رفتن به مطلب

قاصدکــــــــ

مدیر بازنشسته
  • تعداد ارسال ها

    2494
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

درباره قاصدکــــــــ

  • تاریخ تولد 10/03/2018

اطلاعات شخصی

  • نام واقعی
    ایلیای سابق
  • جنسیت
    مذکر
  • توضیحات داخل پروفایل
    كلا حرف من اينه که: شاد باشيم و از بودن کنار هم لذت ببريم :D

اطلاعات شغلی و تحصیلی

  • رشته تحصیلی
    مهندسی برق
  • مقطع تحصیلی
    فوق لیسانس
  • شغل
    مهندس

آخرین بازدید کنندگان نمایه

24503 بازدید کننده نمایه

دستاورد های قاصدکــــــــ

ستاره در حال ظهور

ستاره در حال ظهور (9/14)

  • استارتر برتر نادر
  • یک هفته ورود روزانه نادر
  • ماشین ارسال پست نادر
  • مشارکت کننده نادر
  • یک سال عضو نادر

نشان‌های اخیر

20.2k

اعتبار در سایت

  1. روزی برای تفریح به همراه محمد ادمین و جمعی از نواندیشان ما را سفری به ییلاقات اطراف کاشان دست داد. آن زمان مدتی بود که من در لباس مشاور انجمن درآمده که خود نیز جایگاهی عجیب و بی مانند، چون دیگر ساخته های دست محمد بود. آن روزها مرا طبعی لطیف تر و قریحه ای نیز هم بود که در گلستان به بوی گُلی از هوش رفته و آواز سُهره ای مرا به خود می آورد. از قضا سفر نیز در ماه اردیبهشت بود و قرین به ایام گلاب گیران در آن منطقه. پس از طی مسیر و ساعتی گلگشت به هدایت انوشه که آن زمان مسئول تفریحات همایونی بود و نیز به تازگی برای تحصیلات عالیه در فرنگ پذیرفته شده بود، به باغی دلگشا وارد شدیم که در آن خمره های گلاب و دیگ های گلابگیری بسیار در کار بود. از یک سوی سبدهای گل به رنگ و عطر دل انگیز وارد، و از زیر آتشی بر دیگ ها زبانه می کشید و در آن سوی دیگر عصاره ای به تقطیر و صبر، قطره قطره با ملایمت بسیار در جام ها می چکید و گلابگیران آنها را در شیشه های نفیس نموده و مردم به سر و دست می بردند.. من که از عطر این همه گل و مشاهده ی چرخه ی آب و آتش و آه به شگفت آمده بودم، عنان عقل به دل داده، دست بر شانه محمد نهاده، خود را یله کرده گفتم: ای عزیز، آیا گمان نمی کنی آنچه امروز در این گلستان می بینیم قرین حکایت ماست؟ هریک روزی چنین لطیف به این انجمن وارد گشته، گرم و سرد آن چشیده و اگر صبر و دست قادری هوشمند قرین گردد، آهسته آهسته بالارفته و در آخر چونان نوشی زلال از آن لوله به زیر می آییم و از این قرار دیگران نیز از پی می آیند و می روند.. لیکن در این مثال اشکالی نیز هست و آن اینکه تو در آن سر لوله نشسته و به هیچ آمد و شدی از جای خود تکان نمی خوری و به جایی نمی روی... ادمینا، دست مریزاد که اکنون از آتش این همه مرارت