رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در
گاهی امید از دل من محو میشود

گاهی دلم برای خدا تنگ میشود

در آن ساعت که خواهن این آن مرد

نخواهند از جهان بیش از کفن برد

  • Like 3
ارسال شده در

در عالم نامردمی های رفیقان

کم لطفی بیگانه را هم دوست دارم

  • Like 4
ارسال شده در
در عالم نامردمی های رفیقان

کم لطفی بیگانه را هم دوست دارم

مبرحاجت به نزد ترشرویی

که ازخوی بدش فرسوده گردی

اگر گویی غم دل باکسی گوی

:a030:که از رویشبه نقد آسوده گردی

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 3
ارسال شده در

ياد باد آن که چو چشمت به عتابم می‌کشت

معجز عيسويت در لب شکرخا بود

  • Like 4
ارسال شده در

در اين عالم كسي بي غم نباشد

اگر باشد بني آدم نباشد

  • Like 4
ارسال شده در

دوش بر یاد حریفان به خرابات شدم

خم می دیدم خون در دل و پا در گل بود

  • Like 5
ارسال شده در

داني كه چرا خدا داد به تو دو دست؟؟

من معتقدم كه بر آن سري هست

با يك دست به كار خود پرداز و

با دست دگر بگير ز ديگران دست

  • Like 5
ارسال شده در
داني كه چرا خدا داد به تو دو دست؟؟

من معتقدم كه بر آن سري هست

با يك دست به كار خود پرداز و

با دست دگر بگير ز ديگران دست

تا چند عمر در هوس و آرزو رود

ای کاش این نفس که بر آمد فرو رود

  • Like 5
ارسال شده در

دل میرود زدستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 3
ارسال شده در

اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد

من و ساقي به هم سازيم و بنيادش براندازيم

  • Like 1
ارسال شده در

از یاد رفته را چه تمنای شهرتی است؟

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجتست؟

  • Like 4
ارسال شده در

تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید

بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید

  • Like 4
ارسال شده در

دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده

خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده

  • Like 1
ارسال شده در

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

  • Like 5
ارسال شده در

دوش رفتم به در ميكده خواب آلوده

 

 

خرقه تر دامن و سجاده شراب آلوده

هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بیند

بر آتش تو بجز جان او سپند مباد

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 4
ارسال شده در

دگر روز برگاه بنشست شاه

به سر بر نهاد آن كياني كلاه

  • Like 2
ارسال شده در

هستی خویش نذر وفای تو کرده ام

کامم بده که نذر خودم را ادا کنم

  • Like 3
ارسال شده در
هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

من که شبها ره تقوا زده ام با دف و چنگ

این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 2
ارسال شده در

مرا اختر خفته بیدار گشت

به مغز اندراندیشه بسیارگشت

بدانستم آمد زمان سخن

کنون نو شود روزگار کهن

  • Like 3
ارسال شده در

مرا اخترخفته بیدار گشت

 

به مغز اندراندیشه بسیارگشت

بدانستم آمدزمان سخن

 

کنون نو شودروزگار کهن

نه هوای پر گشودن نه سر فرار دارم

نه امید آنکه دادم برسد به یار دارم

 

 

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 2
×
×
  • اضافه کردن...