سارا-افشار 36437 ارسال شده در 20 آذر، 2015 الان كه بعد مدتها اين موقع اومدم سايت نوانديشان حس خيلي خوبي بهم دست داد حس خونه حس اينكه الانه كه مامانم از تو آشپزخونه صدام كنه : سارا اااااااا شاااااام بسه ديگه يالا بيا شام بخوريم ياد عصرايي افتادم كه با بچه ها اين موقع ها بخصوص تو اين فصل از سال كه شبا داره كم كم طولاني ميشه تو سايت جمع ميشدم و باهمديگه گپ ميزديم و گاهي سر موضوعي به سروكله هم مي پريديم .... أگه همين الان مامانتون برا شام صداتون ميكنه از ته بگيد من خوشبختم و خدا رو بابت اين نعمت شكرگزاري كنيد 14
Mahnaazz 13134 ارسال شده در 21 آذر، 2015 چه دوشنبه زیبایی ....... وقتی بهترین ها را برای دیگران می خواهید افکارتان بکر است و زلال..... در کلام آسمانی آمده است: دعا قضا را بر می گرداند، هر چند آن را محکم کرده باشند ...... به همین سادگی ، کمترین مهربانی این است! برای هم دعاکنیم....... بهترینها را برایتان طلب میکنم.... 7
sun-shine 7672 ارسال شده در 21 آذر، 2015 این روزا حس خوبی دارم، واسه انجام یه کاری خیلی دو دل بودم ولی بالاخره انجامش دادم، نتیجه اشم واسم خوب بود. حداقلش این بود که سوء تفاهمی که واسم پیش اومده بود، برطرف شد. خیلی خوشحالم که اشتباه فک می کردم و البته شرمنده. امیدوارم دوستمم منو بخشیده باشه، میگه بخشیده ولی حس می کنم هنوز از دستم ناراحته، یه ناراحتی کهنه همراه با یه بدبینی که واسش بوجود اومده، باور کن من اونقدام بد نیستم 9
ENG.SAHAND 31645 ارسال شده در 21 آذر، 2015 همراه اول یه پیامک داد به این مضموم : کار بر گرای جناب اقای ............... تولدتون مبارک میتونین تا 24 ساعت هرچه قدر دلتون میخواد بحرفین اخه نیمه دوم بودم 23 مهر تو شناسنامه برا ینکه زودتر برم مدرسه و نیمه اول باشم 23 روز کشیدن عقب روز تولدمو همین دیگه چه ربطی داشت نمی دونم همینجوری نوشتم لال از دنیا نرم ..... راستی یه چند تا جمله انرزی بخش بگم و برم .... زندگی درست مثل نقاشی کردنه خطوط را با امید بکش و اشتباهات رو با ارامش پاکشون کن و قلم مو رو در صبر بزن و با رنگ عشق رنگ امیزی کن ... همین بدرود 8
.Apameh 25173 ارسال شده در 21 آذر، 2015 وقتایی که نیستم دلم برای انجمن تنگ میشه... وقتایی که میام یه سری خاطرات از اون روزای اول اینجا اومدنم برام تداعی میشن یادمه سه سال خورده ای پیش اون اولا که اومدم حدود 1ماه نتم دایل آپ بود... داغون میشدم تا بیام اما میومدم...حس خوبی بهم میداد انجمن حس میکردم مثه خونس... یه محیط گرم و صمیمی شبستانه رو خوب یادمه... شب سر ساعت 10.. همیشه هم من دیر میرسیدم این روزا دل و دماغ ندارم... دیر به دیر میام اینجام مثه اون اولا نیس انگار... نمیدونم شایدم من آدم اون روزای اول نیستم اما هرچی که هس من هنـوزم دوسش دارم اینجارو 94/6/30 ساعت 19و 37 دقیقه 11
