judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 دانی که نوبهار جوانی چه سان گذشت؟ زود! آنچنان که تیر از کمان گذشت 1
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 تار زلف تو به دست شکن باد گسست نقش سیمای تو در موجگه یاد گسست.. 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 تـــویی که ســـود کمـــربند کهکشان به کـلاهت جمــــال چـــون تو به چشم و نگــاه پاک توان دید 1
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 دستی که نگیرد ز تو جامی ز حقیقت دائم به مجاز است و فغان است در این جا... 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 اگر به بـــاغ تو گل بر دمیـــد و من به دل خــــاک اجـــازتی که ســـری بر کنـــم به جـــای گیاهت 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 تابیده پرتوت به شکوه کرانه ها این گوشه ای است از فوران پگاه تو 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 وقت است که بر لب شکفد غنچه ی لبخند تا چند به دل لاله ی داغینه توان کاشت؟ 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 تو کی ز راه می آیی که شهر شب زده را به روشنایی چشمم چراغواره کنم 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 من به باغ گل سرخ همره قافله رنگ و نگار به سفر رفتم از خاک به گل رقص رنگین شکفتن را در چشمه نور مژده دادم به بهار 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 ریزد به دلم نوری چون شور و شر سیلاب فکرم همه غوغا شد از یک نظر سیلاب (دوست عزیز من کامپیوترم قاطی کرده داغ که می کنه یهو خاموش می شه، اگر یکدفعه بی خدافظی رفتم بدون تقصیر من نیست در ضمن ممنون از همراهیت) 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 (دوست عزیز من کامپیوترم قاطی کرده داغ که می کنه یهو خاموش می شه، اگر یکدفعه بی خدافظی رفتم بدون تقصیر من نیست در ضمن ممنون از همراهیت) باش عزیزم ... خواهش میکنم بیا تا یک نفس باشد تو را باقی، غنیمت دان که نبوَد هیچ کس آگاه، مرگ ناگهانی را 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 (ببخشید دیر جواب می دم آخه همزمان توی تالار های دیگه میرم ....) آتش طور به کف داری و ما را شرری که ز رعد دل من برق نجسته بیا 1
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 اینجا کسیست پنهان دامان من گرفته خود را ز پس کشیده پیشان من گرفته اینجا کسیست پنهان چون جان و خوشتر از جان باغی به من نموده ایوان من گرفته 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 هیمه شدم جان و تن مستعد سوختن تا تو بدانی چرا عشق مرا سوخته خواهی ام اینسان بسوز خواهی ام آنسان بساز من همه زآن توام سوخته ناسوخته 3
judyabott 8886 ارسال شده در 14 آذر، 2012 هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما فعلا عزیزم .. 4
پاییزان 3604 ارسال شده در 14 آذر، 2012 انکار می کنند مرا اما رازی بزرگ با من است راز رها شدن در بی نهایتی که نگاه تو نیست.... خدانگه دار تا بعد....:icon_pf (44): 2
آریودخت 43941 ارسال شده در 14 آذر، 2012 مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد قضای آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد.. 2
آریودخت 43941 ارسال شده در 14 آذر، 2012 «من» مرده، به درد تو ديگر نمي خورد ... «من» تا ابد به هيچ کسي برنمي خورد ... «من» يک ضمير منفعل مرده بيش نيست ... حتي به جلد پوک خودش برنمي خورد ... 3
ارسالهای توصیه شده