رفتن به مطلب

mani24

کاربر انجمن
  • تعداد ارسال ها

    8583
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mani24

  1. به زمزمه های دوردست گوش می سپارم طوفان پیش روست... و پشت سر، پل ها همه شکسته راهی نیست؛ محکوم به رفتنیم دستی مرا از پس خویش می کشد پاهایم در اختیار نیست دچار گشته ام دچار بی سببی... هوا پر از رفتن است باید بروم ...به خویشتن نمی روم این راه را، تو می دانی؛ در من حس غریبی ست که رنج روزگار را می شوید با غبار خسته ی تن خویش، گردی به زمان می فشانم زین سفر؛ در پس این زخم های تیره، نوری نهفته است؛ دچار گشته ام... می دانم صبور باید بود صبور باید بود، عبور باید کرد... گشاده و پربار؛ سکوت سنگینی ست؛ چه می توان کردن؟! که راه در پیش است؛ برای شاروک فاطمه عزیز
  2. يک شبي مجنون نمازش را شکست بي وضو در کوچه ليلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده اي زد بر لب درگاه او پر زليلا شد دل پر آه او گفت يا رب از چه خوارم کرده اي بر صليب عشق دارم کرده اي جام ليلا را به دستم داده اي وندر اين بازي شکستم داده اي نشتر عشقش به جانم مي زني دردم از ليلاست آنم مي زني خسته ام زين عشق، دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد اين بازيچه ديگر نيستم اين تو و ليلاي تو ... من نيستم گفت: اي ديوانه ليلايت منم در رگ پيدا و پنهانت منم سال ها با جور ليلا ساختي من کنارت بودم و نشناختي عشق ليلا در دلت انداختم صد قمار عشق يک جا باختم کردمت آوارهء صحرا نشد گفتم عاقل مي شوي اما نشد سوختم در حسرت يک يا ربت غير ليلا برنيامد از لبت روز و شب او را صدا کردي ولي ديدم امشب با مني گفتم بلي مطمئن بودم به من سرميزني در حريم خانه ام در ميزني حال اين ليلا که خوارت کرده بود درس عشقش بيقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو ليلا کشته در راهت کنم برای سارای عزیز
  3. mani24

    مشاعره واژه ای

    شاید خیلی از این حرفا دروغه تا وقتی باهمیم از عشق میگیم نباشیم قولمون حتی دروغه از این عشقایی که زنجیر میشه هوس هایی که دامن گیر میشه میترسم چون دلم بی اعتماده به احساسی که بی تأثیر میشه
  4. mani24

    مشاعره با ترانه های خوانندگان

    شاید خیلی از این حرفا دروغه تا وقتی باهمیم از عشق میگیم نباشیم قولمون حتی دروغه از این عشقایی که زنجیر میشه هوس هایی که دامن گیر میشه میترسم چون دلم بی اعتماده به احساسی که بی تأثیر میشه
  5. mani24

    مشاعره با کلمه پیشنهادی

    ای خدا ای برتر از اندیشه ها ای عیان در شاخه ها و ریشه ها ای همه عالم پر از آوای تو وی بیانم عاجز از معنای تو عقل ما را عشق تو دیوانه کرد جان ما را باده ات میخانه کرد آسمان ها در خط پرگار تست نقش گل ها پرده پرده کار تست رنگ ها زد نقش تو بر کهکشان آسمانها از تو شد اخترنشان اختران گلهای باغ آسمان سهیلی اسمان.............
  6. تیتراژ پایانی برنامه ماه عسل سال ۹۱ با صدای حامد زمانی
  7. mani24

    مشاعره ی موضوعی

    خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابیم که در آن دولت خاموشی هاست. من شکوفایی گل های امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من میگوید: "گر چه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند. مهر در صبحدمان داس به دست خرمن خواب مرا می چیند.
  8. mani24

    مشاعره به سبک بداهه

    در این عهد از وفا بوئی نمانده است به عالم آشنارویی نمانده است جهان دست جفا بگشاد آوخ وفا را زور بازویی نمانده است چه آتش سوخت بستان وفا را که از خشک و ترش بویی نمانده است
  9. mani24

    مشاعره با کلمات بدون نقطه !

    محمد.................
  10. احساس آرامش خواجه امیری
  11. mani24

    مشاعره

    شام و سحر هست رصددار عمر زین دو رصد خط امان کس نیافت رفت زمانی که ز راحت در او نام غم از هیچ زبان کس نیافت
  12. mani24

