*sepid* 9772 ارسال شده در 10 آذر، 2012 مستان خرابات، ز خود بي خبرند جمعند و ز بوي گل پراكنده ترند اي زاهد حودپرست ، با ما منشين مستان دگرند و خودپرستان دگرند 2
*sepid* 9772 ارسال شده در 10 آذر، 2012 ما شكوه از كشاكش دوران نمي كنيم موجيم و كار خويش به دريا گذاشتيم 1
An@hita 8666 ارسال شده در 10 آذر، 2012 منزل حافظ کنون بارگه پادشاست دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد 5
*sepid* 9772 ارسال شده در 10 آذر، 2012 در چنين عهدي كه نزديكان ز هم دوري كنند ياري غم بين ، كه از من يك نفس هم دور نيست 5
An@hita 8666 ارسال شده در 10 آذر، 2012 تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام شمه ای از نفحات نفس یار بیار 5
آریودخت 43941 ارسال شده در 10 آذر، 2012 روزگاریست که سودای بتان دین منست غم این کار نشاط دل غمگین منست دیدن روی تورا دیده ء جان بین باید دین کجا مرتبهء چشم جهان بین منست 5
An@hita 8666 ارسال شده در 10 آذر، 2012 تا مطربان ز شوق منت آگهی دهند قول و غزل به ساز و نوا می فرستمت 5
آریودخت 43941 ارسال شده در 10 آذر، 2012 تا به کي آخر چنين ديوانگي پيلگي بهتر از اين پروانگي :vahidrk: 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم 4
moh@mad 5513 ارسال شده در 11 آذر، 2012 ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب 3
captain 9274 ارسال شده در 11 آذر، 2012 به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد 4
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است 4
captain 9274 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز زبانه می کشد از سینه ای که من دارم 5
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 مگر نه اینکه تو خورشید آسمان منی ؟ چگونه شبم بی تو شد سحر ؟ زبانم لال 7
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است گریه و خنده آهسته و پیوسته من همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است 5
آریودخت 43941 ارسال شده در 11 آذر، 2012 لازمه عاشقیست رفتن و دیدن ز دور ور نه ز نزدیک هم رخصت دیدار هست 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تقدیر که می غرد گرگی ست که در چنگش خود را و ترا جفتی آهو بره می بینم... 6
ارسالهای توصیه شده