پیرهاید 10193 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 و امروز ، جلیل شهناز ، خداوندگار تار ِ سرزمینم به دیدار خدایش شتافت سکوت 15
One gear 7070 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 این مطلب عینا همین امروز اتفاق افتاد یه خانمی از آشنایان دووووووووووووور اومده خونمون ... مکالمه ی بین این خانم که بار اول بود منو می دید و مامانم: به به اینم دخترته...ماشاالله چقد بزرگ شده...کلاس چندمه؟؟"فکر کنم منظورش همون دبیرستان بود" مامانم:مدرسه نمیره...داره درسشو تموم می کنه... عهههههههههههه چه خوب...نمی خواین شوهرش بدین...؟! خیلی دیر شده هااااااااااااااا... آخه لامصب تو که تا الان فکر می کردی من مدرسه میرم الان دیر شد شوهر کردنم! این دیگه از کجـــــا پیداش شد...یه دیواااار می خوااااااااااااااااااااام... 13
Lean 56968 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 یه مطلبی یکی از بچه ها گذاشته بود خیلی دلم سوخت برای خودمون ما بچه های 29 ساله ماهایی که سال 84 ، 21 سال بیشتر نداشتیم ماها بهترین سالای عمرمون تو یاس و ناامیدی گذشت، ماها زندگی نکردیم ماها زندگیو گذروندیم 9
- Nahal - 47858 مالک ارسال شده در 17 شهریور، 2013 چقدر شیطون بودی آخه ؟؟؟ چقدر؟؟؟؟؟ تازه امروز فهمیدم 20 سالت بوده .... دیگه بی تو هیچ وقت نمی خندیم ... فردا چه جوری میری زیر خاک؟؟؟ پاشو بگو زنده ای .... طورخدا ... 23
One gear 7070 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 حسی که نهال داره زجرآورترین حسیه که میشه داشت... یه واقعیت تلخ که به هیچ وجه نمیشه باورش کرد ... همیشه رفتن هر آدمی انگار اولین رفتن از رو زمینه ...تنها چیزی که با اینکه هر روز اتفاق میفته هیچ وقت عادی نیست...چون مرگ هر آدمی مرگ یه زندگیه ...مثل اولین بار و حتی دردناک تر از اون... یه مدتی تو گیر و دار دروغ بودن رفتنش خودتو گول می زنی اما زمان چنان نبودشو مدام به رخ آدم می کشه انگار از اولشم نبوده... اونوقت قهر می کنی با خدات ... اونوقته که سنگ میشی ...خنده هات مصنوعی میشه...حتی گریه هاتم واست بی معنی و بی اثر میشه... خیلی سخته درد داشته باشی و حتی گریه هم نتونه تسکینش بده... تو مواجهه ب اهمچین آدمی فقط سکوت میشه کرد... هرچیزی بگی داغون ترش می کنی...چون هیچ وقت نمیتونی حال همون لحظه شو درک کنی... فقط میگم خدا "صبــــــــــر" بده ...هر چند "صبر" هم انگار فقط یه کلمه ست... 15
Lean 56968 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 امروز یک عدد طالبی ابتیاع نمودیم از قضا در آب مزه بود در این طالبی مزه ای نیافتیم لذا پیمانه ای شکر اضافه کردیم حداقل پولمان را زنده کرده باشیم در این میان به یاد این جملات حکیمانه افتادیم که می فرماید ، مردان به طالبی مانند چون کال باشند با قدری شکر میتوان خورد اما زنان به هندوانه مانند چون کال باشند به هیچ طریق از گلو پایین نروند. 4
sahar 91 9480 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 دلم نمی خواد اونقدر بدبین باشم که یاریشو بزارم پای چیزه دیگه ای میخوام خوش بین باشم و جور دیگه ای چشمهامو بشورم مگه سادگی خوش رنگ نیست که هی با قلمو میزنیم تو این رنگ اون رنگ 9
Alireza Hashemi 33392 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 دوستان اگر همینجوری به زدن پست های سیاسی ادامه بدن مجبوریم تاپیک رو ببندیم خواهشا رعایت کنید برای بار آخر اخطاری به کسی داده نمیشه ولی بخواد ادامه دار باشه تاپیک بسته و به فرد اخطار داده میشه نهالم رفته خواهشا تا انتخاب مدیر جدید رعایت کنید هممون خوشحالیم من از همتون بیشتر بنفشم ولی انجمن و این تاپیک جاش نیست. 11
black banner 9103 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 تا اینجا فکر میکنم هر چیزی رو که خدا ازم گرفته و بهم داده هر کجای زندگیم رو که ول کردم به امان خدا و بیخیالش شدم واقعا بهترین رخدادها رقم خورده بهتر از این نمیشه ... 13
moein.s 18984 ارسال شده در 17 شهریور، 2013 آقا امروز در یک جمعی بودیم...ریا نباشه جمع یک جمع فرهنگی بود...تو کتابخونه دانشگاه... استادی جوان بر منبر نشست (از این ها که تازه وارد هیئت علمی شدن) چنین بگفت::mornincoffee: آره...به نظر من..دانشگاه ها...در رو وا کردن...یک عده رمه وار(اصطلاحی ست که برای احشام به کار می ره)...ریختن داخل...:hrqr6zeqheyjho1f9mx بعد در رو پشت سرشون بستن...این میون دیگه این رمه...راه پَس نداره...:w768: و اینها درست غربال هم نمی شن...و در نهایت بدون اضافه شدن درصدی شعور علمی به اونا خارج می شن...:2rqfst4: من که تا اینجا آرام در گوشه ای نشسته بودم و داشتم تاس می انداختم که جُفت شیش بیاد!... شاخک هام به جنب و جوش در اومد گفتم...