    گارانتی

    با سلام به روان پاک شما هموطن گرامی و تبریک خودروی وطنی و حمایت از تولید داخل. لطفا، حتما، حکما، ناموسا این راهنما را خوانده و به کار ببندید. سخنی در باب گارانتی: انتظار نداشته باشید یک تکه کاغذ پاره مفت و مجانی به نام گارانتی برای شما ماشین تعمیر کند. گلاب به روی ماهتان اما برگه گارانتی از دید ما یک چیزی است مثل قطعنامه ها برای آقای احمدی نژاد! از این رو تاریخ اتمام گارانتی را سفید گذاشته ایم تا هر موقع ماشینتان خراب شد، خودتان تاریخ همان روز را به عنوان تاریخ اتمام گارانتی بنویسید! الف) قبل از روشن کردن خودرو 1- بر راننده و همه مسافرینش موکد است کمربند را با وجود انواع لقی، پیچش، خرابی، فرسودگی و گرفتگی مورد عنایت قرار بدهند و نسبت به بستن آن اهتمام ورزند لیکن راننده نسبت به تغییر سگک کمربند مختار است. تذکر جدی: بدیهی است که تاکید ما برای بسته بودن کمربند به دلیل جریمه نشدن خودتان است و نه برای ایمنی مسافر. مسافر اگر ایمنی می خواهد غلط می کند سوار این ماشین می شود. تبصره: برای استفاده از کمربند آن را با عصبانیت چند بار تکان تکان بدهید تا بفهمید از کدام ور قابل استفاده است. 2- در هنگام جداسازی کلید احتراق از سوئیچ، راننده باید در خودرو را باز بگذارد تا درصورت آتش سوزی احتمالی، بتواند خود را در کمترین زمان ممکن به بیرون پرتاب کند. لیکن در هر حال اگر دچار سوختگی شد، موظف است آب را بریزد آنجایی که سوخته است. 3- تنظیم صندلی ها: این یک قلم دیگر کار شما نیست. راننده موظف است کمرش را به همان تنظیمات کارخانه ای عدت بدهد و در صورت لزوم آن را تقویت کند که با شرایط سخت وفق پیدا کند. این کار برای سایر مراحل زندگی اش هم خوب است. تبصره: در صورت بالا پایین کردن صندلی احتمال شل شدن و لق زدن وجود دارد که دیگر در آن صورت تقصیر خودتان است و صندلی لقتان! می خواستید حرفمان را گوش بدهید. 4- راننده موظف است برای باز کردن درها و پنجره ها از دستگیره استفاده کند و این کار را خیلی آرام انجام دهد که دستگیره ناگهان کنده نشود. در را هم آرام ببندد چون بچه خواب است! همانطور که می دانید تکنولوژی دکمه قفل کن باعث قفل شدن درها می شود و در کمال ناباوری و بهت همگان بالا کشیدن همین دکمه موجب گشایش درها می گردد. تبصره: واضح و مبرهن است که استفاده مکرر از این دکمه و فشار دادن های پیاپی عواقب خوشی ندارد و کلا مقوله فشار چندان پسندیده نیست، برای همین سعی کنید تا می شود در ماشین را قفل نکنید و از پنجره ها عبور و مرور کنید. تبصره 2: راننده موظف است برای جلوگیری از ریزش روغن و آب ماشین به سراغ کاپوت برود و آن را باز کند که این کار با ور رفتن ماسماسکی که کنار فرمان قرار دارد، امکانپذیر است. لیکن باز کردن صندوق عقب کمی متفاوت است و این یکی دیگر از تفاوت های شگفت انگیز عقب و جلو در صنعت خودروسازی است. 5- اگر خودروی شما دارای انژکتور و خیلی تجهیزات دیگر بود، راندمان سوخت بهتر می شد اتما حالا که نیست، که نباشد اصلا، دوزار پول داده اید چه توقعاتی داریدها! 6- درباره تنظیم فرمان بر راننده واجب است که دست به سیاه و سفید نزند اصلا فرمان هم تنظیم نیاز داردمگر؟ تبصره: با غربیلک فرمان هر چقدر خواستید بازی بازی کنید اما اسراف نکنید. 7- اجسام از آنچه در آینه ها می بینید، خیلی خیلی بیشتر به شما نزدیکند. در واقع تا ماشین بی ادب و متاجوزگر عقبی به پشت شما نمالد، آن را نخواهید دید و آن موقع هم دیگر خیلی برای دیدن دیر شده است بالام جان. به همین جهت و برای حفظ غرور مردانگی تان هم که شده موظف هستید به جای آینه از تکنولوژی «کله را عین شترمرغ از پنجره بیرون بری» استفاده کنید. تذکر به موقع: اگر احیانا ماشین پشتی را ندیدید و یحتمل کار از کار گذشت، سعی کنید لذت ببرید، این لذت بردن همانا با دادن فحش و گرفتن خسارت امکانپذیر است. 8- راننده موظف است همیشه تعدادی بادکنک و نایلون باد کرده در خودرو داشته باشد تا در صورت