ENG.SAHAND 31645 ارسال شده در 21 آذر، 2015 ... یکی از دوستان خیلی قدیمی .... خیلی وقت بود صداشو نشنیده بودم امروز شنیدم ..... البته شنیدن کی بود مانند دیدن ولی خوب ایشالله میبینمش .... دوست دوران جوونیم بود امیدوارم به هر چی میخواد برسه خیلی شاد و شیطون و مهربونه ... روزهای ارومی براش ارزومندم در کنار خانواده براشون ... خیلی وقتها کافیه چند تا شماره بگیری تا ارتباطط با دوستات برقرار بشه و یاد ایام و خاطرات شیرینت بیوفتی الان گوشی رو بردار زنگ بزن ..... بردار 12
Tamana73 28835 ارسال شده در 21 آذر، 2015 ساعت ها رو کشیدن عقب... +کاش میشد ساعت های زندگیمون بکشیم عقب... جبران کنیم... دلم مدرسه میخواد... خیلی... مانتو و شلوار اتو کشیده...کیف مرتب...درسایی که از مدرسه میرسیدم انجام میدادم .... استرس شب امتحان... استرس پاتخته رفتن... ... کاش مرتب نبودم... کاش شیطون بودم... کاش یکبار کاری نیکردم اولیا رو میخواستن مدرسه... کاش نیمکت اولی نبودم... .... درست برعکس خواهرم... .... الانم از منظم بودنم بدم میاد... از شلخته بودن خواهرم حرص میخورم ولی ته دلم براش خوحالم که هیجوقت عین من استرس نداشت... .... کاش عین این ساعت که کشیدن عقب.. کاش سالهارو هم میشد کشید عقب... 12
shahdokht.parsa 50877 ارسال شده در 21 آذر، 2015 خوبه کلاس ورزشو دوست دارم . امروز رفتم وسط کل کلاس فرم یک و زدم . البته تمام بچه ها تک تک اومدند و زدند . خب یکم برای من سخت میتونست باشه . هرچند از ارشدها تا ماها که تازه کاریم هممون تک و توک اشتباه داشتیم ولی بازم جای امیدواریه برام که خیلی نکات مثبت و درست هم داشتم که تقریبا فقط من رعایت کردم تو جمع بیست و خرده ای نفری! اگه قبلا ادامه داده بودم الان منم جزو ارشدها یا حتی مربی میتونستم باشم . از این وقفه ی بینش ناراحتم . دروغ چرا ... ولی خب جلوی ضررو از هرجا بگیری منفعته .. امروز تولد اولین نوه دختریمون هم بود . الان هجده ساله شده . ایشالا همیشه موفق باشه تو زندگیش 10
VINA 31339 ارسال شده در 22 آذر، 2015 دیروز با همکارا ا یه مسیری رفتیم تک نک جدا میشدن تا موندیم منو یه مهندس مرد راستش همیشه از نگاه کردن بهش میترسیدم خیلی بور بود و منو یاد قاتلای هالیوودی میندازه(میدونم زشته ولی خو حسمه) خیلی ادم باهوشیه ..خیلی خیلی قوی و قد بلنده و من ندیدم تا بحال بخواد هیز بازی در بیاره و ... وقتی باهاشی مطمئنی هیچکی چپ نگات نمیکنه اصلا خودت میترسی حرفی بزنی یهو این دعوا کنه با مردم بعد کار و حرف و شلوغی گفت این مسیرو پیاده بریم روم نشد بگم نه هر حرفی میزد من مخالفشو میگفتم نمیدونم چه مرضیه من دارم اما یکم از زندگیش گفت دیدم بنده خدا چقد سختی کشیده..حق داره اخمو باشه ...دیدم بهش عوض شد ولی من بازم میگم من از رنگ چشاش میترسم یکی سبزه یکی قهوه ای:w127: 14
