رفتن به مطلب

پست های پیشنهاد شده

:ws28:

دقیقا" همین سوتی رو من دادم.

 

داشتم به دوستم کی گفتم: ایییییییییی فلانی رو ببین...خیلی... بازی در میاره ها! گفت: اتفاقا" مام ...!!!!

بعد منم نگرفتم، گفتم: آره بابا عقل ده تاشونو کردن تو سر یکیشون...تو ام از اون مدلایی!:w16:

 

یعنی سوتی پشت سوتی :ws28:

لینک ارسال
  • پاسخ 2.5k
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

پست های محبوب

امروز اومدم برم تو ی مغازه، نفهمیدم در شیشه ایش بسته است. با کله رفتم تو در :/

چند روز پیش اومدم شرکت قرار داشتم با یه شرکتی زود میخواستم برم ، اومدم وسیله هامو گذاشتم رو میز سریع جمع و جور کردم که برم. همکارمم اومد همون لحظه تو اتاق ، یه سلام و علیکی کردم وسیله هارو جمع کردم ر

این اتفاق برای من هم افتاده؛ شیشه که خیلی تمیز باشه، دیده نمی شه.

امروز رفته بودیم با دوستم کاروانسرا شاه عباسی که متر کشی کنیم اونجا رو ... من زود رسیدم صب کردم اومد تا از در رفتیم تو یادم افتاد اصن متر نیاوردم ....:icon_pf (34):

گفتم عهههههه متر کو ؟متر و نیاوردم که .... :whistle:

کارد میزدی خونش در نمیومد 7 صب .... گفت پس چیکار کنیم امروز بی متر ؟:w74:

رفتیم خیابون ابان و بالاخره یه مغازه باز بود ابزار فروشی بود ... اقائه گفت چند متری میخاید 3و5و7 دازه ... 5 متریشو خریدیم .... خلاصه بخیر گذشت ....:dancegirl2:

حالا استاد کلی سفارش کرده بود با فلزی متر کشی نکنین ...:smiley (18):.

بعد دیگه خلاصه رفتیم متر کشی هارو کردیم .... همونجور نشسته بودیم یهو دیدم رو متر نوشته 5.5 متر :banel_smiley_4:

گفتم عههههههه من همه 5.5 ها رو 5 حساب کردم که ... فک کردم تهش 5 متره ... تقصیر اون اقائس گفت 5 متریه ....:girl_blush2:

دوستمم که ...:banel_smiley_4:

دوباره از اول مترکشی کردیم ....:imoksmiley:

یه کم که گذشت رسیدیم به اخرای ورودی ... داشتیم متر میکردیم طول راهرو رو ... ته متر دس دوسم بود بعد اون میخوند من مینوشتم ....

بعد طول راهرو رو خوند 847 .... :ws3:

گفتم عهههه چند ؟ :w58:

گفت 847 ....

گفتم یعنی چی ؟:w58:

با عصبانیت گفت یعنی هشت چهار هفت ...:w888:

گفتم خب اره ... میدونم ... ولی متر ما 5 متریه ها ....:w02:

گفت خب ؟:viannen_38:

گفتم تو با متر 5 متری چه جوری 8 متر اندازه گرفتی ؟:JC_thinking:

اومد داد بزنه یهو اتفاقی یه جرقه ای زد مغزش گفت ... عهه راس میگیا ... :banel_smiley_4:

پهن شدیم رو زمین از خنده ... :ws28:

امروز اصن روز سوت خیزی بود واسم ....:hanghead:

این بود خاطره ی یک روز از پروژه ی من ....:smiley (18):

لینک ارسال

با شقی از خونه بیرون اومده بودیم یهو یه ترقه زیر پامون ترکوندن چند تا بچه و خانم و آقا هم تو کوچه بودند

منم خیلی حق به جانب رفتم به اون بچه ها گفتم : نمیگید یکی شاید ناراحتی قلبی داشته باشه این چه کاریه که کردید؟

یهو مامانش گفت خانم ما هم دنبال کسی که ترقه رو انداخته میگردیم ما هم خیلی ترسیدیم . قیافه من و دیگه تصور کنید:girl_blush2:

فقط عذر خواهی کردمو سریع اومدم بیرون از کوچه:icon_pf (34):

لینک ارسال

منم امروز دلم پر بود تند تند داشتم برای یکی از دوستام از بد بیاریهام تعریف می کردم که فلان شد منم اینجوری کردم بعد یهو برگشت گفت برای همین برای من اون اسمایی که خواسته بودم رو نیاوردی

منم اب شدم

خوب فشار درس زیاد بود دیگه :ws3:

لینک ارسال

امروز تو كلاس بوديم همش پشت سر هم سوتي ميدادم اخريشم اين بود كه هي به سقف كاذب ميگفتم كامپوزيت!بعد استاد گفت يكي سوتياي اينو جمع كنه!!!!خودشم كلي خنديد ابروم رفت!!!!

