!BARAN 4888 ارسال شده در 18 دی، 2012 تنها نشسته ام . . . چای می نوشم و بغض می کنم !!! هیچکس مرا به یاد نمی آورد این همه آدم روی کهکشان به این بزرگی و من " حتی آرزوی کسی نبودم " . . . 7
!BARAN 4888 ارسال شده در 23 دی، 2012 شهر من اینجا نیست ! اینجا… آدم که نه! آدمک هایش , همه ناجور رنگ بی رنگی اند! و جالب تر ! اینجا هر کسی هفتاد رنگ بازی میکند تا میزبان سیاهی دیگری باشد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… همه قار قار چهلمین کلاغ را دوست می دارند! و آبرو چون پنیری دزدیده خواهد شد! . شهر من اینجا نیست! اینجا… سبدهاشان پر است از تخم های تهمتی که غالبا “دو زرده” اند! . من به دنبال دیارم هستم, شهر من اینجا نیست…شهر من گم شده است 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 23 دی، 2012 یــک لبخنـــدم را بسته بندی کرده ام برای روزی که اتفاقی تـــو را می بینم … آنقدر تمـــــــــیز میخندم که به خوشبختــــی ام حســــادت کنـــی … و من در جیب هـــایــــم دست های خالـــی ام را فریب دهـــم که امن ترین جای دنیـــا را انتخاب کرده انــد … 11
sweetest 4756 ارسال شده در 23 دی، 2012 بر وزن نگاهــــــــت ســـــــروده می شود آهنگ نغمه ی دل! إدامه می دهمت تا ناکجای هستــــی! تو! حکایت کدام عاشقانه ای که مرا مبهوت واژه می کنی! 6
vergil 11695 ارسال شده در 24 دی، 2012 همه ي آدم ها چيزي را دارند براي غصه خوردن من هم « تو را ندارم » براي غصه خوردن..! 6
*mishi* 11920 ارسال شده در 29 دی، 2012 گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره آب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک همه معنی یک زندگی است . 5
!BARAN 4888 ارسال شده در 29 دی، 2012 یه جـآیے باید دسـتـِ آدمـآ رو بکشے نـِگه شـوטּ دارے ؛ صورتـشوטּ رو میوטּ دستـآتـ مُحـکـم بگیرے بگے : بـبـیـטּ ... مـטּ دوستـتـ دآرم ، نــــرو ! 3
sam arch 55881 ارسال شده در 29 دی، 2012 رمز و راز مرموز بودن حس را حواله کردم به دلی که نه سیاه..نه سپید است از دست زمانه.... به رنگ خودش است..به رنگ جماعت... اینجا باید به رنگ جماعت شد در دیار روزگار نه سیاه و نه سپید.... . . . اینجا حس ها همه عادی شده اند در مرموزترین حال! 5
!BARAN 4888 ارسال شده در 29 دی، 2012 در شهر بودم دیدم هر کس به دنبال چیزی می دود یکی به دنبال پول یکی به دنبال چهره دلکش یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمان هرزگرد یکی به دنبال نان یکی هم به به دنبال اتوبوسی ! اما دریغ هیچکس دنبال خدا نبود !!! 3
!BARAN 4888 ارسال شده در 29 دی، 2012 چقدر خواب ببینم که مال من شده ای ؟ و شاه بیت غزل های لال من شده ای ؟ چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض جواب حسرت این چند سال من شده ای ؟ چقدر حافظ یلدانشین ورق بخورد ؟ تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم ؟ خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای ؟ هنوز نذر شب جمعه های من این است که اتفاق بیفتد حلال من شده ای که اتفاق بیفتد کنار تو هستم برای وسعت پرواز بال من شده ای میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای 2
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 29 دی، 2012 آدم هــا لالــَـت مـي کـننـد، بـعد هـي مـي پـرسـنـد: " چـــــــرا حـــــــرف نــمـي زنــي؟؟! " ايـن خـنـده دارتـريـن نـمـايـشـنـامـه ي دنـيــاسـت... 9
!BARAN 4888 ارسال شده در 30 دی، 2012 شــَب خــوابیـــدمـــــــــــــــ رو تــَخــتــمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ... هـــی قـــل میــخــورمــ ـــ .... بــَعــد گــوشیــمـــــ ُ بــَر میـــدارمـــ میــنویـــْســــمــــ : " خـــوابــَمــ نمیــبــَرهـ " ســـَرد میـــشـــمـــ... بــُغـــض مــیـشـمـــ ... خـــُـــرد میــــشـمـــ ... دَرد میــشـــمــــ ... وَقـــتــــے کـــــه میـــبـــنـــمــــ هــیــچــکــَس ُ نــَدارمــــ ایـــن ُ بــَراش بــفــرســتمـــــ..................! :sad0::sad0: 8
- Nahal - 47858 ارسال شده در 31 دی، 2012 همیشه در گرگم به هوا از گرگ شدن فرار می کردیم و اکنون نا خواسته در تمامی بازی ها گرگیم بی آنکه از خودمان بترسیم من از هفت سنگ می ترسم می ترسم آنقدر...سنگ روی سنگ بچینیم که دیواری ما را از هم بگیرد بیا لی لی بازی کنیم که در هر رفتنی دوباره برگردیم.. از : رویا وکیلی 6
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 31 دی، 2012 بخندید نمی خواهم بدانم به دیوانه گی ام می خندید یا به این فکر ها یا به شیطنت های کم و بیش فقط بخندید و بروید و بروید آن قدر که در خط افق حل شوید آن قدر که قرار نباشد تنهایی ام را کسی از نزدیک ببیند!! 7
- Nahal - 47858 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 بگذار زندگی راه خودش را برود.. بگذار خیال کند که ما هنوز برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسهی دیگر به او وفادار خواهیم ماند... بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان بارها با مرگ خوابیدهام... ما برای زندگی، نه به هوا نیازمندیم نه به عشق، نه به آزادی.. ما برای ادامه، تنها به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد.. و آنقدر بزرگ باشد که دهان هر سوالی را ببندد.. مریم ملکدار 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 دستت تو دست ِ من، هم پای ِ هم رفتن با هم خطر کردن، کی فکرشو میکرد؟ نزدیک و هم پرسه، شبی که بی ترسه من، تو، خدا، هر سه، کی فکرشو میکرد؟ یغما گلرویی 6
- Nahal - 47858 ارسال شده در 4 بهمن، 2012 بیا و برای این دوست داشتن ات فکری بکن! جا نمی شود در من ... عباس حسین نژاد 5
- Nahal - 47858 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 چقدر خوشبختم ! میتوانم عکس سیاه و سفید تو را ببوسم و باور کنم که در آن سوی سواحل رؤیا با تماس نابهنگام گرمایی به گونهات از خواب میپری ! یغما گلرویی 5
sweetest 4756 ارسال شده در 6 بهمن، 2012 گوشهـ ی اتآقمـــ ، غرق ِ عطر ِ مرگــ ِ گل هآیی ستــــــــ ، کهـ دآنهـ دآنهـ زندگی شآن رآ کش رفتمـــــــ ، تآ فآل بگیرمـــ ، آمدنتــــــ رآ .... 4
ارسالهای توصیه شده