*lotus* 20275 ارسال شده در 13 مهر، 2012 در آکه در دل خسته توان در آید باز بیا که بر تن مرده روان در آید باز 4
moein.s 18985 ارسال شده در 13 مهر، 2012 ممنونم با نون می گم چون زود تر گفتن بریم به دیار قیصر امین پور نه اهل روزگارم نه همنشین سایه بزن به سیم آواز تا آخر گلایه رو سرزمین بی سر یه سرو سربلندم به شاخ و برگ سبز خودم دخیل می بندم ستون تخت جمشید برج غرور من نیست من با تو بهترینم ثانیه گور من نیست تو کی هستی که خیال داشتنت یه دم از خاطر من دور نمیشه ؟ رو به روی آینه چشمات رو نبند خورشید از نور خودش کور نمیشه 3
Sh.92 3961 ارسال شده در 14 مهر، 2012 ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست .... هر چه اغاز ندارد نپذيرد انجام 5
moein.s 18985 ارسال شده در 14 مهر، 2012 به به شهریارا سخن از زبان ما می گویی در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم 5
skalaskala 1624 ارسال شده در 14 مهر، 2012 ما را بر آستان تو بس حق خدمت است ای خواجه بازبین به ترحم غلم را حافظ مريد جام می است ای صبا برو وز بنده بندگی برسان شیخ جام را 5
moein.s 18985 ارسال شده در 14 مهر، 2012 آخر، ارضای کدام نیاز به زحمتش می ارزد ؟ در حیرتم که دیگران دوباره باز راه های رفته را می روند بیزارم از شوقشان به هر آنچه دارند گله های اشباحی که تکرار می کنند روال های کهنه را . تنهایم ، می دانم روزها هنوز زاده می شوند و جهان پرکرده جای خالی تو را آمی لاول 4
moein.s 18985 ارسال شده در 14 مهر، 2012 در دست چپ ستاره در دست راستش قلمی ژالیزیانا ملکه ای دارد اگر قلم را به من بدهد می توانم ستاره را بسرایم تا آسمان ترانه ی انسان شود اگر ستاره را به من بدهد جوهر درخشانی برای قلم اختراع خواهم کرد اگر قلم ، اگر ستاره را به من می بخشید آسمان تازه ای می نوشتم برای ملتی که ملکه یکی از آن هاست برای ملکه هایی که یک ملت اند پ.ن:محمد علی سپانلو،برای من یک شاعر کمی تا قسمتی مرموز 3
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 15 مهر، 2012 ور سخن خوش گویی ای جان و جهانم بنده گردد بی سخن جان و جهانت من روا دارم که کام من برآید ور فرو خواهد شدن جانم به جانت 3
*pedram* 21266 ارسال شده در 15 مهر، 2012 لحظه ها می گذرد آنچه بگذشت نمی آید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز 3
*Cloudy sky* 22513 ارسال شده در 15 مهر، 2012 زنهار از آن عبارت شیرین دلفریب گویی که پسته تو سخن در شکر گرفت بار غمی که خاطر ما خسته کرده بود عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت 3
moein.s 18985 ارسال شده در 15 مهر، 2012 توفان به هم کوبید در را فانوس پتی کرد و افتاد چادر شب سنگین آوار شد بر جسم گهواره توپ طلایی خرد شد در انقباض مشت کودک زن چانه می گرفت در گوشه ی مطبخ برای چاشت پ.ن:یاد ییلاق بخیر،از دفتر شعر سیما یاری بود این شعر 1
moein.s 18985 ارسال شده در 15 مهر، 2012 شعرای عاشقانه پر قصیده پر ، ترانه پر اسم تو در میون باشه معجزه و بهانه پر مریم حیدرزاده پ.ن:پَر! 1
...YaSss 1393 ارسال شده در 15 مهر، 2012 رد شد شبیه رهگذری باد ، از درخت آرام سیب کوچکی افتاد از درخت 1
moein.s 18985 ارسال شده در 15 مهر، 2012 فریدون مشیری می گه؟ تا بی کران عالم پندار رفته ام تا دشت پرستاره ی اندیشه های گرم تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریزپا ، تا شهر یادها ... دیگر شراب هم جز تا کنار بستر ، خوابم نمی برد ! هان ای عقاب عشق ! از اوج قله های مه آلود دوردست پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد ! آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد ! در راه زندگی ، با اینهمه تلاش و تمنا و تشنگی ، با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ... آب ! دیگر فریب هم به سرابم نمی برد ! پر کن پیاله را ... 1
...YaSss 1393 ارسال شده در 15 مهر، 2012 از چهره طبيعت افسونكار بر بسته ام دو چشم پر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم اين جلوه هاي حسرت و ماتم را پائيز، اي مسافر خاك آلود در دامنت چه چيز نهان داري جز برگ هاي مرده و خشكيده ديگر چه ثروتي به جهان داري؟ 1
ارسالهای توصیه شده