رفتن به مطلب

sam arch

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    10663
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط sam arch

  1. sam arch

    بدو بدو جواب بده؛ سوال بپرس

    سوال: ساختمان سلطانیه چه نوع بنایی است؟( از نظر عملکرد) مگه مسجد نیست! بازم درست بود زحمت سوال رو بکشین......
  2. sam arch

    بدو بدو جواب بده؛ سوال بپرس

    سوال: اولین مسجدی که به سبک 4 ایوانی ساخته شد, کدام مسجد بود؟ مسجد زواره اگه اشتباهه ببخشید...اگرم درست یکی جای من سوال مطرح کنه
  3. خوب من فکر کردم به جای کلمات تکراری بهتره......با معمارایی که تا حالا اسمشون کمتر به ذهن رسیده جوابارو بگم......وگرنه من هم به ذهنم میرسه که کلمات تکراری بگم...و این بشه خودش یک نوع اسپم فرهنگی.........!!!!!! من نظرم این بود که کسی که برای وقت گذروندنم میاد کلمات تکراری میذاره تا به هر طریق تاپیک رو آپ کن....من به جاش یک کار متفاوت بکنم........اینقدم مطلب کوتاه هست که تو زمان کوتاه......فقط چشم بچه هارو به یکسری مطلب بندازه و خسته نشن....بهتر از اینه که یک تاپیک بذارم با مطالب بالا و کسی حوصله خوندنشو نداشته باشه... با تشکر از نظرتون....... و معذرت از این که با این پست باعث ایجاد اسپم شدم...... چون بلد نیستم اسپم کنم.......سعی میکنم دیگه تو این تاپیک نیام.....:flowerysmile:
  4. هانس لوکارت هانس لوکارت متولد 1890بود. برادران لوکارت واسیلی و هانس در اوایل تجربه ی شغلی خود به عضویت گروه زنجیره ی شیشه ای یک گروه آلمانی مکاتبه ای به سرپرستی برونو تات درآمدند.این گروه پندار شاعر معروف پل چیربارت از یک معماری شیشه ای جدید را در خود می پروراند،عقیده ای که هنر ها را به یکدیگر منحد کرده و شهر اروپایی را با ساختمان های که معادل مدرن کلیساهای قرون وسطی بودند تغییر می داد. خانه های ام روپنهورن_هانس لوکارت
  5. جوابتون یک کلمه ای نیست...... من از سبکی خوشم میاد........ که تو اوون سبک معماراشو دوست دارم.......سعی میکنم تحت تاثیر زیبایی شناسی شون قرار بگیرم....یعنی حرفشون رو بفهمم....تفکرشونو بفهمم......سبک مینی مالیسم....دیوید چپرفیلد.....آلبرتو کمپو بیزا......رم کولهاس.... با توجه به اینا فرآیند طراحی من شکل گرفت...... یک بار تو تاپیکی گفتم این رو..... آره به نظرم طراحی فرآیند داره........ سه تا مرحله همیشگی دارم من....... شناخت موضوع..........تو این مرحله زیبایی شناسی مربوط را انتخاب می کنیم.......با این که سخته ولی گاهی مجبوری زیبایی شناسی ت رو بذاری کنار براساس نیاز پروژه عمل کنی........مثلا من به مینیمالیسم علاقه دارم........تا حالا برام پیش نیومده......ولی کارو به خاطر علاقه شخصی سطحشو پایین نمیارم.... پروسه طراحی......از شناخت به روی سایت........شناخت فضاها........ریز فضاها...نمودار درختی........زدن اتود های حجمی...همزمان به دست آمدن پلان.......مقطع تو طراحی برای من خیلی مهمه......چون به طراحی حجم و پلان به من کمک میکنه... مرحله تثبیت و ارائه........که با بازنگری کلی کار رو واسه ارائه آماده میکنم......ارائه ساده با محوریت طرح
  6. هنوز یک چیزهایی هست که تالار رو نگه میداره......اگه یک سری از دوستان نبودن......شاید آپ شدن تاپیک ها خلاصه می شد.....تو تاپیک هایی که دوستان برای گذروندن وقت میان اونجا.......رک بگم مسنجر تالار.....موضع نگیرین نسبت به حرفم.....همه ی اینا باید با هم باشن.....ولی حس میکنم داره میچربه چت رومش.....ولی هنوز یک سری مطالب هست که بشه به اونا امیدوار بود...... ممنون از دوستانی که از تاپیک هاشون...مطالب زیادی یاد گرفتم.....
  7. sam arch

    20 سوالی تخصصی معماری

    دنیل لبسکیند؟
  8. اونم یک نگاهه.....ولی چرا نمی گین که مشابه زیگورات های ایرانیه؟....... من با جنس حرفتون موافقم......ولی زاویه نگاهتون با من متفاوته.......همون مطلق گرایی که گفتم........قرار نیست همه چی براساس اصول باشه......باید استثناهایی باشه تا حرکاتی شروع بشه.....و این دور نخوت تموم شه......من مدافع این اثر نیستم.....ولی بین یک بنا با زبون 300 سال پیش....و این بنا که زبان حاله.....اینو می فهمم......قبولم دارم که چیزهاییم دیده نشده.....
  9. فرم تابع عملکرد....... حرف درستیه؟! آره تو بیشتر مواقع درسته.....ولی اگه استثنا خوبی بود.....باید ردش کنیم؟!.....آیا همه چیز مطلقه؟!! اگه قرار به اصالته....بیاین یک کاری کنیم.....بیاین مسجد ساده....بی آلایش.....دوره پیامبر رو بسازیم.....این بهتر نیست؟!.....یا بیام مساجد دوره هایی از اسلام رو بسازیم که مسجد.....یک جورایی تبدیل شده بود به کلیساهای احد عتیق.....و دوره ی حکومت کلیسا ها........منظور دوره ی صفوی است....... ما تا کی قراره به اسم معماری اسلامی.......کپی مساجد دوره صفوی رو بسازیم.......کی قراره مفهوم معنویت رو به ابزار امروزی معرفی کنیم......درسته مسجد نماد......و معماری نمادین می خواد......ولی آیا نمیشه نماد ها رو به شکل امروزی نشون داد؟ در مورد سازه هم موافقم.....هم مخالف......چون مساجد با معماری اسلامیمون هم دارای شکوه مصالحه تا شکوه معنویت.......ولی موافقم اگر تزیینات رو کم کنیم شاید....بیشتر به اصل معنویت برسیم....... در مورد ساختمان مجلس که کلا با این نظر مخالفم.......نکنه قرار ما کاروانسرا بذاریم.....یا باغ درست کنیم یک کوشک بذاریم وسط بگیم.....اینم ساختمون مجلس....به نظر من ساختمون مجلس باید نشون دهنده حال مردم باشه......نشون دهنده هویت باشه......باید نماینده سلایق مردم باشه........ساختمون فعلی یک چیزایی داره......خیلی چیزهارو نداره.........ولی حداقل نشون دهنده جلو رفتن معماری ما هست......نه پس رفت........ تکمیل میکنم حرف های طولانی مو......بر این باورم که نماد ها باید با مفاهیم امروزی نشون داده بشن.....
  10. sam arch

