رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

مرا به آتش بسپار ای پرنده سرخ

که در کویر صداهای دور می نگری

و در نگاه تو گلهای یاس می خشکند

سفال خالی گلدان ماه را بشکن

مرا بسوزان ای بانگ

روشن ای خورشید

مرا به دوزخ بسپار

باد را بگذار

که در کویر صداهای دور بگریزد

 

مشرف آزاد تهرانی:ws37:

  • Like 3
ارسال شده در

دلفریبان نباتی همه زیور بستند

 

دلبر ماست که با حسن خداداد آمد

  • Like 1
ارسال شده در

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

دار حریف شهر و رفیق شهر نکرد

  • Like 2
ارسال شده در

دردم از یارست و درمان نیز هم

 

دل فدای او شد و جان نیز هم

  • Like 6
ارسال شده در

ماهم که هاله ای به رخ از دود آهش است

دائم گرفته چون دل من روی ماهش است

دیگر نگاه وصف بهاری نمی کند

شرح خزان دل به زبان نگاهش است

  • Like 6
ارسال شده در

تا كي به تمناي وصال تو يگانه

اشكم شود از هر مژه چون سيل روانه

خواهد به سر آيد غم هجران تويانه

اي تير غمت را دل عشاق نشانه

جمعي به تو مشغول و تو غايب ز ميانه

  • Like 7
ارسال شده در

هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت

 

کُندم قصد دل و ریش به آزار دگر

  • Like 6
ارسال شده در

هر جا که نگاه مي کني شيطان است

انگار که قحطي خدا آمده است

  • Like 7
ارسال شده در

تو هم رفتی!

 

تو هم از کوی من چون دیگران بی اعتنا رفتی!

تو هم

با اولین بوران پاییزی چو انبوه درختان برگ و بر کندی

تو هم رفتی!

  • Like 6
ارسال شده در

یک امشبم ببخش که یک امشب

نالیدن نهفته نمی خواهم

بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم

امشب طریق ناله بیاموزم

تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟

آتش به خرمنم ز چه اندازی؟

شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ

من رنگ بازم و تو نمی بازی

 

سیمین بهبهانی چه تلخ سرودهsigh.gif

  • Like 4
ارسال شده در

یار مفروش به دنیا که کسی سود نکرد

 

آنکه یوسف بر زنا سره بفروخته بود

  • Like 4
ارسال شده در

دریا و من چه قدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا كه از اهالی این روزگارنیست :ws37:

 

احسنت به بهمنی:ws37:

  • Like 3
ارسال شده در

ترک گدایی نکن که گنج بیابی

 

از نظر رهروی که در گذر آید

  • Like 3
ارسال شده در

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی

چو نیاز ما فزون شد تو بناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما

من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که ترا نیازمودم

تو چرا ز من گریزی کهوفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شندودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری

خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی

 

شعر پشیمانی از رهی معیریsigh.gif

  • Like 6
ارسال شده در

یکایک به شاه آمد این آگهی

که سام آمد از کوه با فرهی

  • Like 4
ارسال شده در

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

  • Like 2
ارسال شده در

در این خمار کسم جرعه ای نمی بخشد

 

ببین که اهل دلی در میان نمیبینم

  • Like 1
ارسال شده در

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن

منم که ديده نيالوده ام به بد ديدن

  • Like 2
ارسال شده در

نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن

 

بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام

  • Like 2
ارسال شده در

موی سپید را فلکم آسان نداد

این رشته را به نقد جوانی داده ام

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...