اوستاد!:mrsbeasley: گفت بله؟! گفتم...رمه وار..اصطلاحی هست که برای احشام به کار می ره...درسته؟! گفت..دقیقا...و این یک حقیقت هست! گفتم می تونم یک داستان من بگم....گفت بگو... گفتم مستحضر هستین که دانشگاه ها...جدیدا به واسطه ازدیاد حجم کلاس ها و ظرفیت ها در بخش های عالی و تحصیلات تکمیلی... در رو وا کرده یک تعداد وارد شدن واسه هیئت علمی و استادی... جالبه بهتون بگم....بیشتر این عده موقع مصاحبه هر چند دقیقه یک بار سوت می زدند! اوستاد گفت سوت می زدند؟!.... گفتم آره..نکته همین جاست....نشستن یک گروه از دانشجوها تشکیل دادن... بودجه تخصیص دادن...قرار شد یک کار پژوهشی انجام بدن.... اوستاد گوشاش تیز شده بود...تو کتاب خونه هم توجه ها به سوی ما بود....یک جورایی نبض جمع رو دستمون گرفتیم... ما رفتیم با بچه ها طی تحقیقات و بررسی های فراوان به این نتیجه رسیدیم... که بیشتر این آقایون...قبلا به شغل شریف غاز چرونی مشغول بودن... از عادات این دوستان در موقع کارشون این هست که چند دقیقه یک بار سوت می زنن..غاز ها در نرن..یک چیزی تو مایه ها هوشَششششه برای گوسفندان هست... ولی چون پژوهش های ما زمان بر بود...این عده دیگه استخدام شده بودن....دیگه راه برگشتی نبود!:5c6ipag2mnshmsf5ju3 و متاسفانه این هم یک حقیقت هست...اونم از نوع تلخش... بعد از آخرین واژه ی ما کل کتابخانه از خنده به هوا رفت.....استاد مربوطه با نگاه های چپ چپ به ما و اینکه.. دارم برات ...محل را ترک کرد....:1111: پ.ن:این روزها انگار عادت شده واسه روشن فکر نماها که برای نقد....جامعه یا گروه مورد نقدشون رو با نماد هایی مثه گوسفند...گاو...گوساله...و غیره بیان کنن... ولی از قدیم گفتن...احترام امام زاده به متولیش هست.... موخره: تا خودمون به جامعه با نگاه منطقی و عقلانی نگاه نکنیم...و حرف هامون رو منطقی و عقلانی با ادبیات مناسب بیان نکنیم.... درگیر یک بیماری می شیم به نام دیگر گوسفند بینی!!... نگاهی به آینه ی تفکر بکنیم..شاید خودمون گوسفند باشیم..دیگران رو گوسفند می بینیم!... 22
هولدن کالفیلد 19946 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 شب بختک پیر ستاره درو میکند مترسک داس میکارد جغدها و کلاغ ها اعتلاف میکنند تا گنجشک ها نوک بزنند به بی خبری خویش گندم زار ولی بدجور خشکیده است 13
Strelitzia 17128 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 خیلی جالبه... بــخــــونیـــــد: خداوند از کسانی که کمبودهای خود را با مذهب جبران میکنند، خوشش نمی آیــــد! او عـــارفِ عـاشـــق میخـواهـــد، نــه مشتـــریِ بـهــشـــت.... 13
Valentina 13664 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 از آدمایی که خودشونو علامه میدونن و فکرمیکنن بیان متفاوتی دارن و خلاصه فکر میکنن خیلی شاخن بدم میاد.. :| 14
M!Zare 48040 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 از کنار هیچ چیز نباید بی تفاوت گذشت...صبح دیدم یک اس ام اس دارم که اگر میخوای اردوی مشهد رو بیای بهم خبر بده، به بقیه هم اطلاع بده..شماره روی گوشیم ذخیره نشده بود من هم بهش توجهی نکردم...تا نیم ساعت پیش یکی از بچه ها پیام داده بود که اردوی مشهد رو میای؟ تازه متوجه شدم که هی وای من مسئول خوابگاه بوده، و اگر این دوستم نپرسیده بود خودم و کل اکیپمون مسافرت رو از دست داده بودیم(حالا هم معلوم نیست ما رو ببرن یا نه) 16
دل مانده 7714 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 یاد بچگی هام افتادم که میرفتم چسب میریختم روو دستم و بعد دو تا دستامو به هم میزدم و چسبه خشک میشد و شبیه تار عنکبوت میشد و حال میکردم! گفتم بزار یادی از قدیما بکنم رفتم چسب ریختم کف دستم دیدم بدجور دستم سوخت... یادم افتاد دیروز دستمو با یه آینه ی شکسته بریدم پشت دستمو داغ کردم دیگه یادی از گذشته ها نکنم:icon_razz: 13
Mahnaz.D 61917 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 بعضی ها هستند که ندیدیشون تا حالا باهاشون دست ندادی تاحالا صدای گرمشون رو نشنیدی تاحالا نشده توی چشمای همدیگه نگاه کنید ولی به خدا خیلی ارزش دارن خیلی با وفا تر و با معرفت تر هستند از کسانی که می بینیشون، باهاشون قدم میزنی، با هاشون دست رفاقت میدی ... من اینجا کسانی رو دارم که واقعا به معنای واقعی دوستم هستند و به معنای واقعی دوستشون دارم 11
Mahnaz.D 61917 ارسال شده در 18 شهریور، 2013 هوراااااااااااااااااااااااااااااا هورااااااااااااااااااااااااااااااااا بازی رو بردیــــــــــم ایران 1....کره ی جنوبی 0 :w42::vi7qxn1yjxc2bnqyf8v:w14::w31::w330: 9
ارسال های توصیه شده