به غایت زلال گشته ای، لیکن من نیز از پس تو مهیای بالارفتن و بسیاری پس از ما در تنگنای آمدند. به گمانم اکنون زمان آن رسیده که تو نیز آهسته به زیر آمده و راه ترقی و سعادت بر مردمان خود بگشایی... دست بجنبان و سر این لوله به درایت خود شُل کن که صبر بیش از این مرارت بی حاصل است... بعد از این سخنان، لختی سکوت میان ما حکم فرما شد. پس محمد هیچ نگفت و سر در جیب مراقبت فرو برد. من نیز به خود آمده و اندیشدیم که آیا این چه سخنان بود که از این سینه برآمد و بر زبان بنشست و آیا از اثرات گل است یا چه؟ مباد ادمین خود از صراحت لحن رنجانده باشم که در موأنست با بزرگان هزار تدبیر باید کرد و هرگز آن سر کار پیدا نیست... در همان اثنی انوشه با جعبه ای شیرینی از راه رسید و محمد را خنده ای بر لب آمد و من نیز با خود گفتم بهتر است دم فروبسته و بیش از این نگویم. زمانی بگذشت و ما به باغی دیگر در آمدیم و در آن باغ حمامی بود به نام فین، چون بدانجا رسیدیم و به حمام داخل شدیم محمد دست خود بر پشت من نهاده گفت: ابراهیم بیگ! گمان نمی کنی آنچه اینجا می بینیم قرین حکایت تو باشد؟! بسیار مردم بر این حمام بیامدند، چرک ها از سر و روی خود به زیر ریخته و هریک پاکیزه تر از دیگری از آن خارج شدند الا یک نفر، و آن او که حکایتش در اینجا ماند و از آن به در نرفت. شاید حکایت تو نیز... و من ندانم او دیگر با من چه ها گفت و آیا از استنشاق ترکیب بخارات حمام و گل یا اشارات او از هوش رفتم... روز بعد چون به انجمن آمدم بناگاه خود را در میانه ی قائله ی عجیبی دیدم: ازدحامی بود غریب و در آن دو دسته پیدا: جماعتی فریاد سر داده: زنده باد محمد ادمین و عده ای در مقابل با مشت هایی گره کرده یکصدا می گفتند: درود بر مهدی ادمین! پس از خود پرسیدم مرا چه شد که راه بر این گود افتاد و مرا با این جماعت و ایشان را با من چه کار است؟ که به خود آمده دیدم یک دست ردای بنفش ملیح بر تن داشته و کاغذی بر سینه آن سنجاق نموده نوشته اند: "ابراهیم بیگ ایلیای مشهدی، مدیر موقت تالار گفتگوی آزاد"... پس در آن کارزار چندین مشت و لگد نیز حواله من شد.. تا آنجا که گفتم: ابراهیم بیگ زیاده غلط کردی و دندان طمع بی موقع تیز... اکنون نیک بنگر که پندت بالا و تو خود پایین رفته ای و نسیبت از این گلابگیری آتش دان کرده اند! لعنت بر دهانی که نزد بزرگان بی موقع باز شود... نیم‌نانی گر خورد مردِ خدا بذلِ درویشان کند نیمی دگر مُلکِ اقلیمی بگیرد پادشاه همچنان در بندِ اقلیمی دگر
  2. ممد این چه وضع انجمنه، واسه من نوشته ی ستاره ی در حال ظهور  ولی واسه تو ننوشته سیاهچاله ی در حال ترکیدنِ سقوط تضمینی :w000:

    1. Mohammad Aref

      Mohammad Aref

      هنوز استعدادات کامل کشف نشده و در حال ظهوری :ws3:

    2. قاصدکــــــــ

      قاصدکــــــــ

      image.thumb.png.81f0558cdf6df9998e81c7fe87351d88.png
      فکر کنم کشف شدم الان :clapping: خود فروم حساب کار دستش اومده :w02:

    3. Mohammad Aref

      Mohammad Aref

      :ws28::ws28: واسه همین زده بود ستاره در حال ظهور دیگه :ws3:

  3. المک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم چقدر گفتم ممد این خرقه ی پشمینه بیانداز و برو... دیدی آخرش خودش افتاد این یعنی از اولم مال تو نبوده تبریک به تمام کاربران امپراتوری نواندیشان از جانب شاهنشاه آزاده ایلیامهر همایونی جا داره از زحمات سیبیلوهای عزیز هم در این مسیر تشکر کنم.
  4. قاصدکــــــــ

    مهدی اخوان ثالث

    «گزارش» خدایا! پر از کینه شد سینه‌ام چو شب رنگ درد و دریغا گفت دل پاک‌رو تر ز آیینه‌ام. دلم دیگر آن شعلۀ شاد نیست همه خشم و خون است و درد و دریغ سرایی در این شهرک آباد نیست. خدایا! زمین سرد و بی‌نور شد بی‌آزرم شد، عشق از او دورشد کهن گور شد، مسخ شد، کور شد. مگر پشت این پردۀ آب‌گون تو ننشسته‌ای بر سریر سپهر به دست اندرت رشتۀ چند و چون. شبی جُبه دیگر کن و پوستین فرود آی از آن بارگاه بلند رها کردۀ خویشتن را ببین. زمین دیگر آن کودک پاک نیست پر آلوده‌گی‌هاست دامان وی که خاکش به سر، گرچه جز خاک نیست. گزارش‌گران تو گویا دگر زبانشان فسرده‌ ست؛ یا روز و شب دروغ و دروغ آورندت خبر. کسی دیگر این‌جا ترا بنده نیست درین کهنه محراب تاریک، بس فریبنده هست و پرستنده نیست. علی رفت؛ زردشت فرمند خفت شبان تو گم گشت و بودای پاک رخ اندر شب نیروانا نهفت. نمانده است جز «من» کسی بر زمین دگر ناکسانند و نامردمان بلند آستان و پلید آستین. همه باغ‌ها پیر و پژمرده اند همه راه‌ها مانده بی‌رهگذر همه شمع‌ و قندیل‌ها مرده اند. تو گر مرده ای، جانشین تو کیست؟ که پرسد؟ که جوید؟ که فرمان دهد وگر زنده‌ای کاین پسندیده نیست. مگر صخره‌های سپهر بلند، که بودند روزی به فرمان تو سر از امر و نهی تو پیچیده اند؟ مگر مهر و توفان و آب، ای خدای! دیگر نیست در پنجۀ پیر تو؟ که گویی بسوز، و بروب و بر آی گذشت، ای پیر پریشان بس است بمیران که دونند و کم‌تر زدون بسوزان که پستند و ز آن سوی پست. یکی بشنو این نعرۀ خشم را برای که برپا نگه‌داشتی زمین چنین بی‌حیا چشم را گر این بردباری برای “من” است نخواهم “من” این صبر و سنگ ترا! نه بینی که دیگر نه جای “من” است از این غرقه در ظلمت و گم‌رهی، از این گوی سرگشتۀ ناسپاس، چه مانده ست، جز قرن‌های تهی؟ گران است این بار بر دوش “من” گران است، ز پاسِ شرم و شرف، بفرسود روح سیه پوش “من” خدایا غم آلوده شد خانه‌ام پر از خشم و خون است و درد و دریغ دل خستۀ پیر دیوانه ام. مهر ماه 1334
  5. هرکه در حافظه چوب ببینند باغی صورتش در وزش بیشه شوری ابدی خواهد ماند. هر که با مرغ هوا دوست شود خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود. آنکه نور از سر انگشت جهان برچیند می گشاید گره پنجره ها را با آه 🙂
  6. ?چقدر سخته پیام فرستادن?

    خواستم بگم سلام علیکم احوال شریف؟ خانم بچه ها خوبن 

    1. قاصدکــــــــ

      قاصدکــــــــ

      سلام بیزلا

      من حتی نمیدونم که این پست رو من برای تو نوشتم یا تو برای من، ولی به هرحال من خوبم خداروشکر‌ ? خودت چطوری یا نه ?

  7. چه خوشگل و سخت شده اینجا ?
    داشتم انجمن رو به یکی معرفی میکردم، وقتی اومدیم توی صفحات دیدم گویی دیگه خودم هم خیلی سر در نمیارم :)) ضایع شدم رفت ?

    1. Mohammad Aref

      Mohammad Aref

      :ws28::ws28:

      احساس کردی اول باید به خودت معرفیش کنی :ws28:

      سلااام. چطوری؟

      بیشتر بخش پروفایل عوض شده :ws3:  واسه پروفایل هم اینجا یه توضیحاتی دادم اگه گیج کنندس :ws3:

      یه جورایی پیغام بازدیدکننده نداریم دیگه :ws3:

  8. تکان شدید صحنه لرزش نور قاصدک با ریش هایی نتراشیده و بلند از میان گرد و خاکی که با تکان های شدید صحنه به هوا بلند شده است همچون غولی که سال هاست در خواب بوده و حالا کسی با تکان دادن چرغ مزاحمش شده غرولندکنان بیدار می شود! کی منو صدا کرد؟ :mornincoffee:
  9. قاصدکــــــــ