وقوع بحران، نقش کیسه هوا را بازی کند. از بالش و متکا هم می توانید استفاده کنید، فقط پنبه ای و نرم باشد. تبصره: مسافر جلو باید حتی الامکان چهارزانو بنشیند تا حداکثر محافظت حاصل شود. راننده نیز موظف است هنگام تصادفات، فرمان را ول کرده و دو دستی سرش را بگیرد. ب ) پس از روشن کردن خودرو: 1- راننده موظف است ماشین را روشن! کند و این کار دشواری است. برای روشن کردن موتور، راننده علاوه بر استارت های پیاپی، باید پدال گاز را فشار دهد؛ بلکه ماشین روشن شود. بعد از روشن شدن، ترمز دستی را اگر توانستید بخوابانید. اگر نخوابید چند دقیقه ای صبر کنید و دوباره تلاش کنید؛ حتما می خوابد. 2- ترمز ماشین اصولا موجود خیانتکاری است و اعتماد کردن به آن ماتحت حماقت است. برای حل این مشکل، راننده در صورت وقوع حادثه باید ضمن حفظ آرامش، در خودرو را باز کند و پاشنه کفش هایش را روی زمین بکشد تا ماشین بایستد. اصلا یکی از دلایلی که می گویند با دمپایی رانندگی نکنید، همین است. 3- تنفس گاز اگزوز می تواند سبب بیهوشی، مسمومیت و حتی مرگ شود. راننده موظف است حین رانندگی پنجره ها را پایین بدهد اما در چهارراه ها پنجره را حتما ببندد. تبصره: بالا دادن پنجره حتی در حالتی که سرنوشین لوبیا خورده در ماشین حضور دارد، اجباری است. ریسک نکرده و پنجره ها را باز نکنید، مگر اینکه طرف لوبیا و تخم مرغ را همزمان خورده باشد که آن از اگزوز هم خطرناکتر است. 4- هر گاه سرعت خودرو از 45 کیلومتر بیشتر شود، درهای ماشین به طور اتوماتیک قفل می شود و صدای بانوی وجیهه ای می گوید «این است خودروی ملی». از این لحظه به بعد، پراید رسما به یک تابوت متحرک تبدیل می گردد و عزرائیل را با تمام وجودتان حس خواهید کرد، لذا هیچ گاه با سرعتی بیشتر از 45 کیلومتر رانندگی نکنید. تبصره: اصلا تا جایی که برایتان مقدور است رانندگی نکنید. 5- ما وظیفه خویش دانستیم راه حلی پیدا کنیم تا اشتیاق شما به بوق زدن را کاهش دهیم، برای همین خواستیم بوق را کلا از سیستم ماشین حذف کنیم اما خب دیدیم که بوق داریم تا بوق آخر ... بنابراین راننده موظف است تنها در مورد بنده خداهای خوش پوش و بلندقامت که کنار خیابان می ایستند، از معرفت و انسانیت بهره جسته و با بوق به وی بفهماند که «بیا بالا برسونمت!» 7- وقتی ماشین سرعت خیلی پایینی دارد، دنده سه و چهار به کار نمی آید، فلذا در این ماشین فقط 2 دنده گنجانده ایم که گیج نشوید. دنده عقب را هم حذف کردیم تا یک کار فرهنگی، اجتماعی و اخلاقی کرده باشیم. زی پس در اتوبان ها، راننده مجبور است عقب عقب نرود به سمت جلوی ماشین های دیگر! 8- راننده موظف است موزیک های نیناش ناش گوش ندهد. با توجه به شیطنت برخی رانندگان خودفروخته و بعضا فریب خورده، سیستمی تعبیه شده که رادیوپخش ماشین صرفا سیگنال های داخلی را حذب کند. این سیستم یک دست مکانیکی است که بالای راننده قرار گرفته و هر گاه راننده قصد کند برود روی موج های منحط غربی، یک پشت دستی محکم می زند و می گوید: «ای بی ادبیات بی فرهنگ». تبصره: برای فرهنگ سازی این دستگاه به ازای هر ساعت گوش دادن به رادیو جوان، همان میزان پای راننده را نوازش و حتی مالش می دهد. تبصره 2: لطفا از این تکنولوژی سوء استفاده نکنید! 9- با توجه به فعالیت پیوسته فلاشرهای خطر! همیشه با تخلیه زودهنگام باتری روبرو خواهید شد. برای حل این مشکل به یک مکانیک رجوع کنید تا فلاشرها را از کار بیندازد؛ جوری که دیگر کار نکند. اگر مکانیک اطرافتان نبودزنگ بزنید به یکی از اعضای دولت پیشین و از آنها کمک بخواهید. بدون شک در «از کار انداختن هر چیزی که دارد درست کار می کند»، راهنمای خوبی خواهند بود. 10- باهمه این احوالات اگر باز هم نیاز به کمک داشتید، تعمیرگاه های سیار در هر نقطه ای در خدمت جیب شما خواهند بود. اگر احیانا آنها هم نتوانستند مشکل شما را حل کنند، سرکیسه را کمی بیشتر شل کنید، این دفعه می توانند. __________________
      • 1
      • Like
  13. mani24

