mani24 29665 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 مهربانم در دیار عاشقان چیزی به نام فراموشی نیست آن که رفت و آن که ماند ، می دانند که خاطرات می ماند دل خسته من با نگاه کم سویش در تکرار روزهای بی تو بودن روزگار می گذراند گر خواستی ، آهسته بگو دوستت دارم ، قلب من آنقدر خسته اس که با تلنگری از احساس می ایستد در زمینی از تاریکی می مانم و آسمان آرزوهایت را با همه وجودم برایت رنگ می زنم دستانم را از دستانت جدا می کنم تا همچون پرنده ای خوشحال بری به آسمونت غافل از این که دستانی که تو را رهایت کرد دستان من عاشق بود که در نبودت مرد با زغال بی وفاییت ،روی دیوار عشقم، اسمت را بارها می نویسم 3
mani24 29665 ارسال شده در 16 بهمن، 2012 دلم برایت "خیلی" تنگ می شود کاش می توانستم این کلام قشنگ را در گوشهای تو زمزمه کنم: "دلم برایت خیلی تنگ می شود" 4
mani24 29665 ارسال شده در 18 بهمن، 2012 شب و روزها را در آرامشی مرموز می گذرانم . . . آرامش قبل طوفان است . . . می دانم . . . می دانم دلم بیشتر برایت تنگ می شود 7
S a d e n a 11333 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 در ته ظلمت ویرانگر شب رنج بیداری ام از پنجره خواب اتاق تا کجا خواهد برد یادم افتاد که ازان ور دیوار سکوت هیچکس در پی دیدار نبود هیچکس نیست به جز خلوت شب واتاقی که سکوتش لبریز انچه هم می شکند قلب من است که به تنهایی من می گرید مرگ خاموش مرا می بینی خواب هم تنها ماند باز شب ماند و ویرانی من 5
moein.s 18985 ارسال شده در 19 بهمن، 2012 مناسبت های زیادی ست که باید در تقویم زندگی ام تعطیل کنم... یکی این حس مرموزم در لحظه ی تلاقی چشمانمان است... نمی دانم چه می کند با دلی که در سینه است... 6
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 در سکـــوت شــب... با قاصدک های سفـــــید و همان بال های نامــــرئی و روح خیـــــــــــسم... به اوج آسمــــــــــانِ ذهنم می روم و به عمـــق دریا می نـــگرم... سایه ی تـــو روی مـــوج هـا پیــــــــداسـت... به دنبال تــو می آیم از آسمــــــــــان تا زمیـــن از عمــق سکــوت تا اوج فــریاد... با نــور فانوس خاطراتمـــــان... روی همان نیمکــت دیدار می نشـــینم... باران می بــارد بوی رز قرمزی که روی نیمـــــــــکت چوبـــــــــــی نهاده ای مشامــم را پــر از تــو می کند... همان طور که با فـــانوس زیر باران قدم می زنــم دستــم را روی قلبــم می گــذارم... درســت همیـــن جــایی و باز ملــودی همیشـــگی صدایــم می زنی... دستت را روی شانه ام می گــذاری در آغـــــوش تــو به خــدا می رســم هنــوز هم باران می بارد و هنوز هم فقــــط مــن هســتم و تـــــــو... 3
mani24 29665 ارسال شده در 20 بهمن، 2012 سپبده دم...! میبینمت پشت پنجره ی خدا تو دست در دست خدا گام به گام قدم بر میداری نم نم باران میبارد گویی،تو با صدای خش خش برگ ها به جاودانــــگی پایــــیز میرسی... سکوت آسمان.. ! پرواز کبوتر ها...! آرامش پرواز...! کم کم نزدیک میشوی، خدا دستانت را در دستانم قرار میدهد... هنوز هم باران میبارد ، با بوی برگ های زرد و نارنجی به هم خیره می شویم...! عشق همینجاست... عشق همینجاست... میان دستهایمان در لحظه لحظه های زندگی در بـــارانی ترین شب ها باز هم فریـــادِ سکــــوت ! اشک آسمان ! بهت پایــــیز ! آرامش تو ... ! باز هم نگاهت به نوشتـــن وادارم کرد آرام تر از همیشه دور از راه راهِ زندگی به یک رنگی کاغذ دل میدهـــیم باران تنــــهایی کافی نبود از خودِ آسمان هم که بپرسی برای خیس شدن ،یک قلب کافی نیـــست قلب هایــــمان را یکی کردیـــم با حـــــــــرف هایمان با اشــــــــک هایمان با دیوانگــــی هایمان این بار، با یـــــک نوشته... جاری در قطره های باران عشـــق و محو در دو نقطه خـــطِ زندگی قدم به قدم با خدا ... ! 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 در دلم انگار بهمنی است فرو میریزد وقتی نگاه می کنم تــــــــــو را..!!! ایرج تمجیدی 3