    تهیه ترافل خرما

    یک پیشنهاد: معمولا بسته هایی از خرماهای فشرده در بازار وجود داره که مستقیماً از نخلستان فشرده و قالبی شده و مناسب همین استفاده هاست. رطب صادراتی چون باید ظاهرش حفظ بشه، مسلماً قیمت بالاتری هم داره و خوب تلاش بیشتری هم برای سالم رسیدنش از نخلستان تا شهر شما شده. البته طعم خرماها می تونه با هم متفاوت باشه، اما بهرحال میتونید این که عرض کردم رو هم امتحان کنید. (مخصوصاً اگر قصد استفاده اقتصادی دارید)
  10. پیدا کردن یک برنامه مطالعاتی خوب، بخصوص برای دوران کودکی بچه ها، مسلماً کار زمان بری هست. اما خوشبختانه من به "کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان" خیلی مهر و اعتماد دارم. هنوز کتاب هایی که روی جلدش عکس مُرغک کانون بود و در کودکی می خوندم و درس هایی که بهم آموختند و بعضاً حتی تا امروز در تعیین مسیر فکری و زندگیم تأثیرگذار بودند رو از یاد نمی برم. اگرچه که خودم اونقدرها پیوسته کتاب های کانون رو نداشتم، اما یکی از برنامه هام در معرض کتاب ها و بازی های کانون قرار دادن بچه ها هست. چون معتقدم خیلی خیلی مفید و موثر هست.
  11. علاوه بر تایید نظرات دوستان، چند وقت پیش متنی رو از زبان زوج پیر و مهربانی می خوندم که می گفتند ما عادت داریم وقتی چیزی خراب میشه، اون رو تعمیر کنیم، نه تعویض.. فکر میکنم همگی موافق هستید که نسل ما، به صبوری و پرحوصلگی نسل پدرانمون نیست. (چه دخترها و چه پسرهامون) اما بنظر من برای داشتن یک زندگی موفق، چه در زندگی مجردی، و چه در زندگی مشترک، باید صبور بود، و پر حوصله. باید پذیرفت که همه ما در زندگی هامون بالاخره روزی به نقاط فراز یا فرود می رسیم، بحران های مالی، عاطفی و ... ولی مهم، صبوری برای تعمیر و برطرف کردن این مشکلات هست. بنظر من، زوجی که هم رو دست داشته باشند، و اهل تعمیر باشند و نسبت به حل مشکلات صبور، میشه گفت زوج موفقی هستند.
  12. دوستان سلام :wavesmile: بنظر شما مهم ترین ویژگی هایی که باید در خلق و خوی دختر یا پسر، و یا در نحوه تعامل اونها با هم باشه، تا زندگی مشترک موفقی داشته باشند چی هست؟ اصلا نظرتون چیه اگر یک تعریف از زندگی موفق هم ارائه کنیم ؟ لطفا نظر و تجربه هاتون رو عنوان کنید (چه تجربه های شخصی، و چه تجربه هایی که از دیدن زندگی دیگران بدست آوردید.) خیلی ممنون
  13. اونقدر هم سخت نیست! اجازه بدید خودم شروع کنم: یکی از درس های مهمی که من بدست آوردم، بعد از تجربه زندگی خوابگاهی بود. در خوابگاه، جدا از تمام تجربیات یکی زندگی مستقل، هنر زیستن در کنار دیگران رو بدست میآرید. و این هنر، عبارت از فهم افراد مختلف، با فرهنگ ها، افکار، اخلاق، و رفتارهای متفاوت هست. بعد از فهم، بالا رفتن تحمل نسبت به این اختلافات دستاورد مهم دیگه زندگی در محیط های خوابگاهی هست. و بالاخره جمع آوری و گلچین بهترین افکار، اخلاق و رفتار از این مجموعه بزرگ، که از محسنات حضور در چنین جامعه ای هست. بنظر من، بخصوص در بحث ازدواج، دو نفر که هردو چنین تجربه ای رو داشته باشند، به مراتب راحت تر می تونند در زندگی مشترک نسبت به اختلاف فکر و سلیقه و رفتارها، عکس العمل منطقی نشون بدن و بعبارت دیگه هم رو با تفاوت هاشون بپذیرند و در زندگی موفق باشند. (چون هردو تصویری واقعی از انسانهای دیگه دارند) بنابراین من به این نتیجه رسیدم که، در دوره ای زندگی فرزندم، چنین تجربه ای رو براش فراهم کنم: تجربه زندگی در خوابگاه :icon_pf (17):
  14. دوستان عزیز سلام هر انسانی مایل هست تا مهم ترین تجربه ها و درس های زندگیش رو به عزیزترین دلبند یعنی فرزندانش انتقال بده. درس ها و راه هایی که گمان می کنه زندگی بهتری (بهتر از زندگی خودش) برای فرزندش به ارمغان میاره در اینجا از بهترین درس ها و مناسب ترین برنامه هایی که برای زندگی فرزند واقعی و یا ذهنی تون تصور می کنید، بنویسید. فارغ از این احتمال که در آینده فرزند شما این پست ها رو خواهد دید یا نه، همین امروز به نواندیشان بگید که برای تربیت یک انسان بهتر (با هر تعریفی که شما از بهتر دارید)، چه برنامه ها و توصیه هایی دارید؟ لطفاً هربار که نکته ای به ذهنتون رسید، به اینجا اضافه کنید.
  15. دراز کردن پاهات توی باریکه ی نوری که از پنجره افتاده روی قالی :4chsmu1: یک نوازش گرم و لذت بخش :bigbed:
×
×
  • اضافه کردن...