    دلتنگستـان

    نشستم پای مشروبگفتند:بخوربگوبه سلامتی اونی که دوسش داری... پیکو به لبم نزدیک کردم امانخوردم ولی گفتم به سلامتی اونی که ازوجودش نفس میکشم.. گفتند:چرانخوردی؟؟؟ گفتم:سلامتی اونو توپاکی میخوام نه تومستی
  14. mani24

    دلتنگستـان

    بیا برای یکبار هم که شده... دست به خلاف بزنیم...! من اندوه تو را می دزدم...! تو تنهایی مرا...!!
  15. mani24

    دلتنگستـان

    چقدر حقیرند مردمی که نه جرات دوست داشتن دارند ونه اراده ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن.
  16. سلام نام کاربری منو به mani24 تغییر دهید لطفا
  17. گفتم فراموشم کن و این را هم فهمیدم آدم چقدر سختش است بگوید فراموشم کن صدای قدمهایت را از پشت سر می شنیدم و اعتراف میکنم قلبم جایش را در سینه گم کرده بود تا فقط یکبار صدایم کنی و من بدون معطلی برگردم صدايم نکردی، کاری که من همیشه میکردم... گفتم فراموشم کن و چقدر هم سخت گفتم... و من هنوز صدای پاهایت را از پشت سر میشنوم و هیچوقت نخواهم فهمید چرا در اين معادله بي جواب ، تو بي فرمول ترين مجهول دنيا شدي و من سختكوش ترين خنگ دنيا ...
  18. سلام خوبی الهه خانم مدیر عزیز خواهش می کنم گاهی برگشتن عین رسیدن است ...
  19. سلام کاملا حق باشماست خانم بدری اجازه بدید با استارتر هماهنگ کنم بقیه درس رو جلو می بریم والله چه معنی داره شعر باشه جای درس زبان
  20. ﯾﻪ ﺩﺧﺘــــــــــــــﺮ : ﺍﮔﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﺎ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺑﺬﺍﺭﻩ میگن ﺧﻮﺩﺵ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﻧﯿﺴﺖ ! ﭼﻮﻥ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺷﺪﻩ ! ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺧﻔﻦ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺣﺘﻤﺎً Photoshop e ! یا حتمأ عمل کرده این قیافه خودش نیس ! ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﺭﺍﯾﺶ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﻣﯿﮕﻦ ﭼﻪ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺑﻪ ﻧﻔﺴﯽ ﺩﺍﺭﻩ ! اگه فقط عکس صورتشو بذاره میگن هیکلش داغونه که کامل نذاشته ! اگه عکس کامل بذاره میگن لایکا واسه هیکلته ها ! ﺍﮔﻪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺗﯿﭗ ﻣﻌﻤﻮﻟﯽ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﺍﺳﮑﻞِ ... ﺍﻣﺎ ﺍﮔﻪ ﺧﻮﺏ ﺗﯿﭗ ﺑﺰﻧﻪ ﻗﺮﺗﯿﻪ ! ﺩﺭ ﮐﻞ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻨﻪ .... ﯾﻪ ﺑﻬﻮﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯿﮑﻨﻦ ﮐﻪ ﯾﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﭽﺴﺒﻮﻧﻦ ﺑﻬﺶ ... ﭘﺲ ﺑﻬﺘــــــــــﺮﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﯽ ﺩﺧﺘــــــــــﺮ ! ﻫﺮ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﭙﻮﺵ ... ﻫﺮ ﮐﺎﺭﯼ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﮑﻦ ! ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎﻝِ ﺗﻮﺋﻪ ! ﺣﻘّﺘﻪ ! ﺑﻘﯿﻪ ﻫﺮﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﻥﺑﮕﻦ ... ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺵ ﻭ ﻟﺬّﺕ ﺑﺒﺮ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻭ ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﺕ
  21. mani24

    ◄ قطعه ای از یک کتاب

    مرغان شاخسار کالین مک کالو پرندگان خارزار، قصه جنگ انسان است و سرنوشت، قصه جنگ انسان است با خودش، قصه جنگ دایم تیرگی و روشنایی است. پرندگان خارزار از کارزار مرگ و زندگی می گوید و از پیروزی عشق. پدر بریکاسارت ،کشیش ما، داستان را با برگزاری مراسم عشای ربانی در خانه خانم کارسون، پیرزن ثروتمند، در گوشه ای از استرالیا شروع می کند و در همان مراسم است که بیننده متوجه نظر خاص خانم کارسون به پدر روحانی می شود. خانم کارسون عاشق پدر روحانی است و در موقعیتهای مختلف به جلب توجه او می کوشد؛ ولی پدر در مقابل این وسوسه زمینی مقاومت می کند.داستان با ورود کلیری ها، خانواده برادر خانم کارسون، وارد مرحله جدیدی می شود. علاقه شدیدی که بین پدر روحانی و مگی کلیری -دختربچه جذابی که برادرزاده خانم کارسون است و از قضا مورد بی توجهی خانواده، خصوصاً مادر خانواده- بوجود می آید، حسادت پیرزن برمی انگیزد، تا آنجا که سعی به دور کردن آن دو از یکدیگر می کند؛ لیک ناکام می ماند. او تصمیم به انتقام می گیرد.مگی بزرگ و بزرگ تر می شود و عشق بین او و پدر روحانی همچنان جاریست.حالا دیگر مگی زن جوانی شده است و عشق بین او و پدر روحانی، یعنی عشق ممنوعه. کشیش ها نباید ازدواج کنند، مگر اینکه از کشیش بودن دست بکشند؛ نخستین و سوسه... پدر زندگیش را وقف خدا می خواند. نه! او نباید ازدواج کند. خانم کارسون می میرد و پدر برکاسارت را بر سر یک دوراهی بزرگ قرار میدهد؛ او دو وصیت برای پدر به جا می گذارد که در یکی اموالش –به ارزش سیزده میلیون پوند- را به خانواده برادرش بخشیده و در دیگری به کلیسا. او در نامه ای به پدر نوشته است که او می تواند به اختیار خود یکی از دو وصیت نامه را انتخاب کند. اگر پدر وصیت نامه دوم را انتخاب کند می تواند بواسطه این ثروت کلان پیشرفت فراوان کند، و این کار را می کند. او گرچه روی عشقش به مگی پا می گذارد، به واتیکان می رود، و گرچه مگی مطمئن است که او برمی گردد، در آنجا می ماند، تا آنجا که به مقام کاردینالی می رسد. وقتی این خبر به مگی می سد، ناامیدانه ازدواج می کند؛ ازدواجی بدون عشق با مردی که اهل زندگی نیست، و وقتی به اشتباه می خواهد که با یک بچه زندگیش را بهتر کند، اختلافش با شوهر به اوج می رسد و شوهر و بچه اش متنفر می شود. پدر برکاسارت همیشه غمی با خود دارد، او هنوز مگی را به خاطر دارد؛ پس به توصیه دوستش که از دیدن گل رزی خشک شده لای انجیل او به رازش پی برده است به استرالیا می رود و به دیدار مگی که از شوهرش ناامید است. حاصل دیدارشان دین است؛ پسری که پدر را نمی شناسد و پدر نیز او را. دین نوزده سال بعد علیرغم مخالفت مادر به راه پدر می رود. دومین دوراهی؛ ماندن یا رجعت؟!پدر برکاسارت با غمش به قدرت برمی گردد و پیش دوستش به گناه خود اعتراف می کند، و جواب می شنود که تو با این گناه از گناه بزرگتری که همانا کبر و غرور است، دور شدی. تو یک انسانی و با این گناه هرگز فراموش نخواهی کرد، انسانیتت را.نوزده سال بعد که پدر به استرالیا برمی گردد، با اشتیاق پسر مگی -که در واقع پسر خود اوست- برای رفتن به واتیکان و کشیش شدن روبرو می شود و گرچه مگی به دوری از پیر راضی نیست، او را در این راه یاری می کند تا به مقام کاردینالی برسد. چرخ روزگار چنان می گردد که وقتی بعد از پنج سال، دین قصد بازگشت به خانه می کند، توقفی که در یونان داشته باشد. همین جاست که هنگام شنا در دریا مورد توجه دو دختر جوان قرار می گیرد که وقتی می خواهند به او نزدیک شوند طعمه موجها می شوند، و او قصد کمک به آنها می کند، ولی خود غرق می شود.مگی که دیگر سنی از او گذشته است، تمام سختیها را فراموش کرده، پسر را انتظار می کشد، ولی خبر مرگ پسر را می شنود و با پدر برکاسارت روبرو می شود که برای اجرای مراسم تدفین آمده است.مگی که پدر برکاسارت او را چون رزی می دانست، در این آخرین بزنگاه خار خود آشکار می کند و پرده از راز پسرشان دین برمی دارد. رازی که پدر روحانی طاقت شنیدنش را نمی یارد…..
  22. mani24

    ◄ قطعه ای از یک کتاب

    طاعونآلبر کامورضا سید حسینی طاعون ماجرای شهر آرام و خوشبختی را بازگو می کند که در کمال بی خبری طاعون به ان حمله ور می شود و ارتباط شهر با همه جا قطع می شود . کامو در رمان به بررسی حالات و روحیات افراد در زمان های مختلف این دوره پرداخته است . حس همدلی ، وحشیگری ، عذاب وجدان و .... در یک بلای همگانی . وقتی در ناامیدی به یاد خوشی ها و کارهای تلخ گذشته هستیم .... خیلی کتاب قشنگ و دقیقی بود به خصوص خیلی خوب تغییرات احساسات ادمی در چنین شرایطی را نشون داده بود ..... به یاد اوردن خوشبختی بعد از اتمام ان ...... یک جای توی کتاب گفته می شود که همه کس طاعون را درون خودش داره و کار شرافتمندانه اینه که نذاره طاعون وجودش به دیگری سرایت کنه و..... به نظرم طاعون و کوری فوق العاده شبیه به هم بودن کتابی که خوندم ویرایش سال 1360 بود یعنی مسن تر از خودم ... قیمتش هم 40 تومن بود قسمت های زیبایی از کتاب تلگراف به عنوان یگانه وسیله ارتباطی در دست ما باقی ماند . موجوداتی که از راه فکر و قلب و چشم به هم مربوط بودند مجبور شدند نشانه های این وابستگی قدیمی را در حروف درشت یک تلگرام ده کلمه ای جستجو کنند و چون فرمول هایی که در تلگراف ها به کار می روند زود تمام می شوند ، زندگی های مشترک طولانی یا شور و عشق های دردناک به زودی در مبادله پیاپی عبارتی از این قبیل خلاصه شد " حالم خوب است . به یاد توام . قربانت " اما اگر بردن بازی فقط همین بود، زیستن ، تنها با انچه انسان می داند و انچه به یاد می اورد و محروم از انچه ارزو دارد ، چه دشوار بود . همه بدبختی انسان ها از این است که به زبان صریح و روشن حرف نمی زنند . به این ترتیب شکنجه همه زندانی ها و همه تبعید شدگان را تحمل می کردند که عبارت است از زندگی با خاطرات بی ارزش چرا خود شما اینهمه فداکاری به خرج می دهید در حالی که به خدا ایمان ندارید ؟ ..... ریو بی آنکه از تاریکی خارج شود گفت : ....... اگر به خدای قادر مطلق معتقد بود از درمان مردم دست بر می داشت و این کار را به خدا وا می گذاشت . اما هیچ کس در دنیا ..... به خدایی که چنین باشد اعتقادی ندارد زیرا هیچ کس خود را صد درصد تسلیم نمی کند . ( مکالمات شخصی را از وسطش حذفیدم ) همه شب در بلوارها ، پیرمرد مومنی که کلاه شاپو و کراوات پهن دارد از میان مردم می گذرد و بیهوده و پیاپی تکرار می کند "خدا بزرگ است . به سوی او بیایید " . بر عکس همه مدرم به سوی چیزی می دوند که آنر خوب نمی شناسند و یا به نظرشان واجب تر از خداوند جلوه می کند . در آغاز وقتی تصور می کردند این هم مرضی است مثل مرض های دیگر مذهب جای خود را داشت . اما وقتی که دیدند حدی است به یاد خوش گذرانی افتادند . __________________
  23. mani24

