا شاد و سرفراز باشین و جمعتون همیشه جمع جمع باشه صمیمیتر و شادتر از دفه قبلیش. :icon_gol:

از این پیر مرد نصیحت ... روزا میرن و همین خوشیا و خاطرات میمونه و خوبی که از خودتون بجا میذارین. مراقب خوبیاتون باشین. :icon_gol:

 

:icon_gol: دست حق نگهدارتان :icon_gol:

  • Like 34
ارسال شده در

چرا رزرو میکنیییییییییییییییییینننن...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :w00:

  • Like 15
ارسال شده در

زنبیل می ذاریم

برش می میداریم:ws17:

همه اونایی که اومدین

منت گذاشتین افتخار دادین ممنونم260719_parssmile_v17.gif

ببخشید اگه بد گذشت

مخصوصا آقایونی که اولش جا نشدن جاشونو به خانوما دادن و رفتن تو گل و آفتاب

از شقایق و حمید و ابراهیم که راه درازی رو اومده بودن

 

از بس زیر آفتاب موندیم این صورت ما و دماغ و پیشونی کمپلت گلی شده انگار همین الان از سر زمین برگشتم!!:icon_pf (34):

فکر کنم همه الان به همین حالت هستیم 55019_icecubesmiley.gif

جونم براتون بگه که به این حالت دور نشسته بودیم آتیش نداشتیم ولی خب هوا خودش آتیش بود 398219_kumbaya.gif

ولی خب صمیمیت و گرمی بچه ها نمی ذاشت اذیت بشیم 645819_pillowtalk.gif

خیلی بحث های فوضولیایی مطرح شد ----->310419_oregonian_winesm.gif

از هیلدای عزیز و همینطور اون قسمت آب پاش پارک آب و آتش جهت دریایی کردن تور سپاسگذارم:persiana__hahaha:

 

جناب وکیل عزیز بازپرس ویژه بخش صندلی داغ کیوان خان 469019_judgesmiley.gif

دوستانی که دلستر مهمون کردن حاج اسی حمید و محمدرضا ممنون

بعضی هام که با خوردنش اصلا چشماشون قرمز نشد!! 413819_octoberfest1.gif

 

اما جای اونایی که من خالی کردم : مریم،اوریون سارا افشار،لیلیان،حسین سمندون و مریم راد زرینگگگ و...:icon_gol:

 

 

یه یادگاری هم من از دوستان دارم که تا فردا می ذارمش :w16:

  • Like 42
ارسال شده در

شما خاطره بنویسین من می خونم...

امتحان دارم وقت ندارم بنویسم...:ws3:

  • Like 28
ارسال شده در

جایه همه خالی

 

خیلی خوش گذشت

 

(به اونایی که رفتن)

  • Like 22
ارسال شده در
ساعت 9:50 ! اینجا تهران است . صدای رادیو جوان :w58:

 

دینگ دینگ دینگ ( صدای زنگ گوشی ) :w888:

 

الو . سلام . خوبی ؟ کجایی ؟

 

- اومدم . اومدم

 

 

ساعت 10:10

 

بووووق . بووووق

 

هوووووووووی . بیا بالا دیگه ( البته این قسمت رو نشنیدن خودشون ) :4chsmu1:

 

سلام و سلامتی و از این حرفا .... :mornincoffee:

 

حدودای ساعت 10:30 رسیدیم . یه جا اون وسط خیابون پارک کردیم یکی اومد گفت اینجا جریمه میکنن ! ( فکر کنم سرکاری بود ) :ws52:

 

ما از اینور در به در دنبال جاپارک ( سوتی هایی که در این زمینه داده شد رو خود همراهان در جریانن :ws27: ) از اونور هم این حمید شهرساز کچلمون کرده بود بس که هی زنگ میزد به حمید ( از نوع CFD ) .

 

خلاصههه . حاشیه ورودی پارک رو گرفتیم و رفتیم به سمت جلو ...