لینک ارسال

یه بار یه برسی افتاد روی دست دخترخالم و دستش خیلی درد گرفت و قرمز شد و همش میگفت دستم درد میکنه و اینا و منم چیزی نمیگفتم اخه نمیدونستم اینجور مواقع چی میگن و بعد کلی فک کردن! دو باره دختر خالم گفت واااااای دستم و منم گفتم غصه نخور انشالله خدا شفات میده :w16:

:hanghead:

لینک ارسال

يه روز با پسر داييم رفتيم يه جا بشينيم:smiley (18): (خونه دوستش) طرف بهش نميخورد (يعني از نظر لهجه شكل و تريپ ش در كل) ك اونطرف صحبت من باشه بحث شدو دهن ب دهن چرخيد تا رسيد ب من يهو برداشتم هرچه بلد بودم زدم تو برجكاي هم كيشاشو هم تيمياش ب خيال اينكه اينكه از خودمونه حالا يارو سرش پايين منم دور برداشتم يهو نگاهم اتفاقي ب پسر داييم افتاد ك داره با دستو چشو ابرو خلاصه همه جوارح بدنش دادميزنه نگو واستا يارو نفوزيه(يعني طرف صحبتته يعني از اون طرفه كه داري دربارش حرف ميزنيه) من ك فهميدم گاف دادم:icon_pf (34): يه هو از شرم رنگ از چهرم پريد:icon_redface: اخه خيلي بچه مودبو فهميده و با حالي بود . بعد يه هو زدم جاده خاكي ك اره درسته اينجورين اما خب اين خوبيا رو هم دارن و....

ديگه پسر دايم پريد وسطو بحثو عوض كرد:smiley-gen165:اين قدر ناراحت شدم ك هر لحضه واسم يه ساعت بود فقط ميخواستم هرچه زود تر برم

لینک ارسال
يه روز با پسر داييم رفتيم يه جا بشينيم:smiley (18): (خونه دوستش) طرف بهش نميخورد (يعني از نظر لهجه شكل و تريپ ش در كل) ك اونطرف صحبت من باشه بحث شدو دهن ب دهن چرخيد تا رسيد ب من يهو برداشتم هرچه بلد بودم زدم تو برجكاي هم كيشاشو هم تيمياش ب خيال اينكه اينكه از خودمونه حالا يارو سرش پايين منم دور برداشتم يهو نگاهم اتفاقي ب پسر داييم افتاد ك داره با دستو چشو ابرو خلاصه همه جوارح بدنش دادميزنه نگو واستا يارو نفوزيه(يعني طرف صحبتته يعني از اون طرفه كه داري دربارش حرف ميزنيه) من ك فهميدم گاف دادم:icon_pf (34): يه هو از شرم رنگ از چهرم پريد:icon_redface: اخه خيلي بچه مودبو فهميده و با حالي بود . بعد يه هو زدم جاده خاكي ك اره درسته اينجورين اما خب اين خوبيا رو هم دارن و....

ديگه پسر دايم پريد وسطو بحثو عوض كرد:smiley-gen165:اين قدر ناراحت شدم ك هر لحضه واسم يه ساعت بود فقط ميخواستم هرچه زود تر برم

من چرا هيچي نفهميدم؟ confused.gif

لینک ارسال

این سوتی یکی از دوست های برادرمه

:ws37:

این بشر زبونی داره که مار رو هم از لونه اش می کشه بیرون

خلاصه که توی دانشگاه به خاطر این زبون بازیش معروف بود هر کس هم می بینش بعد از چند دقیقه حرف زدن می شه عبد و عبیدش

:banel_smiley_4:

می گفت : روز آخر کلاسا بود اما استاده بهشون گفته بوده که حتما باید این روی سال یه آزمون داشته باشین که حتما هم تاثیرش می دم

سر کلاس ریختن سرم که امیر علی زنگ بزن این استاده رو یه جوری دو در کنیم

من هم چون می دونستم خودم نمی تونم بخونم زنگ زدم و با کلی زبون بازی علاوه بر امتحان کلاس رو هم کنسل کردم