    ◄ قطعه ای از یک کتاب

    لطفا" گوسفند نباشید این کتاب به اهتمام محمود نامنی از جمله برترین کتاب های خودشناسی و اصلاح الگوی زندگی شخصی است که در چند سال اخیر نگارش یافته است. خواندن این کتاب را برای همه افرادی که نمی خواهند گوسفند بمانند توصیه می نماییم. (انسان نمی تواند به آسمان نیندیشد ،مگر انسان هایی که به چریدن مشغولند و پوزه در خاک دارند و غرقه در آب و علف اند؛ این ها که گوسفندان دو پایند. دکتر شریعتی)
  24. mani24

    ◄ قطعه ای از یک کتاب

    نام کتاب: آرتمیس فاول و گروگان*گیری [۱] نویسنده: ای*اوین کالفر [۲] مترجم: شیدا رنجبر ناشر: نشر افق نوبت چاپ: پنجم 1387 تعداد صفحه: 456 صفحه شمارگان: 3000 نسخه قیمت: 58,000 ریال شابک: 7-084-369-964-978 حقیقتش را بخواهید، هیچ چیز مثل یک کتاب ماجراجویانه* برای رده*ی سنی نوجوان نمی*تواند من را سر حال بیاورد. از رمان*های کلاسیکی مثل تام سایر و هاکلبری فین از مارک تواین گرفته، تا رمان*های علمی*تخیلی جان کریستوفر مثل سه*گانه*ی کوه*های سفید و یا حتا چند جلدی (و نه همه جلدهای آن) از رمان*های فانتزی جی. کی. رولینگ یعنی مجموعه*ی هری پاتر. همیشه مشتاقانه منتظر کشف نویسنده*های جدیدی در این زمینه هستم، برای همین هر وقت اثر جدیدی در این رابطه می*بینم پایم سست می*شود. برای خرید کتاب*های آرتمیس فاول هم مدت*ها بود که پایم سست شده بود، اما جیبم نه، ولی بالاخره جلد اول این مجموعه را گرفتم. نویسنده کتاب، «ای*اوین کالفر» متولد ایرلند است. هر چند ایرلندی بودن وی در نقل داستان*های جن و پری نقش مسلمی دارد، اما حضور وی بعنوان معلم در کشورهایی مثل عربستان، تونس و ایتالیا نیز حتماً نقش بسزایی در پرورش تخیل او داشته است. او هر چند صاحب داستان*های دیگری نیز می*باشد، اما مجموعه داستان*های آرتمیس فاول بود که او را به شهرت رساند و امروزه با نویسندگانی مثل جی. کی. رولینگ، خالق مجموعه*ی هری* پاتر مقایسه می*شود. کالفر قبل از آرتمیس فاول، دو کتاب «بنی و عمر»[۳] و «بنی و ببی»[۴] را در سالهای 1998 تا 1999 بر اساس تجربیاتش در تونس نوشت. بعد از آن نیز در نوشتن سه قسمت از مجموعه*ی هفت قسمتی «O'Brien Flyers» همکاری داشته است. اما در سال 2001 با نوشتن اولین آرتمیس فاول وارد لیست پرفروش*ترین*های نیویورک تایمز شد. بعد از آن هفت کتاب دیگر از این مجموعه را خود به تنهایی نوشت و در نوشتن دو داستان دیگر و همچنین گرافیکی کردن دو کتاب اول این مجموعه همکاری کرد. وی همچنین قول داده است که بقیه*ی کتاب*ها نیز به زودی به شکل کمیک ارائه خواهد شد. او همچنین چهار اثر مستقل دیگر به نام*های «لیست آرزوها» [۵]، «تحقیقات ماه نیمه» [۶]، «کلیک (فصل سوم)» [۷] و «ایرمن» [۸] و یک رمان مخصوص بزرگسالان به نام «وصل*شده» [۹] در کارنامه دارد. شاید یکی از موفقیت*های دیگر او با نوشتن ششمین جلد مجموعه*ی پنج جلدی «راهنمای مسافران مجانی کهکشان» [۱۰] اثر داگلاس آدامز [۱۱] رقم بخورد. او با بیوه*ی آن نویسنده و ناشر توافقی انجام داده است تا تلخی پایانی جلد پنجم را برای هواداران آن مجموعه تغییر دهد. خوشبختانه او گفته است:«من آن*قدر می*نویسم تا یا مردم از خواندن دست بردارند یا ایده*های من تمام بشود.». بنابراین حالا حالاها می*توانیم منتظر آثار جدیدتری از او باشیم. اما خود کتاب تا حدودی من را غافلگیر کرد. فقط می*توانم بگویم متفاوت بود. متفاوت از این نظر که تا آخر داستان مشخص نشد که آرتمیس قهرمان داستان است یا ضدقهرمان داستان! متفاوت از این نظر که جن و پری*ها حضوری کاملاً متفاوت در این داستان دارند. متفاوت از نظر تخیل نویسنده و متفاوت از این نظر که تا آخر داستان هم هیچ چیز