 

از فاصله خیلی دور یهو الهام جیغ داد کرد که شیخ رو دیدم شیخ رو دیدم و با سرعت به سمتشون رفت :w14:

 

ما هم به دنبال اون راه افتادیم ( مارو برد تو گِل ) :icon_razz:

 

منو حمید داشتیم گلارو پاک میکردیم صدای گرووووووووووپ به گوش رسید :ws38:

 

سرمون رو بلند کردیم دیدیم الهام افقی شده و از زمین بلند هم نمیشه :ws38: ( امان از این انسان دوپا ) :ws38:

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_pf (17):

 

اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :mornincoffee:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :icon_razz:

 

مجددا اندکی نشستیم دور هم ؛ دوباره چند نفر اضافه شدن

 

دوباره سلام و احوال پرسی و ماچ ماچ :banel_smiley_4:

 

و این داستان ادامه دارد .....

 

تقریبا سر ظهر بود و بچه ها در فکر ناهار :ws37:

 

یکی که نمیدونم کی بود و هیچ کس نفهمید کی بود و اونایی هم که فهمیدن نگفتن کی بود و اونایی هم که گفتن حرفی نزدن که آخه چرا ؛ گفت برا ناهار بریم آب و آتش :ws6:

 

آفتاب مهربانی ... سایه تو بر سر من .... ( نگو سایه که کردی کبابم :imoksmiley: )

 

رفتیم آب و آتیش و ناهار رو زدیم به بدن ( خداروشکر در سایه ) :ws3:

 

مرغ و دوغ ( دوغ = دلستر = جوجو ) :ws52:

 

بوی پیتزا هم میومد :whistle:

 

بعد از اندکی دو هم نشستن و گیر دادن به بچه ها برای رقص ، دوباره برگشتیم سمت طالقانی :w874:

 

نمیدونم چی میشد که هی دسته دسته میشد . اندکی جلو میرفتن ، اندکی عقب میموندن ، اندکی خدافظی کردن و رفتن :ws3:

 

خلاصه اینکه دوباره برگشتیم به محل اول . تعدادی ازمون کم شدن ولی از ذخیره ها اضافه شدن :ws3:

 

همینطور زمان میگذشت و ماهم دور هم گل میگفتیم و گل میشنیدیم :persiana__hat:

 

دیگه حدودای ساعت 7:15 بود . باقیمانده جمعیت هم بلند شدیم که به بلاخره به این میتینگ خاتمه بدیم :ws31:

 

---------------------------

 

از دیدار مجدد دوستانی که قبلا دیده بودم و همچنین دوستانی که برای اولین بار بود میدیدمشون خوشحالم :flowerysmile:

جَو دوستانه و صمیمی حاکم بود :w16:

 

 

پست ما از رزروی خارج شد :a030:

  • Like 16
ارسال شده در
از فاصله خیلی دور یهو الهام جیغ داد کرد که شیخ رو دیدم شیخ رو دیدم و با سرعت به سمتشون رفت :w14:

 

ما هم به دنبال اون راه افتادیم ( مارو برد تو گِل ) :icon_razz:

 

منو حمید داشتیم گلارو پاک میکردیم صدای گرووووووووووپ به گوش رسید :ws38:

 

سرمون رو بلند کردیم دیدیم الهام افقی شده و از زمین بلند هم نمیشه :ws38: ( امان از این انسان دوپا ) :ws38:

 

:ws28::ws28::ws28:

مردم از بس خندیدم!!!

از شدت خنده نمیتونستم از جام بلند شم :ws28:

  • Like 18
ارسال شده در

به به خوب دوستان تاپیک خاطراتم زده شد،خوب من از اول به طور خلاصه توضیح میدم خدمت دوستان:

 

قسمت اول:

 

ساعت 9.45 این حدودا بود که بابام منورسوند دو مترو شریف منم مترو سوار شدم که بیام:w16:.

 

برخلاف همیشه که مترو شلوغ بود این دفعه خلوت بود.بالاخره سوار شدم.وسطای مترو بودیم یه کیف سبز گوشه مترو بوووود یه مرده بهش مشکوک شد:ws52:.بعد کیفرو برش داشت گفت مال کیه؟هیچ کس جواب نداد!

