moein.s 18985 ارسال شده در 16 مهر، 2012 دیگر كسی به عشق نیندیشد دیگر كسی به فتح نیندیشید و هیچ كس دیگر به هیچ چیز نیندیشید در غارهای تنهایی بیهودگی به دنیا آمد خون بوی بنگ و افیون می داد زنهای باردار نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند چه روزگار تلخ و سیاهی نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب كرده بود فروغ فرخزاد چه تلخ می گه 2
skalaskala 1624 ارسال شده در 16 مهر، 2012 داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد که حديثش همه جا در در و ديوار بماند حافظ لسان الغیب 2
moein.s 18985 ارسال شده در 16 مهر، 2012 در فرصت هر توقف کوتاهی در سایه سرپناه ها باران که سه کنج بوسه را می پایید از لذت هر تماس قرمز می شد لب ها رنگ قهوه را پس می داد یادآور فنجانی که لحظه ای لب زده بود و پنجه یخ کرده زیربغل بارانی یک لحظه گرم جستجو می کرد. محمد علی سپانلو 1
...YaSss 1393 ارسال شده در 16 مهر، 2012 در دامن سكوت غم افزايت اندوه خفته مي دهد آزارم آن آرزوي گمشده مي رقصد در پرده هاي مبهم پندارم پائيز، اي سرود خيال انگيز پائيز، اي ترانه محنت بار پائيز، اي تبسم افسرده بر چهره طبيعت افسونكار 3
moein.s 18985 ارسال شده در 16 مهر، 2012 رواست گر بگشاید هزار چشمه ی اشک چنین که داس تو بر شاخه های این تک است ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود فغان ز دوست که در دشمنی چه بی بک است طلا باید گرفت این بیت های استاد ابتهاج رو 3
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 ترک خود پرستی کن عاشقی و مستی کن تا ز دام غم خود را چورهی رها بینی 3
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 یاد می كردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح دل من پر خون بود در من اینك كوهی سر برافراشته از ایمان است من به هنگام شكوفایی گلها در دشت باز برمی گردم و صدا می زنم : " آی باز كن پنجره را باز كن پنجره را در بگشا كه بهاران آمد كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد باز كنپنجره را كه پرستو می شوید در چشمه ی نور كه قناری می خواند می خواند آواز سرور كه : بهاران آمد از حمید مصدق 2
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 دود از دلم بر آمد دادی بده دلم را در بر رخم چه بندی؟ بگشای مشکلم را 2
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست مشت خاشکی کجا بندد ره سیلاب را ؟ پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست آنقدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم پای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست پ.ن:نیست نیست از رهی معیری 2
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 تا چند کنیم از تو قناعت به نگاهی یک عمر قناعت نتوان کرد الهی 2
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 یک امشبم ببخش که یک امشب نالیدن نهفته نمی خواهم بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم امشب طریق ناله بیاموزم تب ، ای تب ! از چه شعله کشی در من ؟ آتش به خرمنم ز چه اندازی؟ شب ، ای شب ! از سیاهی تو آوخ من رنگ بازم و تو نمی بازی پ.ن:تب ای تب! از سیمین بهبهانی 2
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 یافتم روشندلی از گریه های نیمشب خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب 2
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 بیا عبور كن از این پل تماشایی به بین چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال ببین بجز تو كه پامال دره ات شده ام كدام قله نشین را نكرده ام پامال تو كیستی ؟ كه سفركردن از هوایت را نمی توانم حتی به بالهای خیال محمد علی بهمنی 2
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 لبت تا در شکفتن لاله سیراب را ماند دلم در بیقراری چشمه مهتاب را ماند 5
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 در كمین اندوه هستم بانو مرا دریاب به خانه ببر گلی را فراموش كرده ام كه بر چهره ام می تابید زخم های من دهان گشوده اند همه ی روزگار پروازم اندوه بود پ.ن:بانو مارو دریاب شعری از احمدرضا احمدی 5
master of law 526 ارسال شده در 17 مهر، 2012 دوش چون نیلوفر از غم پیچ وتابی داشتم هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم 5
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 مادرم میگويد: آن سالها هر وقت آب میخواستی میگفتی: ماه! هر وقت ماه میخواستی میگفتی: آب! پ.ن:راست می گه سید علی صالحی 5
...YaSss 1393 ارسال شده در 17 مهر، 2012 برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست 5
moein.s 18985 ارسال شده در 17 مهر، 2012 تو اگر بازكنی پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را بگذاز از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد كه در آن شكوت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد پ.ن:آره از سادگی اش به حق من هر وقت می خوام اسمش رو بیارم می گم حمید جانِ مصدق 5
دختر باران 18625 ارسال شده در 17 مهر، 2012 در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست چه جای دم زدن نافه های تاتاریست (حضرت حافظ) 5
ارسالهای توصیه شده