را نمی*توانید حدس بزنید. اما شاید مهم*ترین بخش قضیه این باشد که شما نمی*دانید یک داستان علمی*تخیلی می*خوانید یا یک داستان فانتزی. اگر نظر من را بخواهید، این کتاب یک داستان علمی*تخیلی با قهرمانان فانتزی بود! اما از نظر طبقه*بندی رسمی، این کتاب اشتراک دو گونه*ی علمی*تخیلی و فانتزی است. بخش*های اول کتاب خیلی بهتر از بخش*های پایانی آن است. بخصوص از نظر گره*های داستانی به نظرم نویسنده باید روی بخش*های آخر داستان یک تجدیدنظر بکند! البته بعضی از صحنه*پردازی*هایش هم خیلی شبیه هری پاتر بود، به خصوص آن صحنه*های مردم در ایستگاه*های انتقال به زمین. در هر صورت باید یادمان باشد که این یک داستان تخیلی جدید است و نویسنده تازه دارد دنیای خودش را اختراع می*کند و خیلی از جاهایش هنوز درست شکل نگرفته است. همچنین یادمان باشد که داستان*های کاملاً تخیلی معمولاً شروع ضعیفی دارد. مثلاً «هابیت» را در مقابل بقیه مجموعه*ی «ارباب حلقه*ها» در نظر بگیرید. حتا جلد اول هری پاتر در مقابل جلدهای دوم و سوم بسیار ناشیانه به نظر می*رسد. نویسنده البته شخصیت*های زیادی را هم وارد داستان کرده است که برای رمان*های نوجوان*پسند کمی زیاده*روی است، اما به وضوح پایان*های دنباله*داری برایشان در نظر گرفته است. از جن*های مثل «هالی» که اولین افسر مونث نیروهای ویژه جن*ها است، تا «روت» که فرمانده*ی او است و از آن رئیس*پلیس*هایی است که همیشه از زیر دستانش می*خواهد که طبق قانون رفتار کنند ولی خودش بعضی وقت*ها آن را زیر پا می*گذارد؛ و «فلی» سنتور، که نقش متخصص همه*کاره*ی آن*ها را برعهده دارد و در مجموع یک تیم کامل پلیسی را تشکیل می*دهند. «کادگیون» که رقیب و معاون «روت» است و البته خود «آرتمیس فاول» که یک پسر پولدار نابغه و شبه تبهکار است، به همراه خواهر و برادر «باتلر» که نقش محافظ و مستخدم*هایش را بازی می*کنند و ده*ها شخصیت فرعی دیگر از جمله ترول*های کم*عقل خونخوار! البته از نظر من بهترین شخصیت «مالچ» دورف بود، که خودش یک تنه نقش یک باند سرقت طلا را اجرا می*کند! داستان ماجرای پسر نابغه*ای از یک خانواده تبهکار است که برای آزاد کردن پدرش، باید کلی طلا به دزدان بدهد و تصمیم می*گیرد این طلاها را از ناممکن*ترین جای ممکن، یعنی از خزانه*ی دنیای جادو به دست بیاورد. در طول داستان با دنیای زیرزمینی جن و پری*ها هم آشنا می*شوید. به خصوص با گروهی از نیروهای ویژه*ی پلیس* آن*ها که وظیفه*ی دور نگه* داشتن آدمیان از این دنیای جادویی را بر عهده دارند. ماجرای یک گروگان*گیری عجیب به اوج هیجان می*رسد و بعد از آن ماجرای تعویض گروگان با طلاها. پشت جلد کتاب نوشته است: «آرتِمیس فاول، نام پسرک دوازده *ساله* و البته نابغه*ای است که در یک خاندان اشرافی به دنیا آمده است، اما آن*قدرها خاندان شرافتمندی نیستند، که هیچ؛ همه*شان نسل بعد نسل تبهکار و آب*زیرکاه هستند. ولی فرق آرتمیس با بقیه در این است که او در کودکی پدر قاچاقچی*اش را از دست داده و ثروتشان به شدت کم شده، و او که نابغه*تر از اجداد خود است قصد دارد ثروت خانوادگی*شان را دوباره به دست بیاورد. آرتمیس فاول برای این کار اما به عجیب*ترین کار عالم دست می*زند: از جن *و پری*ها اخاذی می*کند و با گروگان گرفتن یک افسر پلیس پری*ها، یک تُن طلا مطالبه می*کند! البته در این کتاب همه*ی جن*ها و پری*ها از ترس انسان*ها چندهزار سالی است که زیر زمین زندگی می*کنند و فقط هر از چند گاهی برای تقویت جادوی خودشان یا برای برگزاری مراسم* مخصوص*شان به زمین می*آیند. جالب است که آن*ها فقط در یک نقطه از زمین خیال*شان راحت است و بدون دردسر رفت* و آمد می*کنند؛ آن هم پارک دیزنی*لند است که همان شرکت مشهور