:ws3:

به محض این که صحبتم تموم شد گفتم بچه ها استاد گوشاش دراز شد

یکی از بچه ها هم گفت فکر کن گوشای آینه بغلش دراز هم بشه چه شود

همه زدن زیر خنده

اومدم زنگ بزنم به رفیق فابم که بگم کلاس فردا کنسل شده اما دنیا خراب شد توی سرم

آخه من اصلا گوشی ام رو قطع نکرده بودم

به محض این که گفتم الو دیدم استاد گفت الو و زهر مار

گوشای من دراز شد ؟ به گوشای من گفتین آینه بغل ؟

کلاس فردا تشکیل می شه امتحان هم از کل مباحثی که گفته شده است در ضمن نمره این آزمون به عنوان نمره پایان ترم محسوب می شه

در ضمن از تو و شریفی هم 10 نمره کسر می شه به نظرم بهتره برین این درس رو حذف کنین

بعد هم قطع کرد

وقتی بچه ها فهمیدن کل محوطه رو گذاشتن دنبالم از حرصشون

:ws3:

 

 

 

 

.

لینک ارسال

یه روز داشتم تو خیابون پیاده میرفتم با دوستم سه تا خانوم از روبرو داشتن میومدن. نزدیک که شد دوستم صداشو انداخت تو گلوش به این سه تا خانم با اعتماد به نفس تمام گفت: ببینمتون!

 

یکیشون عینک آفتابیشو از جلو چشاش داد پایین یه دفه دوستم شروع کرد به احوالپرسی تند: سلام علیکم. حال شما خوبه؟ خوبید شما؟ خاله خوبه؟ بابا خوبه؟. این خانمه هم با خنده همینطوری جوابشو میداد. من و دوستای خانمه هم اینطوری شده بودیم. :jawdrop:

 

اومدیم این طرف کشید منو تو کوچه گفت خاک بر سرم شد. گفتم کی بود مگه؟ گفت دخترخاله نامزدم بود.

 

:ws28:

 

و این از مضرات شهرهای کوچیکه. :w16:

لینک ارسال

یه روز سر کلاس نشسته بودم. اس ام اس دادم به دوستم گفتم برو کلاس کارگاه به استاد ... یه دروغی بگو و بگو من نمیام. میخوام برم قزوین کار دارم. آخه فاصله بین این کلاس تا کارگاه خیلی زیاد بود. اونم گفت باشه. بعد رفته بود دیده بود استاد نیومده اس ام اس داد گفت نیست. منم گفتم باشه. بعد داشته میومده تو راه استاد ما رو میبینه بهش میگه فلانی همین الان زنگ زدن گفتن پسرخالش فوت کرده رفت و نمیتونه بیاد کلاس. اونم میگه باشه و کنار اسمم تو لیست علامت میزنه. آقا این دوست ما یادش رفت بگه که دوباره استاد رو دیده. من بدبختم از همه جا بی خبر رفتم پیش استاد. تو کارگاه بود. کشیدمش کنار گفتم استاد حقیقتش من امروز عروسی دعوتم خیلی هم دیر کردم. اینم سر و وضعمه. باید برم زودتر حاضر شم. اگه اجازه بدید من برم به کارام برسم. گفت باشه ولی سعی کن بیای از این به بعد همه رو چون کلاس من جزوه نداره که بخوای بعدا بگیری بخونی. گفتم بله میدونم. هفته بعد حتما میام از بچه ها میپرسم. نگران نباشید خودمو میرسونم به کلاس. گفت باشه. اسمت چیه. بهش گفتم تو لیست رفت پایین. رسید به اسمم. یه نگاه به من کرد. یه نگاه به لیست انداخت. دوباره یه نگاه به من کرد. یه نگاه به لیست انداخت. گفت همینه؟ تو همین کلاسی؟ گفتم بله استاد. چطور مگه؟ گفت هیچی. بفرمایید. گفت خدا پسرخالتونم بیامرزه. منم یه خورده فکر کردم :ws52: پیش خودم گفتم بیچاره از صبح اینجاست قاطی کرده حتما منو با یکی اشتباه گرفته. گفتم پس دستتون درد نکنه من با اجازتون میرم. گفت بله بله بفرمایید. خوش بگذره. گفتم دستتون درد نکنه. حالا هی به من تیکه میندازه منم جانا دلا تشکر میکنم و پیش خودم میگم عجب استاد با حالی. دمش گرم. تو راه میومدم از این فتح شیرین در پوست خود نمیگنجیدم به مناسبت این پیروزی در جبهه دوز و کلک یه دونه سیگار آتیش زدم رفتم سمت پارکینگ. خلاصه اومدیم قزوین و تموم شد رفت. یه هفته بعد با همین دوستم و چند نفر دیگه رفته بودیم جاده چالوس باغ رستوران ارکیده لمیده بودیم و در حال صرف قلیون بعد از نهار بودیم از آب و هوا لذت میبردیم و من هی افقی تر میشدم که بحث دانشگاه افتاد و اخلاق اساتید. دوستم گفت فلانی هم خیلی با اخلاقه. چند روز پیش رفتم پیشش گفتم فلانی نمیتونه بیاد پسرخالش فوت کرده. خیلی با شعوره. گفت باشه. از طرف من بهش تسلیت بگو و بگو که هفته بعد حتما بیاد. که من ابتدا به سرفه و سپس به گریه افتادم. این بود داستان حذف کردن یه درس عملی.:icon_pf (34):

