رفتن به مطلب

ارسال های توصیه شده

این ماجرا واسه چند سال پیشه...

:hanghead:

یه روز تو خونه تنها بودم اومدم نیمرو درست کنم... :ws3:

بعدش تابه رو گذاشتم روی اجاق گاز زیرش رو روشن کردم و 2 تا تخم مرغ شکوندم توش... :ws37:

بعدش با خودم گفتم نیمرو همینطوری درست میشه؟؟ :ws38:

حدود 5 ، 6 دقیقه گذشت تازه فهمیدم که روغن نریختم توش... :icon_pf (34):

همونجوری خوردمش... :jawdrop:

 

  • Like 32
لینک به دیدگاه

اندر حکایت عمل جراحی من سوتی پشت سوتی به علت خوردن قرص آرامبخش:confused:

دکترم شب قبل از عمل گفت اگه استرس داری دو تا قرص لورازپام بخور

منم خوردم فردا صبح اتاق عمل: مطمئنا بدون قرص مثل همیشه آروم یه گوشه مینشستم بحث رو گوش میکردم لبخند میزدم:w16: ولی با قرص سر به سر همه میذاشتم میخندیدم:w963: مریضا همه استرس :banel_smiley_52:

مامانم اینجوری:w58: شده بودکه من چرا خلق تنگم بهبود پیدا کرده خوش اخلاق شدم حالا چرا انقد مزه میپرونم:w58:

سوتی1

آقا مارو بردن ریکاوری گفت بیا تو دمپاییمو دم در درآوردم پرستاره گفت یا الله:banel_smiley_4: ...کجاااااا؟:banel_smiley_4: دمپایی رو چرا درآوردی:jawdrop:

:ws28::ws28:

 

عمل کرده هارو هم میاوردن همونجا اونا دماغاشون همه چسب خورده هی ناله میکردن من میخندیدم همه

پرستارا اینجوری بودن:w58:

سوتی2

مارو بردن تو اتاق عمل دیدم عکسمو مثل این قاتلا از 6 اویه زدن بالای تختم گفتم اااااااااا عکس من اینجا چیکار میکنه؟پرستاره گفت پس میخواستی عکس منو بچسبونن؟:banel_smiley_4:

....

بعد به هوش اومدن و بیرون اومدن از ریکاوری:

سوتی3

صدای پرستار:وای حالش خوبه ...چقد دماغت خشکل شد:ws3:

من:خفه...:icon_pf (34)::ws28::ws28::ws28::ws28:

....

تو اتاق انتظار:

قبل از رفتن به جراحی یه کلیپ دیده بودم از عمل بینی تو چشم مریض پماد میریختن من هی به خواهرم میگفتم پماد میریزن اون هی میگفت آخه امکان نداره واسه ی چی>؟...

سوتی4

صدای خواهرم اومد :خوبی؟

من:دیدی گفتم تو چشم آدم پماد میریزن!!:w58:

سوتی5

بابام :حالت خوب شه واسمون تعریف کن تو اتاق عمل چیکار میکردن(به شوخی)...

من :هیچی بابا خرما میخوردن :w58:

:ws28::ws28::ws28:

البته اون موقه زمان ماه رمضون بود توهم مربوط به خرما زدم:ws47:

...

موقع رفتن

سوتی6

یه یارو اومد منو سوار ویلچر کنه ببره پائین هی میگفت بشن بیهوشی میفتی من میگفتم نه بابا زحمتت میشه خودم میرم پرستارا همه خندهههههههه:ws47:

 

سوتی7

یه پسره همون موقه عمل داشت داشت میرفت بالا منو دید گفت درد داره من دستمو آوردم بالا گفتم غمت نباشه داداش برو اصلا درد نداره:Ghelyon::ws3:

بابام بیچاره زود استارت زد بریم:mpr: تا بیشتر سوتی ندادم آبرو شرافتشو نبرم...:ws47:

وای الان هر بار اون روز یادم میاد میخوام از خجالت ذوب شم:girl_blush2:

واسه هر کی تعریف میکنم اینو میترکه:ws47:

  • Like 38
لینک به دیدگاه

با خواهرزادم عرفان تو خیابون بودم یه ریز بغل گوشم می گفت من بستنی زرد میخوام من بستنی زرد میخوام... انقدر تکرار کرده بود که همه جا بستنی زرد میدیدم رفتم تو یه مغازه به فروشنده گفتم : آقا بستنی زردچوبه ای دارید ؟؟؟

آقا با چشمای گرد همین طوری بدون حرف نگام می کرد... بعد از چند دقیقه گفت خانوم اولا اینجا سوپر گوشت ...ثانیا بستنی زعفرانی نه زرد چوبه ای !!!.... نداریم...