 

مرده هم گفت حتما بمبه:icon_pf (34)::w58:

بعد همه ملت تو ایستگاه ریختم بیرون منم جزوشون بودم(ملت جون دوست زیادن:4chsmu1:)

بعدم وایسادیم تا مترو بعدی اومد و 2000 نفر سوار شدن باز له شدیم!!(حالت همیشگی مترو!!!!!):w58:

این دست فروشا هم دیگه نگو اینقد زیاد بودن مسواک میدادن 1000 تومن:4chsmu1:

99999 باتری 1000 تومن و کلی چیزای دیگه.یه پلیسه هم بود هی اینا رو میگرفت دستبند میزد به میله مترو:ws28:

 

بعدش از مترو پیاده شدم طبق آدرسی که داشتم رفتم سمت راست!!!!

اما گویی اشتباه بود کلی رفتم تا افتادم تو همت(به هرکی میگفتم افتادم تو همت میگفت مگه ماشین داری:banel_smiley_4::w58::w000::w000:)

دوباره با زبون خوش برگشتم دم مترو بعد از یکی پرسیدم پارک طالقانی(خجالت آوره بچه تهرانم آدرس بلد نیستم:icon_pf (34):)کجاست؟گفت سمت چپه!!!!!!!!!!

 

منم رفتم تا رسیدم به در ورودی پارک اونجا زنگ زدم حمید هایده و پرسیدم کجان!!

از بغلشون رد شده بودم ولی هیچ کدوم ندیدیم همدیگرو:banel_smiley_4:

 

قبل از اینکه حمید اینا رو ببینم شیخ و هیلدا رو دیدم که نشسته بودن تو آلاچیق!

2 تا آشنا دیدم انگار تیتاب دادن بهم کلی ذوق کردم:4chsmu1:

رفتم سلام علیک کردم و نشستم.حمید هایده و الهام و متین از دور اومدن!!!!!

 

ادامه در قسمت بعد

  • Like 26
ارسال شده در

قسمت دوم

بعدش الهام از وسط گِل ها اومد(انگار راه درست حسابی نداره پارک):banel_smiley_4:

 

قبل از اینکه بیاد تو آلاچیق گفت شیخ بعد یهو دیدیم الهام نیست:w58:

حالا بگرد دنبال الهام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:icon_pf (34):

 

بعد دیدیم که یکی به طور افقی افتاده رو زمین!!!! گویی الهام بود:ws28:

وقتی خورد زمین یک صدایی داد که تا 30 کیلومتری هرکی بود برگشت نگاه کرد:w58::w58:(آبرومون رفت):icon_pf (34):

 

حالا بلند نمیشد که از رو زمین!!!

مام خندمون گرفته بود ضایع بود بخندیم به زور خودمون رو کنترل کردیم:4chsmu1:

 

به تدریج بچه ها اومدن.ممد و شیما و انوشه و پری دریایی و شقایق و همسرش و ......

 

کم کم با بچه ها شروع کردیم به گفتگو و کم کم همدیگه رو شناختیم.....

 

بعدش تقریبا وقت ناهار شده بود یکی گفت بریم پارک آب و آتش برای ناهار(بدونم کی بود با وردنه ی این آقاهه:brodkavelarg::brodkavelarg: نفلش میکنم):icon_pf (34):

 

خلاصه پاشدیم رفتیم به سمت اتوبان و بعد از ساعتها پیاده روی در اتوبان:icon_pf (34): رسیدیم به پارک!!!!!

 

پارک نبود که یه درختم توووش نبود:icon_pf (34):

 

خلاصه رفتیم به سمت رستوران سلامت اونجا لیست غذاها رو دیدیم:w58:

 

نان سیر! خاک شیر! سیب زمینی آب پز! آب تصفیه شده!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

خلاصه ما در قسمت سانویچ ها کشتیم دیدیم ساندویچ مرغش بهتره از بقیه!!!