لینک ارسال
یه روز سر کلاس نشسته بودم. اس ام اس دادم به دوستم گفتم برو کلاس کارگاه به استاد ... یه دروغی بگو و بگو من نمیام. میخوام برم قزوین کار دارم. آخه فاصله بین این کلاس تا کارگاه خیلی زیاد بود. اونم گفت باشه. بعد رفته بود دیده بود استاد نیومده اس ام اس داد گفت نیست. منم گفتم باشه. بعد داشته میومده تو راه استاد ما رو میبینه بهش میگه فلانی همین الان زنگ زدن گفتن پسرخالش فوت کرده رفت و نمیتونه بیاد کلاس. اونم میگه باشه و کنار اسمم تو لیست علامت میزنه. آقا این دوست ما یادش رفت بگه که دوباره استاد رو دیده. من بدبختم از همه جا بی خبر رفتم پیش استاد. تو کارگاه بود. کشیدمش کنار گفتم استاد حقیقتش من امروز عروسی دعوتم خیلی هم دیر کردم. اینم سر و وضعمه. باید برم زودتر حاضر شم. اگه اجازه بدید من برم به کارام برسم. گفت باشه ولی سعی کن بیای از این به بعد همه رو چون کلاس من جزوه نداره که بخوای بعدا بگیری بخونی. گفتم بله میدونم. هفته بعد حتما میام از بچه ها میپرسم. نگران نباشید خودمو میرسونم به کلاس. گفت باشه. اسمت چیه. بهش گفتم تو لیست رفت پایین. رسید به اسمم. یه نگاه به من کرد. یه نگاه به لیست انداخت. دوباره یه نگاه به من کرد. یه نگاه به لیست انداخت. گفت همینه؟ تو همین کلاسی؟ گفتم بله استاد. چطور مگه؟ گفت هیچی. بفرمایید. گفت خدا پسرخالتونم بیامرزه. منم یه خورده فکر کردم :ws52: پیش خودم گفتم بیچاره از صبح اینجاست قاطی کرده حتما منو با یکی اشتباه گرفته. گفتم پس دستتون درد نکنه من با اجازتون میرم. گفت بله بله بفرمایید. خوش بگذره. گفتم دستتون درد نکنه. حالا هی به من تیکه میندازه منم جانا دلا تشکر میکنم و پیش خودم میگم عجب استاد با حالی. دمش گرم. تو راه میومدم از این فتح شیرین در پوست خود نمیگنجیدم به مناسبت این پیروزی در جبهه دوز و کلک یه دونه سیگار آتیش زدم رفتم سمت پارکینگ. خلاصه اومدیم قزوین و تموم شد رفت. یه هفته بعد با همین دوستم و چند نفر دیگه رفته بودیم جاده چالوس باغ رستوران ارکیده لمیده بودیم و در حال صرف قلیون بعد از نهار بودیم از آب و هوا لذت میبردیم و من هی افقی تر میشدم که بحث دانشگاه افتاد و اخلاق اساتید. دوستم گفت فلانی هم خیلی با اخلاقه. چند روز پیش رفتم پیشش گفتم فلانی نمیتونه بیاد پسرخالش فوت کرده. خیلی با شعوره. گفت باشه. از طرف من بهش تسلیت بگو و بگو که هفته بعد حتما بیاد. که من ابتدا به سرفه و سپس به گریه افتادم. این بود داستان حذف کردن یه درس عملی.:icon_pf (34):

شما چه فوفولید بابا . ادم مگه با این سوتیا درس حذف میکنه ؟ :ws51:

من یبار سر کلاس مخابرات بودم . استاد یه اسلاید رو اورد و یکم بهش فکر کرد بعد گفت ببخشید بچه ها این اسلاید اشتباهه . بریم اسلاید بعدی

من گفتم نه استاد کی میگه اشتباهه ؟ خیلیم درسته فقط شما نتونستید بفهمیدش.

