YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 11 آذر، 2012 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم ، فریب چشم جادویت 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تو بهاری و همیشه است بهار قدمت عشق، فصلی است که از این قافله آزاد گسست 3
آریودخت 43941 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تا تو نگاه میکنی کار من آه کردنست ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردنست 4
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تو را چه گونه بگویم نبوده ای ؟ انکار چه انکاری ؟ گواه بودن ی سیب خوردن آن است تو آن رسیده ترین سیب باغ من هستی سیما یاری 3
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 ما سالخوردگان سفر کرده در رهگذار باد ، کم از برگیم ما : زنده نیستیم ، خداوندا ما : زنده ماندگان پس از مرگیم نادر نادرپور 2
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 من نگویم ترک ایین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند 2
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 در هوای گرفته ی پاییز وقت بدرود شب ، طلوع سحر پیله اش را شکافت پروانه آمد از دخمه ی سیاه به در بالها را به شوق بر هم زد از نشاط تنفس آزاد با نگاهی حرصی و آشفته همره آرزو به راه افتاد اخوان ثالث عزیز 2
*sepid* 9772 ارسال شده در 11 آذر، 2012 در سینه سوزانم سمتوری و مهجوری در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی من سلسله موجم تو سلسله جنبانی از آتش سودایت دارم من و دارد دل دلغی که نمی بینی دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی 2
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 يادم آيد : تو به من گفتي : از اين عشق حذر كن! لحظه اي چند بر اين آب نظر كن آب ، آئينه عشق گذران است تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است باش فردا ، كه دلت با دگران است! تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن! 3
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 نه نه نه این هزار مرتبه گفتم نه دیگر توان نمانده توانایی در بند بند من از تاب رفته است شب با تمام وحشت خود خواب رفته است و در تمام این شب تاریک تاریک چون تفاهم من با تو انسان افسانه مکرر اندوه و رنج را تکرار می کند گفتی امیدهاست در نا امید بودن من اما این ابر تیره را نم باران نبود و نیست حمید جان مصدق 2
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک 3
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 کنار می رود پرده از جریانی فشرده از حادثه ای که ورم می کند روی سنگینی صورتک هایمان نمایش که به انتها می رسد خالی می شوند صندلی های خسته صحنه غرق می شود در آرامشی خاموش و معبری انباشته از بلیط های باطله می ماند و سوالی آیا حرفی از قلم نیفتاده ست ؟ رویا زرین 2
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی! از آن بهشت پنهان دری نمی گشایی ... 4
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 یکباره از میان لجنزارهای تیره ششصد و هفتاد و هشت بلبل مرموز که از سر تفنن خود را به شکل ششصد و هفتاد و هشت کلاغ سیاه پیر در آورده اند با تنبلی به سوی حاشیه روز می پرند و اولین نفس زدن رسمیم آغشته می شود به بوی ششصد و هفتاد و هشت شاخه گل سرخ محصول کارخانجات عظیم پلاسکو موهبتیست زیستن آری فروغ فرخزاد 3
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 یک نفس دل درون سینه فارغبال نیست حال مرغان قفس را دیده ام، این حال نیست 4
moein.s 18985 ارسال شده در 11 آذر، 2012 تیر زهرآگین طعنش مانده در چشمان داده خسته جان بر نیزه ی تنهایی اش بی کس هیچش آن دستان خون آلوده پنداری به فرمان نیست آنچه هر سو در افق گه گاه می بیند شیهه اسبان رعد و نیزه بار آذرخشان است در گذار باد می زند فریاد از ستیغ آسمان پیوند البرز مه آلوده یا حریر راز بفت قصه های دور استاد کدکنی پ.ن:صبح عالی متعالی...تا ساعاتی دیگر اذون است..التماس دعا...خدانگهدار 3
judyabott 8886 ارسال شده در 11 آذر، 2012 پ.ن:صبح عالی متعالی...تا ساعاتی دیگر اذون است..التماس دعا...خدانگهدار صبح عالی هم متعالی ... التماس دعا ... راز درون پرده ز رندان مست پرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را 4
پاییزان 3604 ارسال شده در 12 آذر، 2012 آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من ز هم نمی پاشد دنیا چرا اوووووووووووووووه چه خبره اینجا بابا ایول به حوصله تون و البته حافظتون... 3
judyabott 8886 ارسال شده در 12 آذر، 2012 آن شب که همه میکده ها باز شوند یـاران خرابــات هـــم آواز شوند... 3
ارسالهای توصیه شده