 

خلاصه رفتیم سفارش دادیمو گفتیم نوشابه بده گفت نداریم:icon_pf (34):

کلا تو کار سلامت بوود!:ws28:

 

بقیه در قسمت بعد

  • Like 25
ارسال شده در

قسمت سوم:

 

خلاصه ناهار رو گرفتیم ساندویچ مرغ با ماء الشعیر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

2 ساعتن طول کشید تا غذا رو بیارن!!!!(با کمو زیادش البته:4chsmu1:)

 

در این مدت بچه هایی که غذا گرفتن رو به ما ندادن رو میگم:ws3:

 

اولیش MINI بووود که پیتزا گرفت بعد از کنارم رد شد منم گفتم چه بوی پیتزایی(ضایع) اونم در حین حرکت گفت میخوری؟:4chsmu1: تنها گزینه ای که واسم بود این بود که نه مرسی!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34): تهشم که کامل خورده بود فقط مونده بود رو جعبه سس بزنه بخورتش به من میگه بیا بخور:banel_smiley_52::icon_pf (34)::icon_pf (34)::w000::w000::w000:

 

شخصیت بعدی که SHIMA بووود کلا اعصاب نداشت نمیدونم چرا:4chsmu1:(کلا همه به خون بیچاره من تشنه بودن:ws44::ws44: من که دارم میمیرم آخه:ws44::ws44::ws44:با من مهربون باشید:w16: )خلاصه شیما خانوم هم سیب زمینی تنوری سفارش داده بود به منم نداد(نمیگه بچه مردم دلشون میخواد:w000::w000::w000::w000::w000:)

 

نفر بعدی هم انوشه بود که پیتزا سفارش داده بعد پیتزاشو گذاشته بود رو میز رفت سس بگیره بهش گفتم چه بوی پیتزایی میاد کلا عکس العملی نشون نداد ضایع شدم:4chsmu1:

 

بعدم مرغ با دوغ خودمون اومد دیگه حواشمون به غذای خودمون بود:4chsmu1:

 

آخه من فکر میکردم ممد میخواد مهمون کنه 2 هفته هیچی نخوردم اونم نامرد پیچوند موقع غذا دادن:w000::w000::w000::w000:

 

بعد از غذا هم طالب بودیم شیخ بیاد وسط که نیمد!!!! ناز کرد:167::167:

 

بعدش رفتیم آب بازی کلی حال داد کلا خیس شده بودم الانم خشک نشده شلوارم!

 

همه جام آب رفته بود:banel_smiley_52:

 

شلوار لی هم سنگین شده بود کمربندم حکم هویچ رو داشت اون موقع هر لحظه امکان داشت:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

بعد از اینکه کامل خیس شدم دیگه راه افتادیم به سمت پارک و باز 2 ساعتی پیاده رفتیم تو اتوبان همه ملت هم:w58::w58::w58::w58:!

 

بعدش بابام زنگ زد گفت ساعت 6 وقت دکتر داری زود بیا!!!!!:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

با ستی و اورومان و میلاد 68 و مهندس خوش فکر راه افتادیم به سمت مترو چشمتون روز بد نبینه!!!!!

در مترو که باز شد 2 تا جای خالی بود این ستی و اورامان چنان پریدن رو صندلیا که همه:w58::w58::w58: با هم دعواشون شد!!!!!

2 تا صندلی بود 2 نفر ولی ی این داد میزد من زودتر اومدم هی اون داد میزد من زودتر اومدم:icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34)::icon_pf (34):

 

ملت همه جمع شدن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!1

نبودید چه گیس و گیس کشی بود!

جفتشون کچل شدن:ws28::ws28::ws28::ws28:

 

خلاصه اون 2 تا نشستن و مترو راه افتاد.اوری مترو دولت پیاده شد.منو مهندس خوش فکرم امام خمینی خط عوض کردیم و راهی خونه شدیم.........

 

راستی یادم رفت بگم در این میتینگ به شدت به من پیشنهادات بی شرمانه دادن!!!!

 

محمد و آرتیست میگفتن آواتارتو عوض کن میکنیمت مدیر ارشد انجمن:w58::w58::w58::w58::banel_smiley_4: منم که اهل این چیزا نیستم زیر بار نرفتم!