بعدم کامل اسلاید رو توضیح دادم ( بعدا فهمیدم اره اشتباه بوده :banel_smiley_4:)

استاد گفت اقای ... شما اگه درس و کامل یاد داری بیا اینجا بشین توضیح بده . :167:

منم گفتم نه استاد چیزی یاد ندارم :ws3:

خلاصه که بعد حرفام یکی از دوستام گفت فهمیدی مسعود چی گفتی ؟

گفتم نه ! حرفامو تکرار کرد از تعجب داشتم میمردم ! گفتم من به استاد گفتم تو نمیفهمی من میفهمم ؟ :shame: گفت اره دیگه :shame: جوگیری هم بد دردیست واقعا :w16:

و در اخر هم 18 شدیم به سلامتی :ws3:

.

.

.

یدونه هم مربوط به سوتی قبلیت که همینجا مینویسم دیگه ، شه پست طولانی شد :ws37:

یه بار داشتم تو یونی راه میرفتم تنهایی که یه دختره با کلی ذوق برام دست تکون داد !

من پشت سرمو نگاه کردم دیدم نه کسی نیست ! 2باره دست تکون داد بازم نگاه کردم دیدم نه فقط ما 2تاییم !

خلاصه که تا دستمو بردم بالا یهو یه دختره مثل جن از کنارم ظاهر شد و پرید تو بغل اون یکی :shame:

جاتون خالی تا یه کیلومتر بر میگشتن به من میخندیدم منم از اونا خرابتر داشتم میخندیدم :ws28:

لینک ارسال

چند هفته پیش استاده استادمون اومده بود سر کلاسمون در مورد طراحی جهانی UD توضیح بده. اسم خانومه بث Beth بود و فوق العاده دوست داشتنی...منم از همه ی حرفهاش فیلم گرفتم.

چند روز بعد استادم ایمیل زد که حرفای بث رو که ضبط کردی میاری برام که بریزم رو لپتاپم؟ گفتم باشه. رفتم دانشگاهو لپ تاپم رو هم بردم. گفت برو لپ تاپتو بیار به جایی که بریزی رو فلش تیکه تیکه، لپتاب به لپ تاپ کنیم با سیم.

مننم رفتم تاپی رو آرودم دیدم استادم نشسته پشت میزش گقت بیا بشین. دیدم یه سیم اونجاست . زدم به لپ تاپم و گفتم من آمادم.:w16:

گفت: ببین اون سیم پرینتره .:ws28:اون سیم رابط رو پیدا نکردم بیا این فلشو بگیر بریز روش :w16:

لینک ارسال
سر کلاس مدار منطقی بودیم استادمون داشت درموردabcdefتوضیح میداد که باید براشون چند تا ضفرویک بذاریم منم نمیدونم یدفه چرا مخم هنگید استاد اومد مطلب بعدیو توضیح بده من گفتم یه سوال گفت چیه گفتم خوببببببببب به جای e,fچندتا صفرویک بذاریم کلاسمون پوکید از خنده استاد گفت پس تا حالا من داشتم چی توضیح میدادم منم خودمو از تنگ و تا ننداختم گفتم اااااااااااااااااااااااا اینارو توضیح میدادی

منم چند مدت پیش سر کلاش ریاضی مهندسی بودم اصلا حواسم به کلاس نبود و یارویه داشت یه چیزی اثبات می کرد بعد حدود نیم ساعت اثبات یه مثال هم حل کرد بعد گفت فهمیدین ؟

منم که فقط مثاله رو نگاه کرده بودم با صدای خیلی بلند به لحن خیلی بسیار سوالی پرسیدم چی شد؟ کل کلاس رفت رو هوا