سازنده*ی کارتون ساخته است و پر از عروسک*ها و بازیگرهای جن و پری است و جن*ها و پری*های واقعی خودشان را به جای آن*ها جا می*زنند! البته این گروگان*گیری ظاهراً ساده*ی او حتا امکان دارد تمام زمین را درگیر جنگ خانمان*سوز بین آدم*ها و جن*ها بکند، اما او واقعاً احتیاج به این پول دارد و همه *جور خطری را می*پذیرد.» داستان گره*ها و معماهای خودش را دارد، که جالب هستند. اما بعنوان یک کتاب نوجوان*پسند، مشکلش این است که امکان هم ذات*پنداری با قهرمان نیست. چون قهرمان یا قهرمانان مشخص نیستند. در واقع شاید بزرگترین مشکل، اسم کتاب باشد! مثلاً اگر اسم کتاب «هالی شورته؛ افسر نیروهای ویژه» و یا حتا «ماجرای گروگانگیری» بود، آدم می دانست که طرف خوب ماجرا کدام است. این بیشتر به این دلیل است که در این رده از کتاب*ها کمتر پیش می*آید که اسم ضدقهرمان عنوان تیتر باشد! هر چند این روزها نویسنده*های این رشته مجبورند کلی چیزهای غیرعادی به کار ببرند تا توجه نوجوانان را جلب کنند! همین که کتاب در ایران به چاپ پنجم رسیده، خودش نشان* می*دهد که نویسنده، مترجم و ناشر هر سه کارشان خوب بوده است و مهم*تر از همه این که داستان آقای کالفر به مذاق ایرانی*ها خوش آمده است. در مجموع فکر کنم کتاب خوبی برای نوجوان*ها باشد. در بخشی از کتاب می*خوانیم: «هالی تمام آن اتفاقات را از شکافی که بین تاخوردگی*های پرده*ی گوبلن بوجود آمده بود، تماشا کرد. اگر با چشمان خودش ندیده بود، امکان نداشت باور کند. در واقع باور هم نکرده بود، تا وقتی که به خاطر گزارشش مجبور شد فیلم آن را دوباره تماشا کند. آن وقت بود که مطمئن شد همه*ی آن*ها اوهام ناشی از آخرین لحظات مرگ نبوده است. جان کلام این که نوار آن فیلم تبدیل شد به یک اسطوره. به این صورت که از نمایش چندین باره در خانه*ی سینماگران آماتور شروع شد و به کلاس*های جنگ*های تن به تن دانشکده*ی نیروی*های ویژه خاتمه یافت. آدمیزاد، یا همان باتلر، سریع کلاه*خود زره قرون وسطایی را سرش کرد. باور کردنی نبود، اما گویا تصمیم داشت با ترول شاخ به شاخ شود. هالی سعی کرد صدایی از خودش در بیاورد تا شاید این کار او را پشیمان کند، اما جادو هنوز ریه*های له شده*اش را از هوا پر نکرده بود. باتلر نقاب کلاه*خود را روی صورتش کشید و گرز را با حالتی وحشیانه بلند کرد. از بین میله*های آهنی جلوی کلاهخود غرید: «حالا بهت نشون می*دم وقتی یکی دست به خواهر من بزنه، چه بلایی سرش می*آد.» آدمیزاد گرز را مثل چماق معرکه*بگیرها بالای سرش تاب داد و آن را محکم از پشت بین دو شانه ترول کوبید. ضربه*ای مثل این گرچه کشنده نبود، اما مسلماً فکر ترول را از طعمه*اش منحرف می*کرد. باتلر پایش را درست بالای کفل*های ترول گذاشت و با قدرت تمام گرز را از کمر او جدا کرد. وقتی گرز با صدای چندش*آوری از تن ترول جدا شد، باتلر عقب رفت و با حالتی تدافعی ایستاد. ترول به طرف او برگشت و هر ده چنگالش را از ته بیرون داد. قطرات زهر در نوک عاج*های تیزش برق می*زد. زنگ تفریح به پایان رسیده بود. اما این بار دیگر خبری از حمله*های غافلگیرکننده و برق*آسا نبود. هیولا خیلی محتاطانه عمل می*کرد. معلوم بود که دردش گرفته است. مثل این که با این یکی مهاجم هم باید همان معامله*ای را می*کرد که با آن یکی از نوع دیگر کرد. تا آن*جا که به ترول مربوط می*شد، به قلمرو او تجاوز شده بود. در طبیعت این موجودات، فقط یک راه برای حل چنین مشکلاتی وجود داشت، یعنی همان راهی که ترول*ها تمامی مشکلاتشان را با آن حل می*کنند. ...باتلر مستقیم به صورت او نگاه کرد و گفت:«بهت اخطار کرده باشم، من سلاح*های مرگباری دارم که اگر مجبور بشم ازشون استفاده می*کنم.»
×
×
  • اضافه کردن...