maryam 2009 369 ارسال شده در 22 آذر، 2010 یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمست در سر کلاه بشکن در بر بقا بگردان 2
niaz 9807 ارسال شده در 22 آذر، 2010 نه از دنیی، نه ازعقبی، نه از جنت، نه از دوزخ نه از آدم، نه از حوا، نه از فردوس رضوانم مکانم لا مکان باشد، نشانم بی نشان باشد نه تن باشد، نه جان باشد، که من از جان جانانم 1
moh@mad 5513 ارسال شده در 22 آذر، 2010 من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است 2
moh@mad 5513 ارسال شده در 22 آذر، 2010 دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش 2
moh@mad 5513 ارسال شده در 22 آذر، 2010 تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است جان به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است 5
niaz 9807 ارسال شده در 23 آذر، 2010 تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من 3
arash86. 4604 ارسال شده در 23 آذر، 2010 نه هر كه چهره برافروخت دلبري داند نه هر كه آينه سازد سكندري داند 4
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 آذر، 2010 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد پای ازین دایره بیرون ننهد تا باشد 4
arash86. 4604 ارسال شده در 23 آذر، 2010 دل و دين وعقل و هوشم همه را به باد دادي ز كدام باده ساقي به من خراب دادي 4
niaz 9807 ارسال شده در 23 آذر، 2010 ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 آذر، 2010 نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود 3
niaz 9807 ارسال شده در 23 آذر، 2010 در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن 3
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 23 آذر، 2010 نذر کردم گر از این غم بدر آیم روزی تا در میکده شادان و غزلخوان بروم 4
ارسالهای توصیه شده