آواتارم هم که میبینید عوض شده واسه دل خودمه ها بد برداشت نشه:ws46:

 

دوستان عزیز کلا برای اینکه خسته نشید طنز مایه به کار بردم.کسی از دستم ناراحت نشه ها:4chsmu1:

 

هیلدا منو خیلی اذیت کردیا:167:

 

ابر و باد و مه و خورشیید و ستی و اورامان و آرتیست مهرداد و کل بچه های انجمن در کارند تا من بمیرم و اینها به غذا و خرما برسند(نخورده های بدبخت:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7:ubhuekdv133q83a7yy7)

  • Like 26
ارسال شده در

همینی که بچه ها گفتن دی:

  • Like 25
ارسال شده در

خلاصه مراسم آب بازی از بدو ورود دوستان شروع شد ...dancegirl2.gif

اونجا هم ادامه داشت:ws3:

کار شاق ن خیس کردن اسی بود که ...عمرا فک کنم هیچکس جراتشو نداشت:ws28:

چشمامو بستم و ریختم ...خودمو سپردم به خدا:ws3:

بعدم این شیخ که نرقصید :banel_smiley_4:

حمید هایده هم که نخوند:banel_smiley_4:

یه سری امضا جمع شد از بچه ها که توجه منو امضای اسی جلب کرد ...w58.gif

متنش این بود : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم ....اسیw58.gif

بعد به پیشنهاد اسی باز به سمت طالقانی راه افتادیمicon_pf%20(34).gif

که یهو فوار های پارک روشن شدdancegirl2.gif

همه حسابی دلی از عزا دراوردن و آب بازی کردن ...smiley%20(18).gif

جز مهدی و میلاد 68 که به زور فرستادمشون بقیه همه اون وسط عشق میکردن بین فواره هاdancegirl2.gif

بعد عکس گرفتیم که میدم بهتون ...دلتون آب ...:w02:

رفتیم طالقانی و باز تا فتیم تو الاچیقsmiley%20(18).gif

باز این کیوان زد به سرش بریم بالا ...w888.gif

باز بکسل ...imoksmiley.gif

یه کمی نشستیم تا محمد رضا اومد ...smiley%20(18).gif

که به جای سلام با یه بطری آب آب رو به رو شد ..:w02:

بعد یه کم آب بازی وخیس کردن آقا وحید البته به صوت درخاستی بود:girl_blush2:

بعدم اومدن حامد و باز جایزش یه بطری آب ...:ws3:

گف مرد نیستم اگه جبرن نکنم ....بعدم را کد اون طرف نشستw74.gif

حالا ما منتظری ببینیم جبرانشو:whistle:

بعدم بازی حقیقت یا شجاعت...که خوب بود اگه این کیوان میذاشت ...:viannen_38:

بعد صندلی داغ ...من و شقی و مهدی و اسی ووحید و کیوان ...بقیه رو من نبودم ...:JC_thinking:

بعد هدیه بهار به من که خیلی خوشحالم کرد...:4uboxsmiley:

بعدم جدا شدن منو شقی و اقا وحید و شیخ ..flowerysmile.gif

درکل خیلی خوش گذشتdancegirl2.gif

خیلیای دیگه هم بودن که اسم نبردم واسه طولانی نشدن پستflowerysmile.gif

خودشون بیان تعریف کنن

بازم ویرایش میکنم چیزی یادم اومد

عکسم خاستین صاحاب عکسارو راضی کنین بذارم:smiley (18):

  • Like 33
ارسال شده در

ساعت 1 از سر کار رفتم پارک طالقانی چند نفر نشته بودن تو آلاچیق فکر کردم بچه ها هستن زنگیدم به حمید گفت بیا آب وآتیش رفتم آبو آتیش تو وسط پارک 5پسر نشته بودن گفتم دیگه خودشونم زنگیدم به حمید گفت بیا چتر سلامت رسیدم چتر سلامت زنگیدم گفتم دستتو بگیر بالا همون طوری نگهدار بعد با بچه ها بودیم

خلاصش خوش گذشت فکر نمی کردم بچه ها اینقدر گل باشن

  • Like 29
ارسال شده در

ولی از همه باحالتر بلند کردن اون دختر و پسره از آلاچیق بود... خنده دار این بود که محمدرضا اومد نسشت سلام و حال و احوال میکرد..:ws28::ws28::ws28:

 

هی دختره میگفت پاشو بریم.. پسره میگفت حالا نشستیم..:ws28::ws28::ws28:

 

از اینور جا نبود واسه بقیه شقایق داد میزد بقیه رو صدا میکرد.. بالاخره بلندشون کردیم که برن.. :ws28::ws28::ws28:

  • Like 30
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...