پاییزان 3604 ارسال شده در 4 دی، 2012 نام تو را نمی دانم اما می دانم که نامت از کلام رهایی مشتق است و ریشه اش به معنی وسیع شکفتن در سال های گل برمی گردد و با کلید آبی زیبایی تفسیر می شود ..... 1
An@hita 8666 ارسال شده در 5 دی، 2012 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وان در آن ظلمت شب آب حیاتم دادند 4
moh@mad 5513 ارسال شده در 6 دی، 2012 در این دنیا که مردانش عصا از دست نابینا میدزدند من از خوش باوری اینجا محبت جستجو کردم 3
captain 9274 ارسال شده در 7 دی، 2012 من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 9 دی، 2012 تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست . 3
*sepid* 9772 ارسال شده در 9 دی، 2012 دی محتسب آمد به غم، تند نشست ماتم زده بود، دادمش شیشه به دست بشکست و نیافت قصدم آن جاهل مست بایست که توبه شکند، شیشه شکست «عرفي شيرازي» 4
judyabott 8886 ارسال شده در 10 دی، 2012 من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 10 دی، 2012 یک گریبان نیست کز بیداد آن مه پاره نیست رحم گویا در دل بی رحم آن مه پاره نیست . 3
پاییزان 3604 ارسال شده در 10 دی، 2012 تو آن مهری که از آفاق ذهنم سر برآوردی شط نور افق، در گنبد اسحار می پیچد 2
moh@mad 5513 ارسال شده در 11 دی، 2012 در دیاری که در آن نیست کسی یار کسی یا رب ایکاش نیافتد به کسی کار کسی . 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 11 دی، 2012 یارب این نوگل خندان که سپردی به منش می سپارم به تو از دست حسود چمنش 2
moh@mad 5513 ارسال شده در 11 دی، 2012 شاهنشهی که شیشه جانها بدست اوست گر بشکند به سنگ فقط مزد شست اوست . 2
پاییزان 3604 ارسال شده در 12 دی، 2012 تو بخواه مرا و از دوری منزلم مترسان که من این ره ار تو باشی به سرای ، با سر آیم 2
آرتاش 33340 ارسال شده در 12 دی، 2012 منم آن بنده ی مخلص که از آن روز که زادم دل و جان را ز تو دیدم دل و جان را به تو دادم 1
پاییزان 3604 ارسال شده در 12 دی، 2012 مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد 2
آرتاش 33340 ارسال شده در 12 دی، 2012 دیدن گل از قفس، بارست بر مرغ چمن رخنهٔ زندان کند دلگیرتر محبوس را 2
ارسالهای توصیه شده