خاله 3004 ارسال شده در 12 آبان، 2010 رود پاهایم را با خود می برد باد موهایم را باران اشک چشمهایم را شب سایه ام را با خود می برد وتو دلم را و من تنها می مانم با خاطره ای که باخود می برم! 4
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 12 آبان، 2010 داری بی همسفر میری مسیر اشتباهاتو غبار بی کسی پوشوند تمام رد پاهاتو بیا برگردیم اون روزا ما که همدیگه رو داریم کی گفته آخر خطیم ، کی گفته آخر کاریم تو دستاتو تکون میدی همینجا آخر راهه داریم از هم جدا میشیم داریم میریم تو بی راهه ... عاااااااااااااشقتم ... چرا چشاتو روم بستی 4
baraan 1186 ارسال شده در 13 آبان، 2010 واژه ها یکی یکی بال گرفتند در نگاهم درکلامم! آوای سخت حقیقت بود! انگاره ای خیالی درباد بود! به عبث رفت ریشه های من! من باورت را نمی شناختم تا اتفاق... تنها فریادزدم نه! در خلوت باتو گریستم! با تو بغض های دیرینم را چه ساده فریاد کردم! دگرگونه بودن را برای فردای نیامده برای رویای بارانی به بهارمرده قلبم صبوری می دهم... برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 5
baraan 1186 ارسال شده در 13 آبان، 2010 برای یقین از یاد رفته باید دوید برای دستهای رهایی باید بدانم! از کجا به این فصل رسیده ام!؟ که میان دودیوار دست وپا می زنم! برای خویشتن خود زمزمه می کنم و رهایی را با دستهای پینه بسته ام از وسعت نگاه آسمان می خواهم! بگو برایم بگو بارش واژه های سوخته! تمام فریاد من برای بودن یقین برافروخته ! دستهایم را دوباره بگیر رهایم مکن رهایی را باتو آغازکردم وبا تو به یقین آشفته پایان می دهم.... برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 2
baraan 1186 ارسال شده در 13 آبان، 2010 برای تمام روزهای بربادرفته غمی نیست! اگرچه باز نخواهند گشت وارام درخاطرات خفته اند! من برای شکاف قلبم تنها دستهای تورا می شناسم! این راز میان نگاه من و توست! هیچگاه از یاد نخواهم برد لحظه ای که از حصار دردها از آن ره سوخته با اشاره ای لطیف ارامم کردی! وآسمان خالیم را دوباره از نو ساختم! وچه ساده روحم با تو می نوازد... 1
PinkGirl 1453 ارسال شده در 13 آبان، 2010 با شین پُر ملات… به سردی دستهایت که همیشه تیز بودند به سردی دستهایت که داشتند پیر[تر از خودت] میشدند به سردی دستهایت که یک بار تمام تلاشم را کردم گرمشان کنم، اما تو یاد چیز سردی افتادی و با کلّی تف توی دهانت فرار کردی!!!!!!!!!!!!! 4
baraan 1186 ارسال شده در 13 آبان، 2010 گاه در پاسخ نگا هت باد خزان برگهای خشکیده ام را تکانی می دهد! من با همان نجوای دلم به دنیای دیگری برگزیده شده ام! خدای من شانه هایم با دستهای تو ارامند! لا به لای گرمای مهربانیت خودرا آغاز می کنم! خیالم را از نو می سازم! فرصت رهایی را می چینم! و آرام رقص تردید را از پلکهایم برمی دارم! تنها بگو به من به کدام آ سمان بال پروازی نمی خواهد..! برای مشاهده این محتوا لطفاً ثبت نام کنید یا وارد شوید. ورود یا ثبت نام 2
baraan 1186 ارسال شده در 13 آبان، 2010 اگر گاهي صدايم مي گريد ببخش اگر ماه شب را خريده ام ببخش صداي من پاياني براي بارانش نيست نوشتن ازسكوت تلخ زيبا نيست بر دستم سوزانده ام سيگارغم را ولي هنوز دوده اش نشسته است چشمهايم را كلام من با تو بي صداست به شب بگو كه ماه كجاست! ببخش كه بال زخمي تورا از پنجره نگاهم دور ديدم به هر كتاب كه مي روم نمي رود غزل به راه خود! ببخش كه درهواي من پرنده خواب نمي رود به سادگي فراموشي ببخش بیهودگی پنجره ام را... 1
خاله 3004 ارسال شده در 13 آبان، 2010 برایِ بارِ هزارم می خوانم : آقای مسافر قادرم شما را با چهارده شاخه گل سرخ یک جلد دیوانِ حافظ و به عددِ سالِ تولدتان ، بوسه ؛ از رفتن منصرف کنم ؟ آیا قادرم ؟!!! 7
Neutron 60973 ارسال شده در 13 آبان، 2010 بعد از یکسال دیروز از کنارت بی هوا رد شدم و نفهمیدی... ولی من تو را دیدم... و دوباره زخمم پاره شد. عیب ندارد... 7
Neutron 60973 ارسال شده در 13 آبان، 2010 انگاری چند سال پیش همین روزا بود فکر کنم اون آخرین خاطره ها بود... 4
Spento data_3j 675 ارسال شده در 13 آبان، 2010 رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم بی تو من اسیر دست آرزو های محالم یاد من نبودی اما من بیاد تو شکستم غیر تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم اگه باشی با نگاهت می شه از حادثه رد شد میشه تو آتیش عشقت گر گرفتنو بلد شد 4
