روزی برای تفریح به همراه محمد ادمین و جمعی از نواندیشان ما را سفری به ییلاقات اطراف کاشان دست داد.
آن زمان مدتی بود که من در لباس مشاور انجمن درآمده که خود نیز جایگاهی عجیب و بی مانند، چون دیگر ساخته های دست محمد بود. آن روزها مرا طبعی لطیف تر و قریحه ای نیز هم بود که در گلستان به بوی گُلی از هوش رفته و آواز سُهره ای مرا به خود می آورد. از قضا سفر نیز در ماه اردیبهشت بود و قرین به ایام گلاب گیران در آن منطقه. پس از طی مسیر و ساعتی گلگشت به هدایت انوشه که آن زمان مسئول تفریحات همایونی بود و نیز به تازگی برای تحصیلات عالیه در فرنگ پذیرفته شده بود، به باغی دلگشا وارد شدیم که در آن خمره های گلاب و دیگ های گلابگیری بسیار در کار بود. از یک سوی سبدهای گل به رنگ و عطر دل انگیز وارد، و از زیر آتشی بر دیگ ها زبانه می کشید و در آن سوی دیگر عصاره ای به تقطیر و صبر، قطره قطره با ملایمت بسیار در جام ها می چکید و گلابگیران آنها را در شیشه های نفیس نموده و مردم به سر و دست می بردند.. من که از عطر این همه گل و مشاهده ی چرخه ی آب و آتش و آه به شگفت آمده بودم، عنان عقل به دل داده، دست بر شانه محمد نهاده، خود را یله کرده گفتم: ای عزیز، آیا گمان نمی کنی آنچه امروز در این گلستان می بینیم قرین حکایت ماست؟ هریک روزی چنین لطیف به این انجمن وارد گشته، گرم و سرد آن چشیده و اگر صبر و دست قادری هوشمند قرین گردد، آهسته آهسته بالارفته و در آخر چونان نوشی زلال از آن لوله به زیر می آییم و از این قرار دیگران نیز از پی می آیند و می روند.. لیکن در این مثال اشکالی نیز هست و آن اینکه تو در آن سر لوله نشسته و به هیچ آمد و شدی از جای خود تکان نمی خوری و به جایی نمی روی... ادمینا، دست مریزاد که اکنون از آتش این همه مرارت به غایت زلال گشته ای، لیکن من نیز از پس تو مهیای بالارفتن و بسیاری پس از ما در تنگنای آمدند. به گمانم اکنون زمان آن رسیده که تو نیز آهسته به زیر آمده و راه ترقی و سعادت بر مردمان خود بگشایی... دست بجنبان و سر این لوله به درایت خود شُل کن که صبر بیش از این مرارت بی حاصل است... بعد از این سخنان، لختی سکوت میان ما حکم فرما شد. پس محمد هیچ نگفت و سر در جیب مراقبت فرو برد. من نیز به خود آمده و اندیشدیم که آیا این چه سخنان بود که از این سینه برآمد و بر زبان بنشست و آیا از اثرات گل است یا چه؟ مباد ادمین خود از صراحت لحن رنجانده باشم که در موأنست با بزرگان هزار تدبیر باید کرد و هرگز آن سر کار پیدا نیست... در همان اثنی انوشه با جعبه ای شیرینی از راه رسید و محمد را خنده ای بر لب آمد و من نیز با خود گفتم بهتر است دم فروبسته و بیش از این نگویم.
زمانی بگذشت و ما به باغی دیگر در آمدیم و در آن باغ حمامی بود به نام فین، چون بدانجا رسیدیم و به حمام داخل شدیم محمد دست خود بر پشت من نهاده گفت: ابراهیم بیگ! گمان نمی کنی آنچه اینجا می بینیم قرین حکایت تو باشد؟! بسیار مردم بر این حمام بیامدند، چرک ها از سر و روی خود به زیر ریخته و هریک پاکیزه تر از دیگری از آن خارج شدند الا یک نفر، و آن او که حکایتش در اینجا ماند و از آن به در نرفت. شاید حکایت تو نیز... و من ندانم او دیگر با من چه ها گفت و آیا از استنشاق ترکیب بخارات حمام و گل یا اشارات او از هوش رفتم... روز بعد چون به انجمن آمدم بناگاه خود را در میانه ی قائله ی عجیبی دیدم: ازدحامی بود غریب و در آن دو دسته پیدا: جماعتی فریاد سر داده: زنده باد محمد ادمین و عده ای در مقابل با مشت هایی گره کرده یکصدا می گفتند: درود بر مهدی ادمین! پس از خود پرسیدم مرا چه شد که راه بر این گود افتاد و مرا با این جماعت و ایشان را با من چه کار است؟ که به خود آمده دیدم یک دست ردای بنفش ملیح بر تن داشته و کاغذی بر سینه آن سنجاق نموده نوشته اند: "ابراهیم بیگ ایلیای مشهدی، مدیر موقت تالار گفتگوی آزاد"... پس در آن کارزار چندین مشت و لگد نیز حواله من شد.. تا آنجا که گفتم: ابراهیم بیگ زیاده غلط کردی و دندان طمع بی موقع تیز... اکنون نیک بنگر که پندت بالا و تو خود پایین رفته ای و نسیبت از این گلابگیری آتش دان کرده اند! لعنت بر دهانی که نزد بزرگان بی موقع باز شود...
نیمنانی گر خورد مردِ خدا
بذلِ درویشان کند نیمی دگر
مُلکِ اقلیمی بگیرد پادشاه
همچنان در بندِ اقلیمی دگر