رفتن به مطلب

خاطرات یک روز دریایی ...!


ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

سلام

خب متاسفانه من خیلی دیر رسیدم

سعادت نداشتیم خیلی از دوستان رو از نزدیک ببینیم دیگه

:icon_gol:

مافوق جان توهم اومده بودی؟؟؟:ws3:

  • Like 13
  • پاسخ 430
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال شده در

من بیچاره....:icon_pf (34):از صبح ساعت 8 ترکیدم تا ساعت 10

10 رفتم دنبال اناستازیا(مریم)

بعد رفتیم تاکسی گرفتیم...رسیدیم نزدیک مترو دیدیم راننده واساد!!!!

بعد از اندکی تفککککککککککککککر....فهمیدیم ااا...رسیدیم باید پیاده شیم:ws28:

پیاده شدیم رفتیم توو ایستگاه مترو....حالا بگرد دنبال خط:ws28:

دیگه سوار شدیمو .............تا رسیدیم به ایستگاه طالقانی....زنگ زدیم حمید(cfd)گفتیم حقانیه ؟گفت اره...رسیدین بگوو تا راهنماییتون کنم

ما هم رسیدیم.....دوباره زنگ زدم بهش...هی گفت برو بالای پارکینگ بپبچ به چپ و الاچیقو:icon_pf (34):

ما هم اینجور بودیم:ws52::w410:

دیگه گفتم بابا من منبع اب میبینم الاچیقم کووجا بود....

اونم میگفت منبع کوجا بودو:icon_pf (34):

خلاصه...با بدبختی رسیدیم پارک...حالا اگه راست میگی بگرد این دو جین ادم رو پیدا کن:icon_pf (34):

پوکیدیییییییییییییییییییییییییییییییم تا بلاخره حمید خان هایده سی اف دی رو پیدا کردیم....

حالا رفتیم دیدی ببببببببه!!!!!اصن جا نیست بشینی ماشاالللللللللللللللللله...:ws28:

فقط وسط جا بود.........خلاصه دوتا از بچه های نو اندیش که یکیش کتک باید بخوره که مارو کشت تا پارک ابو اتتتش:167:

جا رو خالی کردن برامون.....(اونم بزووووووووووووووووووووووووووور)

دیگه خلاصهرفتیم الاچیقو بسی شلوخ کردیم...بعد مراسم معارفه و اینا.......

بعدشم کلی تا نورو اتش پیاده رفتیم که هنوز پاهام درد میکنه(کیوان دارم برات:167:)

بعدم کلی حمید شهرسازو کل هم شهرسازا رو اذیت کردیم که بسی روحمان شاد شد:ws28:

بعد از کلی حرفو خنده و خیس کردن بچه ها با اب و دلستر اینا منو مریم و یو حنا و کتایون عزم رفتنن کردیمو از همه خودافظی کردیم.........تا رسیدیم خونه هم پوکیدیم بسی:w00:

  • Like 26
ارسال شده در
و من نیز

جهت قرار دادن یادگاری!

 

 

برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید.

پس برا من کوووووووووووووووو:ws44:

  • Like 12
ارسال شده در

دیگه به دلیل بعضی از مشکلات بعضی از دوستان زودتر رفتن!

  • Like 9
ارسال شده در
مافوق جان توهم اومده بودی؟؟؟:ws3:

آره حدودا یه ربع به 5 بود رسیدم

خیلی از بچه ها ظاهرا صبح اومده بودن

من اگه میدونستم بیشتریا صبح میان منم زودتر میومدم... :ws37:

بیشتریا رفته بودن... :icon_razz:

 

  • Like 13
ارسال شده در
پس برا من کوووووووووووووووو:ws44:

اون کاغذی که تو امضا کرده بودی رو انداختیم دور :4chsmu1: این یکی دیگست

  • Like 13
ارسال شده در

با درود

روز خوبی بود

خاطره من و متین مشترک هست(تقریبا)

باز اگه چیزی اضافه بشه در همین پست به عنوان رزور قرار میدم(فردا)

خوشحال از دیدار دوستان

شاخ بازی(امضاء6و7:ws3:)

کاغد امضاءرو هم من از دهن شیر کشیدم بیرون،اصن داشت له و په مید زیر پا!

