رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

دلیل دلخوشی هایم!چه بغرنج است دنیایم!

 

چرا باید چنین باشد؟نمیفهمم سبب ها را

  • Like 3
ارسال شده در

او را ز گیسوان بلندش شناختند

ای خاک این همان تن پاک است ؟

انسان همین خلاصه خاک است ؟

وقتی که شانه می زد

انبوه گیسوان بلندش را

تا دوردست آینه می راند

اندیشه خیال پسندش را

 

استاد ابتهاج:ws37:

  • Like 3
ارسال شده در

امان از راه بی عابر

 

امان از شهر بی شاعر

 

امان از روز بی روزن

 

امان از این همه رهزن

 

 

 

 

شهیار قنبری

  • Like 3
ارسال شده در

جناب کدکنی می فرمایند:

 

نیلوفری شدم

بر آبهای غربت بالیدم

نالیدم

گفتم

با انقراض سلسله ی سرما

این باغ مومیایی بیدار می شود

وانگاه آن چکاوک آواره

حزن درخت ها را

در چشمه سار سحر سرودش

خواهد شست

وینک

درمانده ام که امشب

در زیر برف پر حرف

نعش سروده های شبانگاهی اش را

آیا کجا به خاک سپردند ؟:ws38:

  • Like 4
ارسال شده در

در خرابات مغان نور خدا میبینم

 

این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم

  • Like 4
ارسال شده در

من به تو خنديدم

تا كه با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر بسپارد

گريه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز

سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت؟

  • Like 3
ارسال شده در

می نویسم،همه ی هق هق تنهایی را

 

تا تو از هیچ،به آرامش دریا برسی

  • Like 4
ارسال شده در

يکي مي پرسد اندوه تو از چيست؟

سبب ساز سکوت مبهمت کيست؟

برايش صادقانه مي نويسم

براي آنکه بايد باشد و نيست

  • Like 4
ارسال شده در

تنها به تماشای چه ای ؟

بالا گل یک روزه نور

پایین تاریکی باد

بیهوده مپای شب از شاخه نخواهد ریخت و دریچه خدا روشن نیست

از برگ سپهر شبنم ستارگان خواهد پرید

تو خواهی ماند و هراس بزرگ ستون نگاه و پیچک غم

بیهوده مپای

برخیز که وهم گلی زیمن را شب کرد

راهی شو که گردش ماهی شیار اندوهی در پی خود نهاد

زنجره را بشنو : چه جهان غمناک است و خدایی نیست و خدایی هست و خدایی

بی گاه است به بوی و به رو و چهره زیبایی در خواب دگر ببین

 

 

سهراب عزیز:ws37:

  • Like 4
ارسال شده در

ندیدی آن که بر دریا نشیند

چه مایه زو نهیب رنج بیند

همیشه بی خور و بی خواب باشد

میان موج باد و آب باشد

نه با این ایمنی دارد نه با آن

گه از خواسته ترسد گه از جان

  • Like 2
ارسال شده در

ناصح به طعن گفت که رو، ترک عشق کن

 

مجتاج جنگ نیست برادر نمیکنم

  • Like 1
ارسال شده در

منم آن که دیده به دیدار دوست کردم باز

چه شکر گویمت ای کار ساز بنده نواز

نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی

که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز

  • Like 2
ارسال شده در

زیر خاک باغچه پوسید

 

فصلی که من با تو ما شد

 

فصل سبز خواهش برگ

 

فصلی که ما بی تو من شد

 

فصل خاکستری ی مرگ

  • Like 1
ارسال شده در

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

 

گر چه شیرینی دهنان پادشهانن ولی

او سلیمان زمان است که خاتم با اوست

  • Like 4
ارسال شده در

تو را می خواهم و دانم که هرگز

به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به

رویت

در این فکرم که دستی پیش آید

و من ناگه گشایم پر به سویت

 

فروغ فرخزاد:ws37:

  • Like 5
ارسال شده در

توی قاب خیس این پنجره ها

 

عکسی از جمعه ی غمگین میبینم

 

چه سیاهه به تنش رخت عزا

 

تو چشاش ابرای سنگین میبینم

 

داره از ابر سیاه،خون می چکه

 

جمعه ها خون جای بارون می چکه

  • Like 4
ارسال شده در

هرگز از بی کسی خویش مرنج

هرگز از دوری این راه مگو

و از این فاصله ها که میان من و توست

و هر انگاه دلت تنگ من است

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

و همین نزدیکی ست

  • Like 3
ارسال شده در

تو بزرگی مث اون لحظه که بارون می زنه

 

تو همون خونی که هر لحظه تو رگ های منه

 

تو مث خواب گل سرخی،لطیفی مث خواب

 

من همونم که اگه بی تو باشه،جون میکنه

  • Like 3
ارسال شده در

همه شب نالم چون ني ، كه غمي دارم

دل و جان بردي ، نشدي يارم

  • Like 3
ارسال شده در

منم کمترین بنده یزدان پرست

از آن پس که آوردمت باز پست

  • Like 3
×
×
  • اضافه کردن...