  • Like 33
لینک به دیدگاه

ميخواست برامون مهمون بياد زنگ زد خونمون كه اگر خونه هستيد من امروز ميام

مامانم در جوابش گفت امروز نه خونه نيستم اما فردا ميتونيد مزاحم بشيد :icon_pf (34)::ws3:

  • Like 29
لینک به دیدگاه

2 شب پیش.. داشتم ماشین رو میبردم توی پارکینگ...(در پارکینگ ریموت داره... به همین دلیل پیاده نشدم)

دختر همسایه واحد بغلیمون رو دیدم دم در وایساده... داشت نگام میکرد .. من هم بهش سلام کردم و داشتم به راه خودم با ماشین میرفتم...

یهویی پرید در حال حرکت در رو باز کنه!!!!!

من هم ترسیدم گفتم خدا این چشه داره خودشو به کشتن میده!!

ترمز کردم...

شیشه رو دادم پایین دیدم دختره داره از خجالت آب میشه... قرمز شده بود حسابی..

گفت ببخشید اشتباهی شد.. منتظر دوستم بودم .. اونم ماشینش شبیه مال شماست!!!

 

خلاصه سرشو انداخت پایین و با سرعت 30 کیلومتر در ساعت منطقه رو ترک کرد!!

من هم از درون داشتم میخندیدم بهش

 

پ.ن: دختر همسایه ، دانشجوی پزشکیه .. و مجرد :ws3:

خونه مجردی داره اینجا :whistle:

  • Like 28
لینک به دیدگاه

یکی از این فامیلامون زنگ زده بود خونمون داشت با مامانم حرف میزد میخواست بیاد خونمون مامانم گفت باشه خب من با شما تماس میگیرم تا مزاحم بشید من اینور پوکیده بودم از خنده مامانم پشت تلفن داشت میپوکید بزور جلو خودشو گرفته بود

  • Like 18
لینک به دیدگاه
ميخواست برامون مهمون بياد زنگ زد خونمون كه اگر خونه هستيد من امروز ميام

مامانم در جوابش گفت امروز نه خونه نيستم اما فردا ميتونيد مزاحم بشيد :icon_pf (34)::ws3:

اااااااااااااااااااا منم تعریفش کردم.چرا من چیزی برات میتعریفم سریع میای مینویسی.

  • Like 13
لینک به دیدگاه

یه بار داشتم اتوکد به خواهر دوستم یاد میدادم...

میخواستم از کاربرداش براش بگم

خیلی شیک نشسته بودم و مثل این مهندسا موس توی دستم بود و داشتم کار میکردم و توضیح میدادم...

اومدم کاربردش بگم، گفتم: برا مکانیک مثلا میشه از تهویه مدفوع اسم برد!!!

فکر کنم طرف فهمید.. ولی من داشتم عرق میکردم...

میخواستم سه شو بگیرم یه جمله جفت و جور کردم و 4-5 ثانیه بعدش گفتم... یه جمله ای بود که تهویه مطبوع توش بود..

میخواستم زود مغزش فرمت بشه از اون حرفم

  • Like 40
لینک به دیدگاه

رفتم کافی نت یدفه یکی از دوستای دبیرستانو دیدم حسابی جاخوردم که بروجرد چکار میکنه باش احوال پرسی کردم دیدم یه دختریم پیشش نشسته هی با تعجب نگا من میکنه منم گفتم حتما خواهر دوستمه انتظار سلام داره منم خیلی گرمو صمیمی باش احوال پرسی کردم وقتی برگشتم سمت دوستم دیدم همینجور مونده گفتم چته؟مگه خواهرت نیست ؟دوستم با کمال تعجب گفت نهههههههههههههه منم گفتم ااااااااااااااااااامن فک کردم خواهرته برگشتم سمت دختره گفتم ببخشیدددددددددددد

  • Like 33
لینک به دیدگاه

بعضی وقتا تو شرکت شیطونی می کنیم می ریم به هم زبون درازی می کنیم...دقیقا" اینحوری: :w589:

داشتم از جلوی دفتر همکارم رد می شدم...گفت مهناز بیا...منم :w589:

ییهو دیدم لوری نمی خنده...برگشتم دیدم رئیسم پشت سرمه ...اینحوری: :w58:

آب شدم از خجالت :w768:

  • Like 36
لینک به دیدگاه
فک کنم دو سال پیش ماه مبارک بود. من بیرون بودم. بعده افطاری رسیدم خونه. مهمون داشتیم شروع کردم به دست دادن. خاله ها و دایی ها .... تا به یکی از دختر خاله هام رسیدم (متاهل هستن) دستم رو بردم جلو... داشتم فکر می کردم چرا دست نمیده ! چه بی ملاحضه :viannen_38:مهندس مملکت داره بهت دست میده. البته اخر سر دست داد همین که دست داد تازه فهمیدم جریان رو:icon_pf (34): . الکی خندیدم و...

به نظرم بزرگترین سوتی عمرم بود

شبیه بالای هست منتها برا خودم پیش نیومد برا پسر دایی ام پیش اومد

ایام نوروز بود . من نبودم از فامیل شنیدم. پسر دایی ام یه سال ازم بزرگتره و چندان اجتماعی نیست) خب داشت روبوسی می کرد رسید به خانم پسرخاله پدرش. نامردی نکرد با اونم روبوسی کرد:icon_pf (34): شلیک خنده ...

  • Like 28
لینک به دیدگاه

این سوتی مربوط میشه به مامانم

 

چند روز پیش مامان آژانس میگیره که بره خونه داداشم

از ماشین پیاده میشه میبینه یه آقایی زیر یه ماشین افتاده دمپایی هاشم رو زمین کسی هم کمکش نمیکنه

یهو که این صحنه رو میبینه حالش بد میشه جلو خونه داداشم یه پارک کوچولو هستش میاد اونجا به چند نفر میگه تورو خدا برید کمک اون بیچاره تصادف کرده .سریع هم خودشو میرسونه خونه داداشم به حالت ضعف کردن و این حرفا بالاخره علتشو میگه

داداشم سریع لباس میپوشه که میره کمک کنه میبینه مرده داشته ماشینشو تعمیر میکرده رفته زیر ماشین

دمپایی هاشم از پاش در اومده بوده:ws28:

وقتی اینو برام تعریف کرد تا یک ربع فقط میخندیدم:ws28:

  • Like 40
لینک به دیدگاه

این سوتی هم مربوط میشه به امروز صبح رفته بودم بیرون کار داشتم دیدم یه طلا سازی هستش گفتم دستبندو که چند وقته قفلش خرابه بدم درست کنم

به آقاهه گفتم قفلش خرابه

نگاه کرد گفت این که قفلش سالمه نگو جوشش باز شده بوده از یه طرف دیگه شکسته بود منم که گیج گیج حالیم نشده بود بالاخره آبروم رفت:icon_pf (34):

  • Like 25
لینک به دیدگاه

مامانم سبزی گرفته بود،پاک کرده بودن و شسته بودن،پهن کرده بودن زمین خشک شه یکم

اومدم چند دقه زل زدم به سبزی ها،بعد از آبجیم میپرسم:آبجی اینا رشته ی چیه؟؟؟

هی منو نگاه میکنه،هی سبزی ها رو!

دوباره میگه تکرار کن،دوباره بهش میگم:میگم این رشته ی چیه دیگه؟؟

چشاش گرد میشه...:jawdrop:

تازه خودم میفهمم چه سوتی دادم:ws28::ws28:

 

_____

شب ش،موقع شام

یه ظرف سالاد درست کرده بودم،داداشم تازه از سر کار اومده بود

ظرف سالاد و گذاشتم جلوش به جای اینکه بگم سالاد میخوری میگم چایی میخوری؟؟؟:whistle:

  • Like 34
لینک به دیدگاه

دیشب ساعت4رفتم بخوابم رفتم پیش مامانم خوابیدم مامانمم نصفه شبی سرشو بلند کرده گفتم مامان خوابی؟گفت جون مادرت برقص منو میگید داشتم میمردم از خنده گفتم باشه.امروز بش میگم مامان نصفه شبی خواب عروسی میدیدی که بم گفتی جون مادرت برقص میگه من؟من به تو گفتم؟نه من خواب بودم.