سیندخت 18786 ارسال شده در 13 آبان، 2010 کاش می دانستی بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت من چه حالی بودم! خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید پلک دل باز پرید من سراسیمه به دل بانگ زدم آفرین قلب صبور زود برخیز عزیز جامه تنگ در آر وسراپا به سپیدی تو درآ. وبه چشمم گفتم: باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟ که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است! چشم خندید و به اشک گفت برو بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه. و به دستان رهایم گفتم: کف بر هم بزنید هر چه غم بود گذشت. دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده! وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بكند خاطرم راگفتم: زودتر راه بیفت هر چه باشد بلد راه تویی. ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی بغض در راه گلو گفت: مرحمت کم نشود گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست. جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم و به لبها گفتم: خنده ات را بردار دست در دست تبسم بگذار و نبینم دیگر که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی مژده دادم به نگاهم گفتم: نذر دیدار قبول افتادست ومبارک بادت وصل تو با برق نگاه و تپش های دلم را گفتم: اندکی آهسته آبرویم نبری پایکوبی ز چه برپا کردی نفسم را گفتم: جان من تو دگر بند نیا اشک شوقی آمد تاری جام دو چشمم بگرفت و به پلکم فرمود: همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه پای در راه شدم دل به عقلم می گفت: من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند و مرا خواهد دید عقل به آرامی گفت: من چه می دانستم من گمان می کردم دیدنش ممکن نیست و نمی دانستم بین من با دل او صحبت صد پیوند است سینه فریاد کشید: حرف از غصه و اندیشه بس است به ملاقات بیندیش و نشاط آخر ای پای عزیز قدمت را قربان تندتر راه برو طاقتم طاق شده چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میكرد /دست بر هم میخورد مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می كوبید عقل شرمنده به آرامی گفت: راه را گم نکنید خاطرم خنده به لب گفت نترس نگران هیچ مباش سفر منزل دوست کار هر روز من است عقل پرسید :؟ دست خالی که بد است کاشکی... سینه خندید و بگفت: دست خالی ز چه روی !؟ این همه هدیه کجا چیزی نیست! چشم را گریه شوق قلب را عشق بزرگ روح را شوق وصال لب پر از ذکر حبیب خاطر آکنده یاد... 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 تمام می شوم ... در هجوم غریبانه ی واژه ها و حرفها ... تمام می شوی ... در هجوم وحشی بادها و یادها ... ثانیه ها ... ایستاده می میرند ! دستهای من ... دستهای تو ... نقطه ... ته خط ...! 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 شـــعـرهـایم را ببـیــــن از بــس نبــودی مرده اند مثــــل یـک مـــــردابِ تنهـــا مثــل ِرودی مرده اند یـک دو بیتی ... یا که صدتا ... باز هم شرمنده ام مثنــوی ها پیـــش چشــمـت از کبــودی مرده اند تـوی ایــن آشفتــــــه بــازاری که آدم مانده است عــاشقــی هــایـم ســـراســر در رکودی مرده اند یـک بـه یک مـــوهای مـن شــد مثل دندانم سپید ایــن غـــزل هــا هم بـــدون هیــچ سودی مرده اند دسـت حـق پشـت و پنـاهت مال من هم نیستی عالمــی در پشت پــایــــت از حســــودی مرده اند 3
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 بی وفا باشی جفایت می کنند بی وفایی کن وفایت می کنند مهربانی گرچه آیینی خوش است مهربان باشی رهایت می کنند... 4
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 کم زندگی مرا نمایش بدهید تابوت برای من سفارش بدهید باید بروم گور خودم را بکنم لطفآ دو سه سطر مرگ را کش بدهید... 5
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 تکیه می دهم به موّازیتِ شانه هات و تو ... برای جشنِ گریه ی من ، سرودِ سکوت می خوانی ایّوب می شوم و زیر نگاه نکردن های تو آتش می گیرم ! تو را به جانِ صداقتِ دست هایت فکری بکن به حالِ انحنای خطی که یک سرش تو و ... سرِ دیگرش ... یک منِ بی تو انتظار می کشد... 4
*Polaris* 19606 ارسال شده در 14 آبان، 2010 كدام گوشه قلبم را به تو بدهم ؟ تا دلت را خط نياندازد كه تمام دلم ، خط خطي ست ! 4
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 15 آبان، 2010 يا به تو مي انديشم يا به اين مي انديشم كه چرا؟ به تو مي انديشم شب و روز – شب و روز ، شب و روز 5
ارسالهای توصیه شده