shaden. 18583 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ خدایا ما رو به خاطر یه سیب از بهشت انداختی رو زمین ، به خاطرآب انگورمیندازیمون جهنم ، خدایا با میوه ها مشگل داری !!!! 12 لینک به دیدگاه
هولدن کالفیلد 19946 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ حرف دلت رو امروز بزن! اگر امروز گفتی..... اسمش "حرف ِ دلِ" اگر نگفتی ...... فردا میشه " درد دل 12 لینک به دیدگاه
Himmler 22171 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ یه فیلم کوچولو دیشب دیدم این قسمتش قشنگ بود که گفت >>> همه چیز به اندازه خوبه ولی خدا بی اندازه خوبه 9 لینک به دیدگاه
سـارا 20071 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ نمی دونم چرا فکر می کنم دعاهام و حرفام نمی رسه به اون بالا بالاها به اونی که باید برسه... فکر می کنم فقط تا سقف اتاقم می ره بالا و بعدش دوباره می خوره تو سر خودم!! در کل چندوقته احساس می کنم به حرفام گوش نمی کنه .نا شکری نمی کنم اما یه چیزی هست که من می دونم و وان می دونه...همون اتفاقی که باید بیفته اما نمی دونم چرا نمی شه...دیگه چجوری باید آرزو کنم چرا به اون قصرت ای خدا ...صدای ما نمی رسه 11 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ در کدام کوچه به دنبالت بگردم؟..... در این شهر بی در و پیکر...در این شلم شوریایی که لنگ می اندازد در مقایل بازار شام....کجام بجویم تو را..... در کدام کوچه...در کدام محل....کمی انصاف......پیدا می شود..... نگو که باید به دنبالشان تا کوه قاف بالا روم....که توان دارم....ولی زمان ندارم..... زمان تا به آن حد ندارم....که تجربه کنم...تجربه نشده ها را..... به قدری زمان دارم....تا کمی پیدا کنم آنچه گفتم....آنچه شنیدی...آنچه دیدی در واژه هایم.... در پی جست و جو هایم...در میان دیده هایم...سیاه و سفید را کنار هم دیدم....کنار هم نشستن تا در ذهنم...خاکستری شوند سلول ها... تا به یاد داشته باشند...هر چه را با چشم ظاهر ببینم....تحلیلش در ذهنم چیز دیگری است..... پس انصاف را نمی توانم....در چشمانت بیایم....باید در سخنانت بجویم.... ولی من در ارتباط ناتوانم....دیالوگ روزانه ام با تو...با او....با آنها...فقط گفتن چند واژه است.... در حالی که انصاف را باید در صف واژه ها جست و جو کرد..... . . . انصاف...منصف بودن....به سختی راه رفتن روی لبه ی تیغه.... از یک سمت بیافتی...می ری به دیار خودخواهی.....از یک سمت بیافتی میری به دیار ظلم... و اعتدال.....یعنی انصاف....پس تعادل را در این راه سخت حفظ می کنم.....البته سعی می کنم....چون هنوز آدمکم... 13 لینک به دیدگاه
کتایون 15176 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ خب مگه چی میشه من برم گارسن بشم...:hapydancsmil: یه سارافون طوسی بپوشم...زیرش یه یقه اسکی زرشکی...:girl_blush2: سارافونم جیب داشته باشه که منوی غذا رو بذارم توش... موهامم دم اسبی ببندم محکم محکم...بعضی وقتام یه تل بزنم رنگ یقه اسکیم... عاشق اینم که یه بچه رو این صندلی های کوچولو بشینه بعد با چنان لذتی سیب زمینی سرخ کرده بخوره که دلم بخواد برم فشارش بدم و بگم همه ش مال توئه تموم نمیشه...اون وقت اونم همون جوری با لب و دهن سسی و لپ پر نگام کنه... مگه چی میشه خب...من این کارو دوست دارم...:164: 14 لینک به دیدگاه
Maryam.Silent 1137 اشتراک گذاری ارسال شده در 3 دی، ۱۳۹۰ چشم ها را شستم، جور دیگر دیدم، باز هم فرقی نداشت، تو همان بودی که باید دوست داشت 11 لینک به دیدگاه
shahdokht.parsa 50877 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 دی، ۱۳۹۰ چقدر جات خالی بود امشب اینقدر خالی که هیچ چیز و هیچ کس نتونست پرش کنه......... وقتی تو نیستی هیچ کس دیگه هم نیست...... بیا حتی اگر شده برای این لحظه هایی که فقط تو میتونی باشی و درکش کنی چیزی دیگه ای ازت نمیخوام فقط باش این زمانها........ خدایااااااااااااااااااااا دوستت ندارم....... همین وقتها فقط باید بزنی تو کاسه و کوزه ی ام.......... 3 لینک به دیدگاه