Mahnaazz 13134 ارسال شده در 22 آذر، 2015 ۶ماه گذشت بعضیهادلشون شکست بعضیها دل شکوندن خیلیهاعاشق شدن وخیلیهاتنها شدن خیلیهاازبینمون رفتن خیلیهابینمون اومدن گریه کردیم وخندیدیم آرزودارم ۶ماهی که درپیش دارید آغاز روزهایی باشه که آرزوشو دارید و به آرزوهات برسی پول خونه ماشین عشق و همسر سلامتی و هرچی تو دلته اینو از طرف خودم تقدیم میکنم ب تموم اعضای نو اندیشان روز هایی خوبی براتون ارزومیکنم.... 10
aseman70 790 ارسال شده در 22 آذر، 2015 همیشه خدارو شکر میکنم به خاطر وجودت...ممنونم که هستی.. توادت مبارک خواهرم عزیزم.. خیلی زیاد دوستت دارم.. 9
aseman70 790 ارسال شده در 22 آذر، 2015 جای ما عوض شده انگار... حس هایمان را باهم عوض کردیم.. ولی حالا.. من پشت سرت هستم... تو که برایت فرقی ندارد.. ولی من حواسم هست...میخواهم آنقدر آرام قدم بردارم..تا تو دور شوی.. دور دور... تا دیگر دیده نشوی... و من دوباره به تو نرسم... گمان میکنم این راه حل خوبی باشد.. عمق فکر من و تو با هم فرق دارد.. . . عاشق خودم میشوم..وقتی با خودم به توافق میرسم.. 8
roozbeh ameri 8439 ارسال شده در 23 آذر، 2015 اقایون داداشام و خانوما ابجیام از همین تیریبون از همه کسایی که به هر وسیله ای تو این چند وقتی که نبودم جویای احوالم شده بودن کمال تشکر رو دارم دم همتون گرم خیلی گلید. مخصوصا اون دوستی که گفته : چند وقته نیستی حتما مردی !!!! سلام منم به خدا برسون 6
آریودخت 43941 ارسال شده در 23 آذر، 2015 جوون بودی که من به دنیا اومدم . منم حالا جوونم اما سرگرم بازیگوشی و جوونی کدن و مهمونی و دانشگاه و پچ پچای دخترونه با دخترای فامیل و دوستام . جوونیمون چقد با هم فرق داره. من دنبال جوونی کردنم تو فکر بزرگ شدن من ، با گریه های بچگونه ی من گریه میکردی شب تا صب بدار موندن واسه پرستاری از من .جوونیتو به پام ریختی و جوون نکردی. شبهای پر از غم رو تنهام نذاشتی دست به دست کنارم خوابیدی که مبادا نا اروم بخوابم. با سرکشیای جوونیمم اشک ریختی حتی وقتی غم داشتم و گریه میکردم پا به پام ناراحت بودی و گریه میکردی. حتی حالا که خاری در پا دارم و ناله نمیکنم چون غم درون دلم درد بیشتریست میگی کاش خار و غمت تو چشم من باشه نه تو دل و جسم تو . قبلا خجالت میکیدم ببوسمت . نفرین بر من که برای بوسیدن تو خجالت میکشیدم نفرین بر من که دیر به این درک رسیدم. مامان مهربونم منو ببخش مامان مهربونم هزاران بار میبوسمت و تا عمر دارم قدردان زحماتتم . کاش بتونم از این به بعد برات بال باشم نه بار تولدت مبارک فرشته ی دنیا و آخرتم:boos: 8
Mahnaazz 13134 ارسال شده در 23 آذر، 2015 آدمهای دیار من، پاییز را دوست دارند. پاییز، زمستانی است؛ که تب کرده! تابستانی است؛ که لرز کرده! بغضی است؛ که رسوب کرده! حرفی است؛ که سکوت کرده! من، سکوت رسوب کرده در تب و لرز پاییز را حس میکنم........... پاییز، عروس تمام فصل های من است. یادم باشد؛ پاییز که رسید؛ له نکنم؛ برگهایی را که روزی هزاران بار نفس ارزانی ام می كردند............. پاییزتان مبارک........نو اندیشانی ها........:hapydancsmil: 7