    20 سوالی تخصصی معماری

    از کارای زاحا حدیده؟
  11. sam arch

    جورچین مهرازا

    کلیسا دوریک؟
  12. بروس گاف بروس گاف یک معمار تجربی بود که به هر نوع تفکر در مورد سبک های طراحی اعتنایی نداشت.او نگرش غریبی نسبت به زمان داشت و معتقد به تفکر نه در زمان گذشته و نه در زمان آینده،بلکه تنها در چیزی بود که وی از آن به عنوان زمان حال مستمر یاد می کرد.بدین گونه زمان ساخت برخی از ساختمان های او به سختی تنها با دیدن جلوه ی بیرونی ساختمان قابل تشخیص بود و خانه ی باوینگر نمونه ی خوبی از این دست است. خانه باوینگر
  13. یرن آتزن هنگامی که زمان مدرنیزه کردن معماری بومی دانمارکی در اوایل سال 1950 فرا رسید.یرن آتزن به خوبی آمادگی آن را داشت.او در هلسینکی در طول جنگ جهانی دوم،برای آلوار آلتو کار کرده بود.وی فرانک لوید رایت و میس ونده روهه را هنگام استفاده از بورس دانشجویی در آمریکا در سال 1949 ملاقات کرده بود وسنن معماری غیر بومی را در سفرهایی به مکزیک و مراکش فرا گرفته بود.در سال 1951 او 32 سال داشت و دارای همسر و سه فرزند بود.خانواده ی یرن به یک خانه احتیاج داشتند و حاصل آن شد خانه ی آتزن. خانه آتزن [Hidden Content]
  14. هری سایدلر هری سایلدر متولد وین در سال 1923 بود،از یریتانیا و کانادا به دانشگاه هاروارد رفته و زیر نظر والتر گریوپیوس،آموزش معماری دیده بود.او با فارغ التحصیلی در سال 1945 شغلی در دفتر مارسال بروئر در نیویورک اختیار کرد و بر روی خانه های زیادی کار کرد. جایزه ی معماری برجسته ی سرجان سولمان که به خلنه ی رز سایدلر در سال 1951 تعلق گرفت،نشان دهنده ی پذیرش مدرنیسم باهاوس در معماری استرالیا بود. [Hidden Content]
  15. دومینیک پرالت 2003 Railway Station Afragola Naples, Italy contest Website: Dominique Perrault Architecture
  16. یارن مستنبروک Villa Vals / SeARCH & CMA [Hidden Content]
  17. sam arch

    سوتی

    من با 2 تا برادر دوست بودم اینا دوقلو بودن.....:icon_pf (17):. کپی برابر اصل هم...... بعد یکیشون ریاضیش خوب بود....یکیشون فیزیک..... تو دانشگاه واسه امتحان پیشه این دو درس.....اون که ریاضیش خوب بود می رفت جای اون امتحان می داد...اون که فیزیکش خوب بود می رفت واسه امتحان فیزیک..... منم امتحان ریاضی داشتم.....نزدیکش نشسته بودم....موقع اینکه برگه آورده بودن واسه حضور و غیاب...دیدم.....اسم برادرش رو نوشته.....من در جریان نبودم...گفتم علی!!!....خودتم خودتو اشتباه میگیری؟؟!!!!.....چرا اسم محمد و نوشتی؟؟!!!!.....بعد زدم زیر خنده......:ws47: بدبخت علی رنگش گچ شد......:banel_smiley_52::banel_smiley_52: مراقب فهمید....لو رفتن......جفتشون درساشونو شدن 0.25 صدم.......ولی هنوزم دوستای خوبی هستیم.....اونم شد یک خاطره واسمون...:w36:
  18. توماس هرتزوگ توماس هرتزوگ یکی از پیشروان اولیه ی معماری با مصرف پایین در آلمان غربی بود.کشوری که این عقیده در آن سال های بعدی باذوق و شوق فراوان پذیرفته شد و آن را به یک روش متعارف جدید تبدیل کرد.ولی او به خاطر اینکه دلیلی برای شکستن تداوم سنت مدرنیسم نداشت،این سبک مردمی را نپذیرفت. توماس هرتزوگ the greenhouse of House in Regensburg 1977-79 Hall 26, Hanover/Germany 1994-1996,
  19. نادر تهرانی نادر تهرانی، ایرانی تبار و مقیم آمریکاست. لیسانس معماری خود را از دانشگاه رودآیلند Rhode Island در سال 1986 و فوق لیسانس معماری و شهرسازی را از دانشگاه هاروارد در سال 1991 گرفته است. او همچنین یک دوره تحقیقاتی را در مورد تاریخ تئوری در دانشگاه AA گذرانده است. شراکت تهرانی و Ponce de Leon به 15 سال پیش(ارائه تز مشترک در GSD) باز میگردد. این گروه پروژه های خود را در قالب آزمایشهایی که در نهایت جنبه عملکردی می یابند، می بینند. نادر تهرانی به همراه Monica Ponce de Leon دفترOffice dA را تاسیس نموده که علاوه بر طراحی معماری در زمینه طراحی شهری و طراحی مبلمان هم فعالیت می‌کند. دفترdA تاکنون در مسابقات بین‌المللی متعددی رتبه‌های بالا به دست آورده است. از جمله در مسابقه توسعه طراحی موزه رز در سال 2004 ، در مسابقه طراحی سکونتگاه طبیعی در شیلی(Elemental Housing) و همچنین مرکز آموزشی برای ارتباط نسلها ( Intergenerational Learning Center)رتبه اول را کسب کرده است. دفتر معماری dA در سال 2002 برنده جایزه معماری آکادمی هنر و ادبیات آمریکا شد. مقالات زیادی در مورد کارهای نادر تهرانی و دفتر او در نشریات بین‌المللی به چاپ رسیده و همچنین کارهای دفتر او بارها در دانشگاه‌های معتبر از قبیل پرینستون و هاروارد به نمایش درآمده‌اند. در حال حاضر نادر تهرانی به عنوان استاد دانشکده معماری دانشگاه هاروارد به تدریس هم اشتغال دارد.طراحی خانه ای در نیو اینگلند موجب گشته است تا نام نادر تهرانی به همراه Ponce de Leon در میان برگزیدگان 2006 مجله Record قرار گرفت . [Hidden Content]
  20. دیوار غیر باربر......... یکی از اصول 5گانه لوکربوزیه...... -1 ستون‌ها ساختمان‌ها را از روی زمین بلند می‌کنند. ۲- بام مسطح و باغ روی بام ۳-پلان آزاد ۴-پنجره‌های طویل و سرتاسری ۵-نمای آزاد، کف‌ها و دیوارها غیر باربر
  21. sam arch