  • Like 31
لینک به دیدگاه

بابام زنگید خونه کارم داشت حسش نبود برم پای تلفن ب مامان گفتم بگو ب گوشیم بزنگه گوشیمم تو ماشین جا گذاشته بودم یادم رفته بود ، بابام 10-20 مین هی میزنگید ب گوشی تا خسته شد دوباره زنگید خونه یادم افتاد گوشیم تو ماشینه بابارو سر کار گذاشتم :ws3:

  • Like 28
لینک به دیدگاه

امشب (پنجشنبه) مهمون داشتیم، داییم اینا بودن، منو داییم داشتیم رو پروژه متره و فولادم بحث میکردیم که یهو کار رسید به کل کل :ws3: اونجا بالاخره تونستم حرفمو ثابت کنم :ws3:

بعدش که کلی قیافه گرفته بودم ، اومدم یه سری عکس از سازه های جدید نشونشون بدم و مثلاً بگم که آپدیتم و این چیزا :ws3: عکسارو نشون میدادم و توضیحاتشم میدادم، اعتماد به نفسم خیلی رفته بود بالا :ws3: بعد عکس یه پل خیلی مرتفع رو نشون دادم که زیرش ابر بود، گفتم تو فرانسه ست، بعد عکس یه تونلو نشون دادم و گفتم ورودی این پل هستش

این عکسه واس یه پل تو چین بود و بالاش هم چینی نوشته بود و من دقت نکرده بودم بهش:ws3:

بعد پسر داییم که خیلی کوچیکه گفت بهرام اینکه چینی نوشته :ws3: یه نگاه به داییم انداختم داشت میترکید از خنده :ws3: ضایع شددددددددددم :ws3:

  • Like 27
لینک به دیدگاه

اون هفته با خواهرام شام رفته بوديم بيرون بعد موقع برگشت از يه خيابوني رد ميشديم كه خيلي خلوت بود و البته ساعت11 شب بود و تو اون خيابون پسرا فقط با ماشين ويراژ ميدن و ما هم كه ماشينمون سر خيابون بود مجيور بوديم تا سر خيابون پياده بريم و از پياده رو هم ميرفتيم كه ديده نشيم:banel_smiley_52:

بعد يهو صداي يه ماشيني اومد كه واستاده و مرده هي ميگه خانوم خانوما ما هم فكر كرديم يكي ميخواد شيطنت كنه واسه همين جواب نداديم نگو خواهر وسطيم نگاه كرده ديده ماموره اصلا هم به رو خودش نمياره:ws52: كه يهو خواهر بزرگم نگاه كرد يعد ديد ماموره

ماموره گفت كجا ميرين گفتيم ماشين سر خيابونه داريم ميريم منزل

بعد خواهر وسطيم پررو پررو ميگه مارو تاسر خيابون ميرسونين؟:ws3:ماموره گفت بله تا سر خيابون مراقب هستيم مزاحمتون نشن :icon_redface:خواهرمم ضايع شد نميدونم با خودش چي فك كرده كه ميخواد ماموره با الگانس مارو برسونه:ws28:

  • Like 34
لینک به دیدگاه

این سوتی مال زمستونه :

برای تولد دوستم دعوت بودیم خونه خواهرش ، زنگ زد ادرس و... گفت .

خونشون طبقه چهارم بود

من کمی کارام طول کشید، دیر شد ، عجله داشتم و فقط به رسیدن فکر میکردم .

رسیدم دم خونشون .

اشتباهی زنگ سوم زدم ، بعد هول شدم ، گفتم ببخشید منزل طبقه چهارم .

یه اقاهی هم وایساده بود ، فکر کنم به عقلم شک کرد ، این جوری شد :w58:

  • Like 36
لینک به دیدگاه

بچه كه بودم با تمام پسراي كوچمون دوست بودم و از همه بيشتر بايكيشون كه اسمش محمد بود

يبارم رفته بودم صداش كنم اف افشونم كه زدم باباش گفت بله؟گفتم محمد هست؟گفت نه پسرم محمد رفته بيرون

منم گفتم باشه ولي من زهرام:banel_smiley_4:

گفت ا..ميگم چرا صدات انقد دخترونس:ws3:

  • Like 35
لینک به دیدگاه
×
×
  • اضافه کردن...