Mahnaazz 13134 ارسال شده در 23 آذر، 2015 تابستان هم تمام شد... دفترمهر را باز کن... برگ اولش را... با کاغذی از جنس دلت جلد کن... صفحه به صفحه اش را... با امید خط کشی کن... صاف و یکدست... اینبار بهتر ورق بزن... با احتیاط بیشتری نگهش دار... شروع به نوشتن کن... اینبار کمی خوش خط تر بنویس... خط اول... به نام خدا... سلام پاییز........ 5
Mahnaazz 13134 ارسال شده در 23 آذر، 2015 کَسايی که باهاشون يه رَنگ بوديم ؛ وَ پُشتِ سَرمون هَفتاد رَنگ بودَن ... پاییزشون مبارک! بامَعرِفتايی که تو غَمهاشون کِنارشون بوديم ؛ و تو شاديهاشون فَراموش شدیم ...اونا هَم پاییزشون مُبارَک ! عَزیزایى که دوستشون داشتيم ؛ وَلى دِلمون رو شِکوندن ... طوری نیست ، اونا هَم پاییزشون مُبارَک ! با مَرامایی کِه رو زخمهاشون مَرهَم گذاشتيم ؛ و رو زَخمهامون نَمَک پاشيدَن.. دَمِشون گرم پاییزشون مُبارَک ! اون خوبا ، اونایی کِه فِکر میکردَن خِیلی زِرَنگن ، که واسَمون نامردى کردَن ... اونا هَم پاییزشون مُبارَک ! اَمّا یه سِری عزیزام هَستَن کِه هَمیشه بودَن وَ ايشالا پايَندِه باشَن , دوسشون دارَم , دَمِشون گرم ... پاییزشون مُبارَک ...! 6
سارا-افشار 36437 ارسال شده در 23 آذر، 2015 بالاخره به وصال اين قارچ كفير رسيدم :hapydancsmil: البته از ديروز عين مادري كه تازه بچه دار شده استرس دارم نكنه نتونم درست ازش مواظبت كنم از بين بره نكنه دماي شيري كه براش ريختم بيشتر يا كمتر از طاقتش باشه نكنه ديروز وقتي رسيدم خونه وقتي خواستم دوغشو بگيرم ديدم خيلي غليظ شده شبيه ماست اصلا نميشد دانه هاي كفير رو ازش جدا كرد خيلي ترسيده بودم بدو رفتم خانوم صابخونه رو صدا كردم آخه اون اين كفير برو بهم داده خودش استاد پرورش كفيره وقتي استرسمو ديد خنده اش گرفته بود گفت هيچي نيس كمي آب برام بيار بعدش ريخت رو شون و دانه هاي كفير رو آبكش پيدا شدن و مايع چسبيده بهشون از تو آبكش رد شد سفارش كرده روزي دوبار بهش شير محلي بدم جاتون خالي الان دارم دوغ كفير واقعي ميخورم اينم عكسش كه الان گرفتم ولي هنوز مونده به دوغ تبديل بشه 12
Tamana73 28835 ارسال شده در 23 آذر، 2015 از جلو مسجد رد میشدم بعدازظهر.. عین شبای احیا شلوغ... صدای دعا... اون مردم...قرآن به دست... اون دلای پاک... خدایا تورو به این روزای عزیز قسمت میدم بجه های انجمن هرچی تو دلشونه هرچی مصلحت میدونی هر آرزویی دارن برآورده کن... خدایا زمینه کار و ازدواج همه جوونا رو فراهم کن... خدایا سایه پدر و مادرمون از سرمون کم نکن... خدایا عاقبت بخیری همه جوونا رو از خودت میخوام... خدایا همه مریضارو شفا بده... خدایا همه اونایی که نامزدن و تازه ازدواج کردن خوشبخت کن...نیاز مالی نداشته باشن... خدایا همه جوونا رو به راه راست هدایت کن...مارو به خودمون واگذار نکن... جلو در مسجد همه اینارو گفتم و رد شدم... نمیدونم دلم از کجا و کی پر بود... فقط اشک بود که سردیش رو با سوز هواحس کردم.... 6
ارسال های توصیه شده