master of law 526 ارسال شده در 12 مهر، 2012 در پناه می زعقل مصلحت بین فارغیم در کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست 3
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 12 مهر، 2012 [TABLE] [TR] [TD]تا ببازار جهان سوداگریم [/TD] [TD][/TD] [TD]گاه سود و گه زیان میوریم[/TD] [/TR] [/TABLE] 3
master of law 526 ارسال شده در 12 مهر، 2012 مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست :icon_gol: میروی وگریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 3
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 12 مهر، 2012 تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا 5
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 حافظ چه شیرین گفته و البته به حق: آشنایی نه غریب است که دلسوز من است چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت [TABLE=width: 100%] [TR] [TD=align: left][/TD] [TD][/TD] [TD=align: right][/TD] [/TR] [/TABLE] 4
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 12 مهر، 2012 تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا 4
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 قسمتی قصیده آبی خاکستری سیاه از حمید جانِ مصدق آه مگذار ، که دستان من آن اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد آه مگذار که مرغان سپید دستت دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد من چه می گویم ، آه با تو اکنون چه فراموشیها با من اکنون چه نشستها ، خاموشیهاست تو مپندار که خاموشی من هست برهان فرانموشی من من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمی خیزند 4
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 12 مهر، 2012 دشمن به غلط گفت من فلسفیم ایزد داند که آنچه او گفت نیم لیکن چو در این غم آشیان آمدهام آخر کم از آنکه من بدانم که کیم 3
*lotus* 20275 ارسال شده در 12 مهر، 2012 دلبر از ما بصد امید ستد اول دل ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کریم 4
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 بریم به سرای شاملو مرگ من سفری نیست، هجرتی است از وطنی که دوست نمی داشتم به خاطر مردمانش خود آیا از چه هنگام این چنین آئین مردمی از دست بنهاده اید؟ پر پرواز ندارم اما دلی دارم و حسرت درناها و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ماهتاب پارو می کشند، خوشا رها کردن و رفتن؛ خوابی دیگر به مردابی دیگر! 4
*lotus* 20275 ارسال شده در 12 مهر، 2012 روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن 4
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 12 مهر، 2012 نداد عشق گریبان به دست کس ما را گرفت این می پرزور، چون عسس ما را به گرد خاطر ما آرزو نمیگردید لب تو ریخت به دل، رنگ صد هوس ما را خراب حالی ما لشکری نمیخواهد بس است آمدن و رفتن نفس ما را تمام روز ازان همچو شمع خاموشیم که خرج آه سحر میشود نفس ما را غریب گشت چنان فکرهای ما صائب که نیست چشم به تحسین هیچ کس ما را 3
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 از جان می گوید مشیری ای دل بکش یا کشته شو غم را در اینجا ره مده گر غم در اینجا پا نهد آتش به جان در میزند از غم نیاموزی چرا ای دلربا رسم وفا غم با همه بیگانگی هر شب به ما سر میزند 2
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 دفتر اخوان رو ورق می زنیم شبی كه لعنت از مهتاب می بارید و پاهامان ورم می كرد و می خارید یكی از ما كه زنجیرش كمی سنگینتر از ما بود ، لعنت كرد گوشش را و نالان گفت : باید رفت و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز باید رفت و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی كه تخته سنگ آنجا بود یكی از ما كه زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند كسی راز مرا داند كه از اینرو به آنرویم بگرداند و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تكرار می كردیم و شب شط جلیلی بود پر مهتاب هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار هلا ، یك ... دو ... سه .... دیگر پار عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم كردیم هلا ، یك ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال ز شوق و شور مالامال 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 12 مهر، 2012 لاله در دامن کوه آمد و من بی رخ دوست اشک چون لالهی سیراب به دامن کردم در رخ من مکن ای غنچه ز لبخند دریغ که من از اشک ترا شاهد گلشن کردم 4
moein.s 18985 ارسال شده در 12 مهر، 2012 الهی یک سرکی هم به دفتر حسین ساده دل بزنیم. حسین پناهی مگسی را کشتم نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است طفل معصوم به دور سر من میچرخید، به خیالش قندم یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!! ای دو صد نور به قبرش بارد؛ مگس خوبی بود... من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد، مگسی را کشتم ...! 4
azarafrooz 14221 ارسال شده در 13 مهر، 2012 من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی 4
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 13 مهر، 2012 یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود یاد باد آن که چو چشمت به عتابم میکشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود 3
*lotus* 20275 ارسال شده در 13 مهر، 2012 در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت 3
ارسالهای توصیه شده