Hossein.T 22596 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 دی، ۱۳۹۰ زندگی خیلی ها همیشه این مدلی بوده : آدم هایی رو پیدا میکنی و فکر میکنی میتونند در آینده دوست خوبی برات باشن باهاشون ارتباط برقرار میکنی صادقانه در خدمتشون هستی و تا جایی که ازت بر بیاد بی منت و غرض بهشون کمک میکنی میشن جزئی از زندگیت ولی نمیدونی این یه حس یه طرفست وقتی میفهمی اشتباه کردی که بعد یه وقفه ی چند ماهه که هیچ خبری ازت نمیگیرن ، دلتنگشون میشی و بهشون sms میدی : سلام چطوری؟ یلدات مبارک . خبری نمیگیری ازمون . همه چی مرتبه؟ اونم جواب میده : سلام . مرسی . شما!؟ . . . . اونا گناهی ندارن. زوری که نیست ، حال نمیکنن باهات. ولی عمیقا برای خودم متاسفم که همیشه در دوستیام پیش قدم بودم و به آدم هایی بها و ارزش دادم که نصف این ارزش رو برای خودم قائل نبودن. 13 لینک به دیدگاه
sam arch 55879 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 دی، ۱۳۹۰ سیراب می شوم.... تشنگی من از عطش آب نیست...از عطش میل نیست.....عطشم از دانستن است... عطشم از آن است که بدانم....که بیشتر بدانم....با اینکه گاه اصلا خود را باید به ندانستن زد...قبلا برایت گفتم... اگر یادت نیست....اگر تو هم مثه من ذهنت درگیر بلندمدت بودن افکار نمی شود....به یاد آن مثل بیافت....همان کوچه ی علی چپ... ولی حال عطشم از دانستن است...می خواهم سیراب شوم از اینکه...چرا مهر ورزیدن...حس خوبی دارد.... می خواهم بدانم...چرا..مهر دیدن..حس بس بهتر از آن دارد....می خواهم سیراب شوم از مهر دیدن و مهر ورزیدن.... قرار نیست هر دم از زشتی بگم و تشنگی.....یک بار هم در میان از سیراب شدن می گویم...و زیبایی... زیبایی که منحصر کردیم در یک فرشته به نام مادر....ولی هستن مانند مادران.... شاید پسوند دوست....شاید...همسر....و هر شاید دیگر باشد..... پسوند مهم نیست....قید مهم است...که او مهرورز است...و مهربین.... اگر از گذشته پا یکسره به حال نگزاریم..می بینیم...که انسان ها...محدود شده اند در اطرافمان...به قد انگشتان دست... باید نیرویی جمع شود..و آن ها را بهم برساند...شاید...دیده شوند.....شاید الگو شوند.... اینگونه هر کدامشان در گوشه ای...سوسو می زنند...و در این آلودگی هوا از خاکسترهای ذهنی.... نورشان فقط به اطرافیان می تابد....باید جمع شوند...باید خورشید شوند....تا دیده شوند... تا امید سرچشمه بگیره...و سیراب بشیم از مهر.... . . . عطش را به سیراب شدن بعدش دوست دارم....چه بهتر که جام آن پر از مهر باشد.... کسانی که از مهر در اطرافمان سوسو مس زنند را قدر بدانیم.... 7 لینک به دیدگاه
lilac 5892 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 دی، ۱۳۹۰ فقط با دوست میتوان قهر کرد... غریبه ناز ما را نمیکشد... 10 لینک به دیدگاه
Matin H-d 18145 اشتراک گذاری ارسال شده در 4 دی، ۱۳۹۰ ادمه احمق دیده بودم اما نه دیگه تا این حد!:obm: 7 لینک به دیدگاه
El Roman 31720 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ یه جمع پسرونه میخوام؛ یه جای گرم و ساکت، یه قلیون و قوریه چای و نبات،بشینیم از بلاهایی که دخترا سرمون آوردن حرف بزنیم 4 لینک به دیدگاه
Atre Baroon 19624 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ تازگیا دلم یه چیز ممنوعه میخواد به هر کسیم میگم فک میکنه دارم شوخی میکنم! آخه اون چیز ممنوعه! چیزی ست که من کاملا مخالفشم ولی چی کنم که دلم میخواد!!! 12 لینک به دیدگاه
Hossein.T 22596 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ ساعت 5:09 صبح روز دوشنبه هوا باروونیه. حسین خوابش نمیاد. گرسنشم هست یه مقدار داره فکر میکنه بره نون تازه بگیره برا صبونه و کاری کنه شاخای کل اعضای خونواده در بیاد! دروغ چرا! یکمم میترسه ! 14 لینک به دیدگاه
NEGARi 9387 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ یکی نیست بزنه تو سر من بگه بیکاری برو درس بخون تو انجمن ول نگرد! اینجا خلوته..... صدای پامو خودم میشنوم بسکه ساکته... سرو صدای بچهها نیست... همینجوری دستم تو جیبمه و پرسه میزنم..... هیمممم... 5:30 17 لینک به دیدگاه
- Nahal - 47858 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ سالی یکبار به یک انجمن سر می زنم فعالیتم ندارم.امروز دیدم برام تاپیک تولد زدن 11 لینک به دیدگاه
Fo.Roo.GH 24356 اشتراک گذاری ارسال شده در 5 دی، ۱۳۹۰ دلم برف میخواد...دوست دارم مثل بچگیا آدم برفی درست کنم حتی اگه به اندازه همون موقعها ذوق نکنم :164: 13 لینک به دیدگاه
ارسال های توصیه شده