MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 23 فروردین، 2011 ترانه ام را به خاطر بسپار که ایهام خوشی است از زمزمه های زمستانی تا بعد از من بخوانی آن را در راههایی که با هم از آنها عبور نخواهیم کرد ... 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 24 فروردین، 2011 قرینه است ، این درخت ُ آن درخت ، بر آبی بی انتهای بالاتر ! تنها جای تو خالی ست ، سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من ! و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو که به حیاط ِ دلم برگشته است ! می نشینم و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . . و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست ! پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین ! با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم و از او دور می شوم . . . 3
- Nahal - 47858 ارسال شده در 24 فروردین، 2011 "شکوهی در جانم تنوره می کشد گوئی از پک ترین هوای کوهستان لبالب قدحی در کشیده ام در فرصت میان ستاره ها شلنگ انداز رقصی میکنم- دیوانه به تماشای من بیا! " (شاملو) 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 24 فروردین، 2011 "من اگر سنگین و ساکتم دیری است، شعر نگفته ای میان دست و دلم به جستجوی وزن گمشده اش گریه می کند..." ع.صالحی 5
shokoofeh 887 ارسال شده در 25 فروردین، 2011 یکی این جا به هوای تو نشست یکی این جا خودکار به دست به هوای تو نوشت یکی این جا افکارشو پاک می کردو باز نقش تو در جسمش تجسم می بست و تو آنجا ب خبر از همه جا پارو پا انداختی و جرعه ی چایت را بالا انداختی ای بی خبر از دل و از افکارم لحظه ای صبر تامل درنگ آیا به سرد شدن چای تلخت نمی ارزد..؟؟ 2
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 26 فروردین، 2011 می شمارم تمامی دل نگرانی هایم را … و زیاد و زیادتر می شوند هر روز! اما ... به صفر می رسند وقتی با تو هستم ...! 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 26 فروردین، 2011 در من ترانه های قشنگی نشسته اند انگار از نشستن بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل دیوانه بسته اند ازشور و مستی پدران گذ شته مان حالا به من رسیده و در من نشسته اند ... من باز گیج می شوم از موج واژه ها این بغضهای تازه که در من شکسته اند من گیج گیج گیج ، تورا شعر می پرم اما تمام پنــــجره ها ی تــو بستـــه اند 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 فروردین، 2011 کجایش خنده دارد این شب تاریک و بی سامان که ساعتهاست میخندی بر این ویرانه ویران تو از آغاز عصر زخم و درد و بیکسی شادی و یا از اینکه نزدیک است دیگر نقطه پایان؟! چرا آزاد خندیدی؟ ندیدی؟ سوگ آزادیست و هر کس پای خود را بسته بر زنجیر یک زندان یکی در بند تنهایی خودش را سخت پیچیده یکی از مرگ می نالد یکی از درد بی درمان به ریش خویش میخندی که میبازی در این بازی که حتی نغمه یادت نمیماند در این دوران؟! به چشم خویش میبینی که قرنی تلخ میآید بگو آخر چه میخواهی بگویی با لب خندان؟! 4
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 29 فروردین، 2011 روزی بادبادک ها به هوا خواهند رفت بادبادک های کاغذی با کاغذ های سفید کاغذ های سیاه کاغذ های خاکستری آرام آرام به هوا خواهند رفت و کوچه پر خواهد شد از عطری که مشاممان فراموش کرده است ... 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 30 فروردین، 2011 از چهره طبیعت افسونکار بر بسته ام دو چشم پُر از غم را تا ننگرد نگاه تب آلودم این جلوه های حسرت و ماتم را پاییز ای مسافر خاک آلوده در دامنت چه چیز نهان داری جز برگهای مرده و خشکیده دیگر چه ثروتی به جهان داری جز غم چه میدهد به دل شاعر سنگین غروب تیره و خاموشت ؟ جز سردی و ملال چه میبخشد بر جان دردمند من آغوشت ؟ در دامن سکوت غم افزایت اندوه خفته می دهد آزارم آن آرزوی گمشده می رقصد در پرده های مبهم پندارم پاییز ای سرود خیال انگیز پاییز ای ترانه محنت بار پاییز ای تبسم افسرده بر چهره طبیعت افسونکار 5
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 4 اردیبهشت، 2011 می نویسم برایت نوشته، صدا ندارد که بلرزد ! بغض های مدام را رو نمی کند ! نوشته خاموش، نجوا می کند درد را ... 11
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 اردیبهشت، 2011 او خالی از هر نقش، از هر رنگ من خالی از هر شوق، بس دلتنگ در کنج زندان فراموشی رنجیده از یاران بس دلسنگ جولان تنهایی در روحمان،از چهره ی مأیوسمان پیداست "بوم سفیدم" مثل من تنهاست گرچه وجودش ،تاروپودش، پارچه ست اما... میدانم او هم مثل من لبریز از احساس بی انتها تنهاست 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 اردیبهشت، 2011 بار ديگر با نگاهت كه عميق است و زيبا به من نگاه كن! من محتاج طلوعي دوباره از زندگي هستم تا دوباره در اوج ياس و نااميدي بدانم كه روي زمين يك نفر هست كه مي تواند تمام سختي هاي گذشته را به خاطره اي دور برايم مبدل سازد! پس طلوع كن! 4
آرماندیس 4786 ارسال شده در 7 اردیبهشت، 2011 من حرفی نداشتم کلمات مرا زدند سخت و ستمگرانه چونان که به سخن در آمدم رسوا و بیپروا اینک چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد؟ با این همه تنِ سیاه و کبود ! سارا محمدی 9
آرماندیس 4786 ارسال شده در 7 اردیبهشت، 2011 می بینی تاریخ مصرف عشق هم دارد تمام می شود! شب هایمان را دارند قلب های کم مصرف روشن می کنند... چه بازاری! زن ها عکس های عروسی شان را با شکلات و تکه ای قلب پلاستیکی عوض می کنند.. مردها در آسمان هم دنبال حفره ای میگردند! من- دیگر فروغ نمی خوانم- تو- آه...دیگر حتی هیچ کودکی"ولنتاین" به دنیا نمی آید ... 10
MEMOLI 8954 سازنده ارسال شده در 8 اردیبهشت، 2011 همه می گفتند خود شیطان است من از " او " یک فرشته ساختم ! حال بگو کی خداتر است ؟!... 11
zx1 1752 ارسال شده در 8 اردیبهشت، 2011 به یاد سپید خاکستری شدم سیاه بودی بازم تنها شدم حس می کنی؟ حتی صدای نفسهایم کر کردنیست چشمانم تاریکی را فقط میبیند ... چقدر دلم میخواست تمام خانه دیوار بود به شوق عکس زیبایت به ذوق چشمانت وبه یاد نفسهایت که در گلویم حبس میکردم ... دنیا بازم خاکستری کرده ای ما را! . . . ع.د 5
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 10 اردیبهشت، 2011 هفت شهر عشق را عطار گشت او هنوز اندر خم یک کوچه است وآن یکی اندر خمش گم گشته است وآن دگر هم عاشق است و خود پرست 3
ارسالهای توصیه شده