لینک ارسال
يه روز با پسر داييم رفتيم يه جا بشينيم:smiley (18): (خونه دوستش) طرف بهش نميخورد (يعني از نظر لهجه شكل و تريپ ش در كل) ك اونطرف صحبت من باشه بحث شدو دهن ب دهن چرخيد تا رسيد ب من يهو برداشتم هرچه بلد بودم زدم تو برجكاي هم كيشاشو هم تيمياش ب خيال اينكه اينكه از خودمونه حالا يارو سرش پايين منم دور برداشتم يهو نگاهم اتفاقي ب پسر داييم افتاد ك داره با دستو چشو ابرو خلاصه همه جوارح بدنش دادميزنه نگو واستا يارو نفوزيه(يعني طرف صحبتته يعني از اون طرفه كه داري دربارش حرف ميزنيه) من ك فهميدم گاف دادم:icon_pf (34): يه هو از شرم رنگ از چهرم پريد:icon_redface: اخه خيلي بچه مودبو فهميده و با حالي بود . بعد يه هو زدم جاده خاكي ك اره درسته اينجورين اما خب اين خوبيا رو هم دارن و....

ديگه پسر دايم پريد وسطو بحثو عوض كرد:smiley-gen165:اين قدر ناراحت شدم ك هر لحضه واسم يه ساعت بود فقط ميخواستم هرچه زود تر برم

نفوذی

لحظه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اول ترم 4 من میرفتم سر کلاس تاریخ اسلام مینستم کتابشم خریده بودم جاهایی که استاد تاکید میکرد خط میکشیدم و پر رنگ میکردم:ws33:

 

 

چند روز پیش تو حیاط دوستم بهم گفت چیا داری منم گفتم اخلاق و .....:whistle:

یهو فکرم رفت رو اخلاق:ws52:

 

گفتم وای بدبخت شدم من این ترم اخلاق دارم اما از اول سال رفتم سر کلاس تاریخ اسلام:imoksmiley:

لینک ارسال

از اول ترم 4 من میرفتم سر کلاس تاریخ اسلام مینستم کتابشم خریده بودم جاهایی که استاد تاکید میکرد خط میکشیدم و پر رنگ میکردم:ws33:

 

 

چند روز پیش تو حیاط دوستم بهم گفت چیا داری منم گفتم اخلاق و .....:whistle:

یهو فکرم رفت رو اخلاق:ws52:

 

گفتم وای بدبخت شدم من این ترم اخلاق دارم اما از اول سال رفتم سر کلاس تاریخ اسلام:imoksmiley:

 

خسته نباشی :ws28:

لینک ارسال
نفوذی

لحظه

از اول ترم 4 من میرفتم سر کلاس تاریخ اسلام مینستم کتابشم خریده بودم جاهایی که استاد تاکید میکرد خط میکشیدم و پر رنگ میکردم:ws33:

 

 

چند روز پیش تو حیاط دوستم بهم گفت چیا داری منم گفتم اخلاق و .....:whistle:

یهو فکرم رفت رو اخلاق:ws52:

 

گفتم وای بدبخت شدم من این ترم اخلاق دارم اما از اول سال رفتم سر کلاس تاریخ اسلام:imoksmiley:

 

:ws28: الان مدال نابغه برتر انجمن رو بهت تقدیم میکنم :ws28:

 

234306_large.jpg

لینک ارسال
نفوذی

لحظه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از اول ترم 4 من میرفتم سر کلاس تاریخ اسلام مینستم کتابشم خریده بودم جاهایی که استاد تاکید میکرد خط میکشیدم و پر رنگ میکردم:ws33:

 

 

چند روز پیش تو حیاط دوستم بهم گفت چیا داری منم گفتم اخلاق و .....:whistle:

یهو فکرم رفت رو اخلاق:ws52:

 

گفتم وای بدبخت شدم من این ترم اخلاق دارم اما از اول سال رفتم سر کلاس تاریخ اسلام:imoksmiley:

مگه حضور غیاب ندارید:jawdrop:

لینک ارسال

به گفتگو بپیوندید

هم اکنون می توانید مطلب خود را ارسال نمایید و بعداً ثبت نام کنید. اگر حساب کاربری دارید، برای ارسال با حساب کاربری خود اکنون وارد شوید .

مهمان
ارسال پاسخ به این موضوع ...

×   شما در حال چسباندن محتوایی با قالب بندی هستید.   حذف قالب بندی

  تنها استفاده از 75 اموجی مجاز می باشد.

×   لینک شما به صورت اتوماتیک جای گذاری شد.   نمایش به صورت لینک

×   محتوای قبلی شما بازگردانی شد.   پاک کردن محتوای ویرایشگر

×   شما مستقیما نمی توانید تصویر خود را قرار دهید. یا آن را اینجا بارگذاری کنید یا از یک URL قرار دهید.


×
×
  • اضافه کردن...