mani24 29665 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 باید منو ببخشی نگاه سرد چشمامو ببخشی می دونم گاهی حرفام خیلی تلخه بگو می تونی حرفامو ببخشی باید گاهی توچشمام خیره شی تا ببینی تا چه حد غمگین وخسته ام نمی دونم دخیل دلخوشیمو به چشمای کدوم آیینه بستم یه دنیا خاطره تو کوله بارم منو از زندگی مأیوس کرده شبای بی چراغ زندگیمو پر از تنهایی و کابوس کرده تو نور روشن روزای بعدی همون روزایی که آیینه وارن همون روزای خوشرنگ دل انگیز که تو آغوششون پروانه دارن تو می تونی منو آشتی بدی با شبای روشن ستاره بازی تو می تونی کنار من بمونی تو می تونی منو از نو بسازی تو می تونی با یه لبخند شیرین بدیهای منو آسون ببخشی می تونی به کویر خشک قلبم 2
mani24 29665 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد شعله های بی تو ز بی رنگی دریا گفتند موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد گم شدم در قدم دوری چشمان بهار بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد 2
- Nahal - 47858 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 بعضی کلمات جدید نیستند اما جدیداً معنا شدهاند مثل تو ! ارش امینی 7
mani24 29665 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 بعضی کلمات جدید نیستند اما جدیداً معنا شدهاند مثل تو ! ارش امینی اگه بگم که قول می دم تا همیشه باهات باشم اگه بگم توآسمون عشق من فقط تویی / اگه بگم بهونه ی هر نفسم تنها تویی اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت می کنم / اگه بگم زندگیمو بذر بهارت می کنم اگه بگم ماه منی هر نفس راه منی / اگه بگم بال منی لحظه ی پرواز منی میشی برام خاطره ی قشنگ لحظه ی وصال / میشی برام باغبون میوه های تشنه وکال میشی برام ماه شبای بی سحر / میشی برام ستاره ی راه سفر ولی بدون هرجا باشی یا نباشی مال منی / بدون اگه برای من هم نباشی عشق منی برای سعادت شبا شعرامو من داد می زنم / برای خوشبختی تو -خدا رو فریاد می زنم 4
mani24 29665 ارسال شده در 9 اسفند، 2012 پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست شعر زلال جوشش احساس های من از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست من در فضای خلوت تو خیمه می زنم طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست 4
- Nahal - 47858 ارسال شده در 22 اسفند، 2012 می گویند عشق خدا به همه یکسان ست ولی من می گویم مرا بیشتر از همه دوست دارد وگر نه به همه یکی مثل تو می داد پرویز صادقی 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 22 اسفند، 2012 بودن یا نبودن ؟ نه ، مسئله این نیست معما تویی که بی جوابی.... سوال منم .... که پاک شده صورتم من بی تو ..... تو بی من ...... درد آور ترین مسائل بی پاسخ ....!!! 4
sam arch 55881 ارسال شده در 22 اسفند، 2012 جَفا می شود به حس های دیگر... این سوگلیِ مرموز تَک می افتد بین حواس ها.... باید رنگی آشنا بزنم..بشود همرنگ جماعت... 4
شــاروک 30242 ارسال شده در 26 اسفند، 2012 امشب انگار قرص هایم الزایمر گرفته اند لعنتی ها یادشان رفته است که خواب اورند نه یاداور.......... 5
پاییزان 3604 ارسال شده در 26 اسفند، 2012 می گذاری به گریه که افتاد دستش را بگیری ببوسی بگذاری روی گونه هایت خط اشکش را پاک کنی با پشت دستت آغوش وا کنی برایش موهایش را آشفته کنی لبش را به انگشت نشانه ات بنوازی شانه هایش را بگیری زل بزنی در چشم هایش تا بس کند نه عزیزم گناه دارد طفلکی عشق هم آدم است سید علی صالحی 4
moein.s 18985 ارسال شده در 27 اسفند، 2012 من حس می کنم تازه شده ام... با احوالم غریب است جنسِ این حس... نامی برایش پیدا نمی کنم... قرعه انداختم در بین واژه ها.... قرعه به نام حسِ مرموز افتاد... 4
دختر اسمان 167 ارسال شده در 1 فروردین، 2013 و کسی می گوید سر خود بالا کن ، به بلندا بنگر. به بلندای عظیم به افق های پر از نور امید و خودت خواهی دید و خودت خواهی یافت خانه ی دوست کجاست... خانه دوست در آن عرش خداست ، خانه ی دوست در آن قلب پر از نور خداست و فقط دوست ، خداست... 1
ارسالهای توصیه شده