    20 سوالی تخصصی معماری

    از کارهای فرانک گهری؟
  22. پیت موندریان پیت موندریان (۷ مارس ۱۸۷۲، آمرسفورت، هلند - ۱ فوریه ۱۹۴۴،نیویورک، آمریکا) نقاش هلندی بود. دوران کودکی و جوانی در سال ۱۸۷۲ در آمرسفورت هلند به دنیا آمد. مدتی خودآموزی می‌کرد و در کلاس‌های شبانه روزی درس طراحی می‌گرفت. در سال‌های ۱۸۹۲-۱۸۹۴ در آکادمی آمستردام نقاشی یاد گرفت. اولین نمایشگاه نقاشی اش درآمستردام بود و در همین شهر شروع به کار کرد. در ۱۹۰۹ به انجمن تئوسوفی پیوست. در ۱۹۱۲ به پاریس رفت و کارهای خود را در سالن مستقل ها نمایش داد. در اوت ۱۹۱۴ به هلند برگشت. جنگ مانع بازگشتش به پاریس شد. با فیلسوف تئوسوفیست دکتر شونما کرس دوست شد. در ۱۹۱۵ با دوزبورخ آشنا شد - آن دو با وان لک در سال‌های ۱۹۱۶-۱۹۱۷ گروه د استیل را تشکیل دادند. موندریان از ۱۹۱۷ به بعد برای مجله د استیل مقالات نظری می‌نوشت. در ۱۹۱۹ به پاریس برگشت. مجموعه مقالات او با عنوان نوشکل آفرینی (نئو پلاستیسیسم) در ۱۹۲۰ به وسیله نگارخانه لئونس روزنبرگ - و در ۱۹۲۵ به وسیله باوهاوس منتشر شد. در نمایشگاه‌های پاریس و هانور تابلوهای خود را نمایش داد. در ۱۹۱۲ نمایشگاه پنجاهمین سالروز تولد موندریان در آمستردام بر پا شد. در ۱۹۲۵ به خاطر ترکیب بندی‌های معکوس دوزبورخ از گروه د استیل اخراج جدا شد. در نمایشگاه‌های پاریس - آمستردام - لاهه - و نیویورک شرکت کرد. در ۱۹۳۸ به لندن و در ۱۹۴۰ به نیویورک رفت. در ۱۹۴۲ نمایشیگاه فردی خود را در نگارخانه دودنسینگ نیویورک بر پا کرد. موندریان در سال ۱۹۴۴ در نیویورک درگذشت. خانه شخصی پیت موندریان سبک نقاشی موندریان هنرمندی بود با تعلقات عرفانی که به عنوان یکی از برجستگان انتزاع هندسی - بر هنرو معماری مدرن تأثیر وسیع و عمیقی داشته‌است. او با طرح نظریه نئوپلاستیسیسم - تحول بزرگی در انتزاع (ناب) به وجود آورد. او می‌خواست تصاویر خود را از ساده ترین عناصر بسازد: خطوط مستقیم و رنگ‌های خاص. او دنبال گونه‌ای نقاشی برپایه وضوح و انضباط بود که به شکلی قوانین علمی یا ریاضی جهان را نشان دهد. سادگی موندریان يادداشتي خواندني از منصور نصيري : چرا موندریان این طوری نقاشی می کرد؟ توجه به ساختار، که با کوبیسم برانگیخته شد این سوال را میان نقاشان پاریس، روسیه و کمی بعد هلند پیش آورد که آیا نقاشی نمی تواند به نوعی ساخت و ساز شبیه معماری تبدیل شود؟ پیت موندریان نقاش هلندی، می خواست تصاویرش را از ساده ترین عناصر بسازد: خط و رنگ. او دنبال گونه ای نقاشی برپایه وضوح و انضباط بود که به شکلی، قوانین علمی یا ریاضی جهان را بازتاب دهد.* این سوال و جواب های ساده را در باره هنر -والبته همه چیز- می شود در مدرسه با بچه ها در میان گذاشت. نتیجه اش به نظرم، فهم بهتر-اگر نگوییم درست، اصلا این درست کی و چی هست و که آن را تعیین کرده؟- از دنیا و زندگی است. نتیجه این است گمانم، که در موزه های هنر کلاسیک و مدرن غرب، آدم می بیند؛ پیر و جوان و کودک است که می بینی کتاب تاریخ یا نقد و بررسی هنر دستشان است و با دقت جلوی تابلو ها می ایستند و ورق می زنند و خوب نگاه می کنند تا بدانند یا بهتر بفهمند که در برابرشان چیست و منظور صاحب اثر از خط و نقش و نگارهای روی بوم چه بوده و چه گفته است.گاهی می بینی بر دیوار جایی که صاحبش می خواهد فریاد بزند"متفاوت" است و کلاسش خیلی بالاست، کار مدرنی را برای نشان دادن کلاس و متفاوت بودن، زده اند سینه دیوار. "مبل طرح موندریان" هم البته برای این هدف ها کاربرد دارد. موندریان که حتی ظاهر و سرووضعش هم ساده و معمولی بود، دنبال "ساده دیدن" - نه ساده انگاری- دنیا بود. بعد از سی سال تلاش توانست این سادگی را با خط و رنگ های اصلی نشان دهد.انگار که ساختار همه طرح ها و فرم های طبیعت به همین عناصر ساده برمی گردد. طرح های او را بعضی وقت ها آدم های پول دار برای وسایل و خانه انتخاب می کنند، آدم های معمولی هم در لیوان های یک بار مصرف طرح موندریان چای و قهوه می نوشند.یک عده هم از طرح های او برای نشان دادن این که "چقدر آدم های خاص و پیچیده ای هستند" استفاده می کنند. برای درک بهتر به مقایسه این نقاش با جکسون پولاک توجه کنید. پیت موندریان و جکسون پولاک چکیده نقاشی های انتزاعی پیت موندریان و جکسون پولاک به طور رایج به عنوان دو سر طیف بصری هنر مدرن شناخته می شوند . در این مقاله من به بیان نظریه ای خواهم پرداخت که ذائقه ی جذاب بصری این نقاشی ها را مورد بررسی قرار می دهد . دیباچه با قدم زدن در موسسه ی اسمیث-سونیان (آمریکا) ، کاملاً متوجه می شویم که پیت موندریان (1872-1944) و جکسون پولاک ( 1912-56) داستان های کاملاً متفاوت و متضادی را نسبت به هم از سر گذرانده اند . اول از همه من به یک نقاشی انتزاعی از موندریان با عنوان "کمپوزیسیون با آبی و زرد "(1935) می پردازم . این نقاشی ترکیبی ست از دو رنگ ، چند خط سیاه و رنگ سفید پس زمینه . قابل توجه است که چگونه این سادگی دیده گان خیل عظیم رهگذران را می رباید . با توجه به نظریه ی هنری ، نبوغ موندریان در ترکیب المان های نمونه ای خفته است ، که امر زیبایی شناسانه ی عمیقی را رقم می زند که فاتحانه از یک سادگی مطلق نشات می گیرد . در ادامه به سراغ نقاشی شماره3 ، 1949، ببر اثر پولاک می روم . در حالیکه نقاشی موندریان بر پایه ی خطوط ساده ، تمیز و سر راست شکل گرفته ، نقاشی های پولاک در هم و بر هم ، کثیف و پیچیده اند . نزاع رنگ ها و ساختار در آثار پولاک هم جمعیت را به سمت خود جذب می کند ، در واقع می توان گفت که رنگ نقاشی های پولاک با کیفیتی زیبا شناسانه ترشحات پیچیده و پر خود بینندگان را هیپنوتیزم می کنند . هر دو هنرمند اوج دوره ی هنری خود را در نیویورک دهه ی 1940 سپری کردند . اگرچه موندریان همواره از پولاک حمایت می کرد ، دیدگاه آن دو در دو قطب مخالف هنر انتزاعی قرار می گیرد . در حالیکه موندریان هفته ها وقت را صرف سازماندهی طرح آثار خود می کرد ، پولاک به سرعت و بدون هیچ طرح قبلی بوم های خوابیده روی زمین خود را غرق رنگ می ساخت .با وجود تفاوت های زیاد در فرایند خلاقانه و شیوه ی اجرایی ، هر دو هنرمند هدف غایی خود را دستیابی به سطحی فراتر از زندگی می دیدند که تنها با بیان زیبایی شناسانه ی طبیعت به شیوه ای مستقیم و عمیق ممکن بود . در اوج دوره ی کاری ، اجتماع هنری قالب انتزاعی هر دو ی آنها را با شک و تردید می نگریست و قادر نبود تا ارتباطی میان آن آثار و جهانی که در زندگی روزمره با آن سر و کار داشت پیدا کند . موندریان نسبت به پولاک از باور بیشتری نسبت به کار خود برخوردار بود . او یک روشنفکر بود و مقالات مفصلی در مورد آثار خود که با دقتی فراوان خلق کرده بود ، می نوشت . در عوض پولاک ، غالباً مست بود و به ندرت به توجیه حرکت رنگ ها در اطراف بوم هایش می پرداخت . پنجاه سال بعد ، هر دو قالب هنر انتزاعی را به عنوان شاهکارهای عصر مدرن می ستودند . چه چیز راز محبوبیت آن ها بود ؟ آیا این دو هنرمند توانسته بودند در جستجوی خود به دنبال یافتن کیفیت زیبایی شناسانه ی نهفته در زندگی به موفقیت دست یابند ؟ در پرتو تضاد بصری ارائه شده ی دو نقاشی در موسسه ی اسمیث-سونیان ، نکته ی قابل توجه کلمات مشابهی ست که رهگذران برای توصیف تجربه ی زیبایی شناختی خود از تماشای این دو اثر به کار می برند . هر دو اثر با عباراتی از قبیل توازن ، هارمونی و سکون توصیف می شوند . اگرچه علت این نکته کاملاً مبهم به نظر می رسد . هیچ یک از تماشاگران گالری نمی توانند به توضیح دقیق کیفیتی بپردازند که از تماشای ان آثار نصیب شان شده است . این نکته کاملاً وسوسه کننده است که از این منظر به این باور برسیم که نیم قرن پس از مرگ این دو هنرمند ممکن است ما دیگر قادر به ادراک زیبایی اسرار آمیز آثار آنها نباشیم . اگرچه اخیراً آثار آنها به طرز بی سابقه ای کانون مداقه ی منبعی غیر منتظره و معمول – یعنی علم قرار گرفته است . در 1999 ، من یک تحلیل الگویی از آثار پولاک ارائه کردم ، که در آن نشان داده می شد پیچیدگی بصری نقاشی های او ریشه در الگو های فرکتال Fractal دارد – الگوهایی که در طیف گسترده ای از ابژه های طبیعی قابل مشاهده است . علاوه بر این در یک همکاری در حال انجام با روانشناسان ، تجربیات ادراکات بصری به ما نشان داد که الگوهای فرکتال دارای یک کیفیت زیبایی شناسانه هستند . با همه ی این ها حالا چطور باید خطوط ساده ی موندریان را دنبال کنیم ؟ جکسون پولاک در حال نقاشی نمونه ای از نقاشی پیت موندریان پیچیدگی چکه های رنگ پولاک اولین احساسی که نسبت به تکنیک نقاشی پولاک به بیننده دست می دهد بسیار قابل توجه است ، هم به خاطر زیر پا گذاشتن عرف های رایج قرون متمادی نقاشی و همین طور به خاطر فقدان آشکار پیچیدگیهای مفهومی ! پولاک با خرید پارچه های مخصوص بادبان از یک مغازه ی محلی ، بوم های بزرگ ( بیشتر از پنج متری ) اش را کف استودیو پهن می کرد . حتی سنتی ترین ابزار نقاشی – قلم مو – نیز برای این نقاش به طور معمول خود مورد استفاده قرار نمی گرفت : پولاک که خود را از هر گونه تماس فیزیکی با بوم بر حذر می داشت ، قلم مویش را توی قوطی رنگ فرو می کرد و بعد قطره های رنگ اش را روی بوم می چکاند . مسیرهای دنباله دار و منحصر به فردی که در آثار او دیده می شود چیزی نیست به جز رد حرکت انگشت های او در هوا . در دوان پولاک ، این کارهای ساده و در عین حال فریبنده جدال بی مانندی را در میان تماشاگران پدید آورده بود : آیا او به سادگی دست به مسخره کردن سنت های هنری زده و یا سبک نقاشی ها او مثاتر از یک ذهن خلاق بی تجربه است ؟ در طول پنجاه سال گذشته ، مفهوم نهفته ی دقیق پشت چرخش های رنگی در کارهای او همواره در دنیای هنر مورد تاخت تاز نظریات مختلف قرار گرفته . اگرچه پولاک همواره از ارائه ی نظر در مورد کارهایش طفره می رفت ، اما در جایی به ای اشاره کرده بود که : علاقه ی من به ضرباهنگ طبیعت بر می گردد . در واقع دوستان پولاک ساعات طولانی را به خطر می آورند که او وقت اش را صرف خیره شدن به مناطق طبیعی حومه ی شهر می کرد . اما اگر الگوی پولاک به تجلیل از اشکال ارگانیک طبیعی می پردازد ، این شکل ها دقیقاً چه می توانند باشند ؟ از 1970 به بعد بسیاری از الگوهای طبیعی به عنوان الگوهایی فرکتال شناخته شده اند . در مقابل همواری و صافی خطوط مصنوعی ، خطوط فرکتال مرکب از الگوهایی ست که از تکرار خطوط نازک و نازک تر بوجود آمده اند ، این اشکال به طرز مشهودی در تضاد با سادگی شکل های مصنوعی قرار دارند . حتی معمول ترین ابژه های فرکتال ، مانند شاخه های درختان نیز به طور فاحشی با سادگی اشکال مصنوع در تضاد اند . پیچیدگی بصری منحصر به فرد الگوهای فرکتال ، استفاده از دیدگاه های توصیفی را که اساساً در تفاوت آشکار با هندسه ی اقلیدسی سنتی به سر می برند ، ضروری می کند . بُعد فرکتال ، D ، پارامتری مرکزی در این مقوله است ، که رابطه ی صعودی فرکتال میان الگوی های مشاهده شده در روند های رو به گسترش مختلف را به صورت عدد به ما نشان می دهد . برای اشکال اقلیدسی بُعد ، مفهومی آشناست که با اعداد صحیح 0 ، 1 و 2 برای نقاط ، خطوط ، سطوح و حجم ها به کار می روند . از این رو یک خط صاف ( که هیچ ساختار فرکتالی را شامل نمی شود ) دارای بعد فرکتالی به اندازه ی یک است ، در حالیکه در یک مساحت کاملاً پر ( که به طور مشابه در بردارنده ی ساختار های فرکتال نیست ) ، مقدار D ، 2 است . برای فرکتال های توصیفی با مقدار D نزدیک به 1 [ کسری ] الگوها به صورت تکرار شونده ی متفاوتی رو به رشدی مشاهده می شوند که یک شکل بسیار ساده و تنک را پدید می آورد . در حالیکه برای فرکتال های توصیفی با میزان نزدیک تر به 2 ، الگو های تکرار شونده ، شکلی کاملاً پیچیده و با ساختاری مفصل را ایجاد می کنند . به عنوان مثال میزان D در شکل فرکتال ساده ای همانند امواج 1.3 است در حالیکه در شکل های پیچیده تری همانند الگوهای معدنی 1.78 است . من سبک پولاک را به عنوان اکسپرسیونیسم فرکتال توصیف می کنم تا آن را از هنرهای فرکتال کامپیوتری جدا کرده باشم . اکسپرسیونیسم فرکتال ، نشان دهنده ی یک توانایی برای ایجاد و دستکاری الگوهای فرکتال به طور مستقیم است . حال پرسش ما این است که چطور پولاک بیست و پنج سال قبل از کشف علمی فرکتال ها در عرصه ی طبیعت چنین الگوهای پیچیده ای را نقش می کرده ؟ با بررسی فیلمی که در 1950 از او گرفته شده ، می توان فرایندی کاملاً سیستماتیک را مشاهده کرد . او ابتدا کارش را با نقاشی نقاط متمرکزی از خطوط شروع می کرد که در طول بوم پخش شده بودند ، در ادامه با خطوط بلند تری کار را دنبال می کرد که آن جزایر را به هم مربوط می کرد و به تدریج آنها را در شبکه ی تارعنکبوتی متراکمی از رنگ می پوشاند . این فرایند با سرعت بسیار بالایی انجام می شد ، به نحوی که در کمتر از سی ثانیه اندازه ی تقریبی D را از 1.52 به 1.89 می رساند . ما این الگوی اولیه را لایه ی لنگری می نامیم ، زیرا حرکات بعدی او را هدایت می کرد . او نقاشی را در دوره ای چند روزه و یا حتی چند ماهه مورد بازنگری قرار می داد و سطوح دیگری را بر این لایه ی لنگری اضافه می کرد . او این تکنیک را در یک دوره ی ده ساله کامل کرد . نظریات هنری ، سیر تکاملی چکه های پولاک را به سه دوره تقسیم می کنند . در دوره ی نخست که به فاصله ی سالهای 1943 تا45 بر می گردد ، تجربیات اولیه ی او با مقادیر پایین D مشخص می شوند . به عنوان مثال می توان به نقاشی بدون عنوان (1945) که میزان D آن اندازه ی 1.3 است. پولاک در طول دوره ی تغییرات خود در فاصله ی سالهای 1945 تا 1952 تجربه ی خود در تکنیک چکه را آغاز کرد . او در دوره ی کلاسیک خود که از سالهای 1948 تا 1952 را در بر می گیرد ، به تکمیل تکنیک خود پرداخت و اندازه ی D را در آثارش به میزان چشمگیری ارتقا داد . سند این ادعا اثر بدون عنوان دیگری است که در سال 1950 خلق شده است و میزان D آن به 1.9 می رسد . در حالیکه این سیر تکاملی شیوه ای برای اعتبار بخشیدن و دوره بندی زمانی آثار جکسون پولاک به حساب می آید این سوال را نیز برای دانشمندان علوم تصویری بوجود می آورد که آیا الگوها ی فرکتال با میزان D بالا کیفیت زیبایی شناسانه ی ویژه ای را ارائه می دهند ؟ نمونه ای از نقاشی هاش جکسون پولاک تقابل دو اندیشه یا دو دید متفاوت به یک موضوع؟! حالا دو اندیشه را با هم مقایسه میکنیم. زیبایی شناسی فرکتال تصاویر فرکتال به طور گسترده به خاطر جاذبه ی آنی و قابل ملاحظه ی زیبایی شناسانه ی خود شناخته شده اند . اگرچه با وجود داشتن عنوان دراماتیک " زیبایی شناسی نوین " و وفور تصاویر فرکتالی که از آغاز دهه ی 80 میلادی بوسیله ی رایانه خلق شده اند ، مطالعات کمی درباره ی زیبایی شناسی آن صورت گرفته است . در 1994 ، من از یک آونگ که به صورت نامنظم در نوسان بود برای خلق فرکتال و نقاشی های چکه ای غیر فرکتالی استفاده کردم . در مظالعات بعدی که صورت گرفت به بیش تر از 120 نفر از بیننده یک الگوی فرکتال و یک الگوی غیر فرکتال نشان داده شد و از آنها خواسته شد تا از بین آن دو یکی را انتخاب کنند . از آن میان 113 نفر الگوی فرکتالی را جذاب تر از الگوی دیگر تشخیص دادند . با آگاهی از تاثیر ژرف اندازه ی D بر ظاهر فرکتال ها ، آیا می توان ارزش زیبایی شناختی بیننده را وابسته به الگوی میزان D فرکتال دانست ؟ تحقیقات به عمل آمده توسط دبورا اکس و جولین اسپرات ، با استفاده از فرکتال های کامپیوتری حاکی از آن بود که افراد فرکتال های به وجود آمده با میزان متوسط حدود D=1.3 را به سایر فرکتال ها ترجیح می دهند . این دو نویسنده اظهار داشتند که این میزان ترجیحی با الگوهای رایج در طبیعت (همانند ابرها و خطوط ساحل ) در رابطه هستند ، و ادعا کردند که احتمالاً این به دلیل آشنایی بصری آنها با این الگو ست . اگرچه در 1995 ، کلیف پیک اور در تحقیقی با فرکتال هایی که با یک شیوه ی ریاضی متفاوت به وجود آمده بودند ، نشان داد که افراد فرکتال هایی با میزان D بالایی به اندازه ی 1.8 ، یعنی فرکتال های شبیه با آثار پولاک ، را به سایرین ترجیح می دهند . این اختلاف میان این دو تحقیق نشان دهنده ی آن است که یک برتری کلی نسبت به میزان D وجود ندارد ، بلکه باید زیبایی شناسی فرکتال را در شیوه ای که به وجود آمده جستجو کرد . پرداختن به مبحث جذاب زیبایی شناسی فرکتال ها با این کشف ما نقاشی های پولاک فرکتال هستند ، نیرویی دوباره گرفت : علاوه بر فرکتال هایی که در طبیعت به وجود آمده اند و یا آنهایی که در پروسه های ریاضی خلق شده اند ، نوع سومی از فرکتال ها که قابل بررسی ست ، آن دسته فرکتال هایی هستند که توسط بشر به وجود آمده اند . برای روشن کردن این مساله که آیا یک کیفیت زیبایی شناسانه ی فراگیر مربوط به فرکتال ها وجود دارد ، ما به انجام آزمایشی پرداختیم که در آن هر الگوی فرکتال حضور داشتند : فرکتال های طبیعی ( عکس هایی از ابژه های طبیعی ) ، ریاضی ( فرکتال های خلق شده توسط کامپیوتر ) و فرکتالهای بوجود آمده توسط انسان ( نقاشی هایی از پولاک ) . در هر دسته ، ما جاذبه ی بصری را به عنوان تابعی از میزان D مورد بررسی قرار می دادیم که از یک تکنیک ترجیح بصری که در واقع نوعی " انتخابی تحمیلی " بود ، بهره می جست : به شرکت کنندگان در تحقیق دو تصویر روی یک مانیتور با میزان D متفاوت نشان داده می شد و از آنها خواسته می شد تا تصویر جذاب تر را انتخاب کنند . تکنیک انتخاب تحمیلی که در 1894 توسط کوهن مطرح شد ، شیوه ای مناسبی برای حصول اطمینان از ارزش داوری است . در آزمایش ما ، تمام تصاویر در تمامی ترکیبات ممکن در کنار یکدیگر قرار گرفتند و امتیاز بندی ارجحیت در قالب نسبت دفعاتی که هر تصویر انتخاب می شد ، صورت می گرفت . آزمایش شامل 220 شرکت کننده بود ، که به طور قاطع ، ارجحیت آنان به فرکتال هایی با میزان D متوسط (D=1.3 –1.5 ) ، صرف نظر از نوع آنها بود . مشخصه ی فراگیر زیبایی شناسی فرکتال ، بعداً در تحقیقی دیگر تائید شد که نشان می داد جنسیت و پیش زمینه ی فرهنگی شرکت کنندگان در آزمایش تاثیر قابل توجهی بر ارجحیت آنان ندارد . علاوه بر این در تحقیقات اخیر ما که بر اساس نتایج آزمایشاتی در آزمایشگاه ناسا – ایمز صورت گرفت ، نشان داد که ارجحیت دادن فرکتال های با میزان متوسط D ، به چیزی فراتر از حس بینایی بر می گردد : اندازه گیری های انتقالات پوستی نشان داد که تماشای آثار هنری فرکتال با میزان D متوسط ، به طور چشمگیری واکنش های روانی بیننده را کاهش می دهد . اندازه گیری انتقالات پوستی ، ممکن است ابزاری غیر معمول برای داوری آثار هنری به نظر برسد . اما آزمایشات اولیه ی ما ارائه دهنده ی بینشی جذاب بود که نشان می داد یک اثر هنری چه تاثیر عمیقی می تواند بر شرایط روحی بیننده داشته باشد . به کار گیری این تکنیک در طیف گسترده ی الگوهای فرکتالی که در هنر ، معماری و باستان شناسی پدیدار می شوند ، بسیار جذاب به نظر می آید : مثالهای مربوط را می توان در خطوط نسکا در پرو ( قرن 7 پ م ) باغچه ی سنگی ریونجی در ژاپن ( قرن 15 م ) طرح طوفان اثر لئوناردو داوینچی ( 1500 م ) چاپ چوبی ِ موج بزرگ اثر کتسوشیکا هوکوسای ( 1846) برج گوستاو ایفل در پاریس ( 1889 ) ، خانه ی فرانک لوید رایت در میشیگان ( 1950 ) و طرح پیشنهادی فرانک گری برای موزه ی گوگنهایم در نیویورک ( 2001 ) مشاهده کرد . آیا می توان پولاک را نوعی معمای هنری به شمار آورد ؟ با توجه به نتایج آزمایشات ما ، الگوهای D پایین تر در آثار اولیه ی او باید نسبت به آثار چکه ای کلاسیکی که در سالهای آخر کار خود پدید آورد ، آرامش بخش تر باشند . چه چیز پولاک را وا می داشت تا دست به خلق نقاشی های فرکتالی با میزان Dبالا بزند ؟ شاید او آرامش موجود در الگوی D پایین را برای یک اثر هنری خسته کننده تلقی می کرد و می خواست توجه بیننده را با درگیر کردن نگاه او در یک ساختار انبوه و متراکم با الگوی D بالا ، جلب کند . ساده گرایی موندریان درحالیکه تحقیق بالا با سرعت نسبت به ارائه ی یک تفسیر متقاعد کننده برای آثار معروف پولاک پیش می رود ، اساس جاذبه ی زیبایی شناسی آن بر محور پیچیدگی می گردد . واضح است که زبان ساده ی بصری خطوط صاف و رنگ های اصلی موندریان بر قاعده ای دیگر استوار است . در واقع ، موندریان قواعد سختی را برای سر هم کردن آثار خود بسط داد و بر این باور بود که این قواعد باید به دقت در نقاشی های او دنبال شود تا کیفیت بصری دلخواه او را به نمایش بگذارند . قواعد سختگیرانه ی او مربوط به خطوط در هم و بر هم سیاه می شد ، که او از آنها به عنوان یک داربست برای خلق ظاهر نقاشی بهره می جست . موندریان تنها از خطوط افقی و عمودی استفاده می کرد که به زعم او " در همه جا وجود دارند و بر هر چیزی غالب اند" . در یکی از بدنام ترین اظهار نظر ها در تاریخ هنر مدرن ، موندریان خشم آلود از زمانی تعریف می کند که هم کارش تئو ون دوسبرگ به او پیشنهاد کرده که باید از خطوط مورب هم استفاده کند . موندریان شدیداً معتقد بود که خطوط مورب یک المان جدایی افکن است که توازن نقاشی را کاهش می دهد . این باور در او چنان قوی بود که جنبش هنری ‘De Styl’ را که حول سبک نقاشی های او پدید آمده بود ، تهدید به انحلال کرد . موندریان برای تئو ون دوسبرگ نوشت : به دنبال استفاده ی خودخواهانه ی تو از خطوط مورب ، هر نوع همکاری آتی بین ما غیر ممکن شده است . با وجود این که تئوری موندریان در باب جهت خطوط جایگاهی افسانه ای در هنر جهان پیدا کرده است ، اما تنها اخیراً باور های زیبایی شناسانه ی او محک زده شده است . در حالیکه نقاشی های پولاک را به عنوان سنگ معیار برای آزمون هایی در نظر می گیرند که واکنش افراد به پیچیدگیهای بصری می سنجند ، دانشمندان به طور فزاینده ای به خاظر سادگی های بصری به آثار موندریان علاقه مند شده اند . در اصطلاحات نوروبیولوژی ، مشهور است که سلول های مغزی که به پردازش اطلاعات بصری یک نقاشی حاوی خطوط مورب می پردازند با سلول هایی که همین کار را در مورد یک نقاشی با افقی و عمودی انجام می دهند ، یکی نیستند . اگرچه ، همان طور که نورولوژیست سمیر زکی نشان داده ، این که این تغییرات در عملکرد مغز مسئول تجربه ی زیبایی شناسانه ی بیننده هستند یا نه " سوالی ست که هنوز علم نورولوژی قادر به پاسخگویی آن نیست ". در سال 2001 یکی از همکاران من ، برانکا اسپهار ، به اجرای یک آزمایش در مورد حس بینایی پرداخت که مستقیماً رابطه میان جهت خطوط و زیبایی شناسی را هدف گرفته بود .او از تصاویری استفاده کرد که از کج کردن 3 نقاشی موندریان در جهت های مختلف به وجود آمده بودند .این جهت ها عبارت بودند از چهار جهت ، که شامل جهت اصلی که توسط موندریان خلق شده بود می شد و همچنین دو دیدگاه اریب که خطوط در آن مورب بودند . اسپهار هر تصویر را از میان پنجره ای مدور نشان می داد که قاب نقاشی را پوشانده بود . این کار هر گونه بحث مربوط به جهت قاب را از میان بر می داشت و بیننده را قادر می ساخت تا به طور کامل بر جهت خطوط متمرکز شود . با استفاده از تکنیک انتخاب تحمیلی ، او 4 جهت هر نقاشی را با دیگری در هر ترکیب احتمالی همراه کرد و از 20 نفر خواست تا یکی از آن ها را انتخاب کنند . نتایج حاصله نشان داد که هیچ ارجحیتی در میان نقاشی های با خطوط مورب و نقاشی های با خطوط عمودی و افقی وجود ندارد . نتایج اسپهار به روشنی اهمیت قاعده ی خطوط افقی-عمودی مونریان را زیر سوال می برد . وسواس موندریان در مورد جهت خطوط به موقعیت آنها روی بوم نیز سرایت کرد . او با داشتن این باور که موقعیت یابی صحیح برای رسیدن به یک امر زیبایی شناسانه که " از هر تنشی رها باشد " ضروری است ، دوره های زمانی طولانی را صرف این می کرد که یک خط تنها را یکی دو میلی متر جلو یا عقب کند . هنرمند استرالیایی ، آلن لی اخیراً آزمایشات حس بینایی را برای آزمون آرمان های موندریان به کار گرفت . لی به خلق 8 نقاشی به سبک آثار موندریان پرداخت . اگرچه ، او جای خطوط را به طورتصادفی انتخاب می کرد . سپس او 12 اثر را در معرض دید 10 کارشناس هنری و 100 بیننده ی غیر متخصص گذاشت و از آنها خواست تا از آن میان 4 نقاشی موندریان را با الگوهای دقیق خود تشخیص دهند . فلسفه ی لی بسیار ساده بود ، اگر خطوط دقیق موندریان تاثیر زیبایی شناسانه ای فراتر از خطوط تصادفی او داشته باشند باید به راحتی قابل تشخیص باشند . در واقعیت ، هم کارشناسان و هم افراد معمولی قادر به تشخیص دو الگو از هم نشدند . جایگذاری خطوط توسط موندریان تاثیری بر جاذبه ی بصری نقاشی ها ندارد ! آیا این نتیجه ی غافلگیر کننده به آن معناست که علی رغم تلاش های طاقت فرسای موندریان ، خطوط او با خط های تصادفی لی مشابه هستند ؟ برای آزمایش این تئوری ، من یک الگوی تحلیلی از میان 22 نقاشی موندریان را اجرا کردم و در آن نشان داده شد که خط های او تصادفی نیستند . برای توزیع های تصادفی ، هر خط احتمال یکسانی را برای قرار گرفتن در هر نقطه روی بوم دارد . در مقابل ، تحلیل من از 170 خط موجود در 22 نقاشی نشان داد که احتمال این که موندریان خط هایش را در لبه ی بوم بگذارد دو برابر بیش تر از آن است که آنها را در مرکز بوم جای دهد . علاوه بر رد نظریه ی خط تصادفی ، این نتیجه مقایسه هایی را با تکنیک های سنتی ترکیب ارائه می کند . در نقاشی های فیگوراتیو ، نقاش به ندرت مرکز توجه را به لبه ی بوم نزدیک می کند ، زیرا این کار نگاه بیننده را به بیرون از بوم منتقل می کند . اگر موندریان به این قاعده ی سنتی علاقه مند بود ، از قرار دادن خط هایش در نزدیکی لبه ی بوم پرهیز می کرد . یک مفهوم ترکیبی دیگر که به آثار سنتی بر می گردد عبارتست از نسبت طلایی ( گاهی اوقات آن را در آثار هنرمندان با عنوان تناسب الهی معرفی می کردند ) . با توجه به این قاعده ، کیفیت زیبایی شناسانه ی یک نقاشی در صورتی که درازا و ارتفاع یک بوم مستطیل دارای نسبت 1.61 باشد افزایش می یابد . ( این نسبت از نظریات فیبوناچی ناشی شده بود ) . در حالیکه شکل بوم های موندریان با این نسبت مطابقت ندارد ، یک تفکر رایج این است که او خطوط متقاطع خود را جوری کنار هم قرار می داد که مستطیل هایی با نسبت طلایی پدید آورد . اگرچه این ادعا اخیراً در کتابی که به بررسی استفاده ی نسبت طلایی در هنر می پردازد ، رد شده است . بحث این تحقیقات علمی اخیر در مورد الگوهای موندریان ، بسیاری از تصورات غلط در مورد استراتژی های ترکیبی را زیر سوال می برد . با توجه به تصویر آثار موندریان ، خطوطی که چارچوب تصویری نقاشی های او را تشکیل می دهند ، تصادفی نیستند . اگرچه ، جایگذاری آنها قواعد سنتی زیبایی شناسی را دنبال نمی کند ، و جاذبه ای فراتر از خطوطی که به طور تصادفی در بوم قرار گرفته اند ندارند . به نظر می رسد امر زیبایی شناسانه ی نقاشی های موندریان ، پیامد حضور یک چارچوب و مستطیل های رنگی پیوسته به آن باشد و نه ترتیب دهی ماهرانه و با دقت چارچوب ها . به بیان دیگر ، جاذبه ی زبان تصویری موندریان تحت تاثیر شیوه ای نیست که تک تک واژه ها را در کنار هم قرار داده . در این صورت ، چه چیز دلیل او برای توسعه ی چنین قواعد دستوری سختی در زبان تصویری اش بوده است ؟ موندریان مقالات مفصلی مربوط به علاقه مندی هایش می نوشت ، که تمرکز آنها حول محور جستجوی برای یافتن ساختار زیرین طبیعت بود . این امری شگفت انگیز است ، زیرا الگو های او بسیار دور از طبیعت به نظر می رسند . آنها از رنگ های اصلی و خطوط صاف تشکیل شده اند – عناصری که هرگز به طور خالص در طبیعت یافت نمی شوند . الگوهای او در مقایسه با الگوهای طبیعی به طور چشمگیری ساده هستند . اگرچه ، مقالات او گویای آن است که او پیچیدگی طبیعت را با بی میلی نگاه می کرده و معتقد بود که افراد ئر چنین محیطی احساس آرامش نمی کنند . او همچنین معتقد بود که پیچیدگی ، تنها یکی از جنبه های طبیعت و در واقع از حیث خلوص ، ضعیف ترین آنان است و مشخصه ای است که راه را بر کشف عمیق تر حقیقت طبیعت می بندد . او می گوید ، این حقیقت زیر یک پوشش ظاهر می شود – امری که هرگز به طور مستقیم قابل دیدن نیست ، و زیر سوی نامنظم تر طبیعت مخفی می شود . او معتقد بود که هر نگاه از میان این پوشش ، هارمونی نهایی جهان را آشکار می سازد . موندریان می خواست این کیفیت گریزپا را در طبیعت آثار خود به دام اندازد . با وجود تفاوت های موجود در زبان های انتخابی موندریان و پولاک ، هدف هر دوی آن ها تصرف ساختار زیرین طبیعت بر روی بوم های شان بود . پولاک با گفتن این که " من طبیعت هستم " بر پیچیدگی های طبیعت تاکید می کرد . او 25 سال پیش از آنکه دانشمندان به کشف این حقیقت دست یابند که پیچیدگی های طبیعت فرکتال ها به وجود آمده ، به نقاشی الگوهای فرکتالی پرداخت . علاوه بر این ، بر اساس کیفیت زیبایی شناسانه ی فرکتال ها که در تحقیقات پیشین آشکار شد ، تحقیقات اخیر به دنبال آن هستند که فشارهای روانی افراد را با کمک هنر فرکتال در فضاهای داخلی و خارجی ساختمان ها کاهش دهند . این تحقیقات علمی موقعیت پولاک را در تاریخ هنر مدرن ، با آثاری که مستقیماً به بیان پیچیدگی طبیعت می پردازند ، ترقی داده اند . حالا که علم پولاک را پیش رو گذاشته ، باید ببینیم که چطور می توانیم آثار موندریان به عنوان جایگزینی برای طبیعت نگاه کنیم ؟ تحقیقات اخیر در مورد الگوهای موندریان نشان می دهد که افراد در داوری زیبایی شناسانه ی زبان تصویری او ، نسبت به شیوه هایی که او زبان خود را به کار می گرفت بی تفاوت هستند . وسوسه کننده است که اعلام کنیم پولاک در جستجوی خود برای رسیدن به زیبایی شناسی طبیعی موفق بوده و موندریان در این تلاش شکست خورده است . اگرچه این تعبیر هرگز نمی تواند الگوهای مشهور او را زیر سوال ببرد . شاید او در نشان دادن طبیعت تحت یک پوشش با وضوحی بی همتا موفق بوده و توانسته باشد خط هایش را با ظرافتی که از درک علمی کنونی ما فراتر است نقش کرده باشد ؟ همان طور که هنر می تواند از تحقیقات علمی بهره جوید ، علم نیز دانسته هایش را وامدار هنرمندانی بزرگ است . در ادامه این موضوع مقاله ای از پیت موندریان ضمیمه شده که خواندن آن را توصیه میکنم. همچنین پاورپوینت سیر کارهای او از زمان شروع تا پایان عمر. منبع:t-art.blogfa.com گامبریچ، ارنست. تارخ هنر. ترجمهٔ رامین، علی. چاپ چهارم، تهران: نشر نی، ۱۳۸۵، 3-470-312- ISBN قسمت اول.doc Piet Mondrian.ppt
×
×
  • اضافه کردن...