  • Like 18
ارسال شده در

همه بچه ها از خستگی بیهوش شدن!

کیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووان:brodkavelarg:

  • Like 7
ارسال شده در

دیروز واقعا روز خوبی بود.اگر چه هوا گرم بود

 

تا حالا بچه های نواندیشان رو ندیده بودم.بعضی ها خیلی زیاد با تصوراتم فرق داشتن.

 

اون تایمی که منتظر مرغ و دوغ بودیم اگرچه زیاد بود :w00: ولی با وجود بچه ها و خندیدن متوجه تایم نشدیم :ws3:

500 تومن هم از پول غذا اضافه اومده بود که بعدا معلوم شد اشتباه حساب کردن.بخاطر اون 500 تومن و به دست آوردنش همه تلاش می کردن :ws3:

یکی از بخشای جالب صندلی داغ بود :ws28: واقعا کیوان استعدادشو داره به عنوان مسئول سوال های صندلی داغ انجمن انتخاب بشه :w16:

جالب این بود که سوالات مبهم بود و چند منظوره ولی همه یه جور برداشت می کردن :icon_pf (34):

اون نگهبان پارک که همش سوت می زد هم خیلی جالب بود :ws28:

اما دیروز اگه آدمای خوب نصیبمون نمیشد چند باری همه کتک خورده بودیم.چون همش مزاحم ملت می شدیم :ws2:

  • Like 24
ارسال شده در

من هم خیلی دوست داشتم بیام،اما برای بار اول آدم یه جورایی معذبه.

  • Like 15
ارسال شده در

500 تومن هم از پول غذا اضافه اومده بود که بعدا معلوم شد اشتباه حساب کردن.بخاطر اون 500 تومن و به دست آوردنش همه تلاش می کردن :ws3:

این کارو به یه حسابدار میسپوردید این قدر تلاش نمی خواست:ws3:

  • Like 11
ارسال شده در
من هم خیلی دوست داشتم بیام،اما برای بار اول آدم یه جورایی معذبه.

منم بار اولم اما تا بچه ها رو نبینی نمی فهمی چی میگم گرم و صمیمی با همه:w16:

  • Like 11
ارسال شده در

بچه ها همونطوری که تو مجازی فکر میکردین، بودن؟

 

کی خیلی با دنیای مجازیش فرق داشت؟

  • Like 12
ارسال شده در
این کارو به یه حسابدار میسپوردید این قدر تلاش نمی خواست:ws3:

:ws28:

بعدا معلوم شد .شما نگران 500 تومن نباش :ws2:

  • Like 10
ارسال شده در
بچه ها همونطوری که تو مجازی فکر میکردین، بودن؟

 

کی خیلی با دنیای مجازیش فرق داشت؟

فکر کنم فقط خودم چون اولش کسی و نمی شناختم اینو هیلدا گفت و گفتم اولشه تا یخا آب بشه مونده:icon_redface:

  • Like 9
ارسال شده در
فکر کنم فقط خودم چون اولش کسی و نمی شناختم اینو هیلدا گفت و گفتم اولشه تا یخا آب بشه مونده:icon_redface:

یعنی شخصیت مجازی خودت با حقیقیت اینقدر فرق داشت؟!!:ws52:

منظورم این بود هرکسی از دیدن چه کسی بیشتر تعجب کرد.:icon_pf (34):

  • Like 9
ارسال شده در

الان شقی زنگ زد تعریف میکرد دلمان سوخت:icon_redface:

جای منم خالی

  • Like 19
ارسال شده در
الان شقی زنگ زد تعریف میکرد دلمان سوخت:icon_redface:

جای منم خالی

آری جات خالی :ws37:

شقی و شوهرش خیلی باحال بودند:ws3:

  • Like 14
ارسال شده در
الان شقی زنگ زد تعریف میکرد دلمان سوخت:icon_redface:

جای منم خالی

اره جات خالی بود هرچی گفتیم بیا ناز کردی:w00::w00::w00:

  • Like 13
مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

×
×
  • اضافه کردن...