tiba* 797 ارسال شده در 5 آبان، 2010 داره میمیره دلم واسه مخمل نگات همه رنگی رو شناختم من با اون رنگ چشات 3
خاله 3004 ارسال شده در 8 آبان، 2010 دیگر جا نیست قلبت پر از اندوه است خدایان ِهمه ی آسمان هایت بر خاک افتاده اند چون کودکی پی پناه و تنها مانده ای و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد. این است انسانی که از خود ساخته ای از انسانی که من دوست می داشتم که من دوست می دارم... 5
خاله 3004 ارسال شده در 8 آبان، 2010 چشمانت کارناوال آتش بازی است یک روز در هر سال برای تماشایش می روم و باقی روزهایم را وقف خاموش کردن آتشی می کنم که زیر پوستم شعله می کشد.... 4
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 9 آبان، 2010 هزار قاصدک روانه ات کردم باد امانت دار نبود یا تو نیامدی؟؟؟ 2
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 9 آبان، 2010 سال هاست ، هُرم هیچ نگاهی آتشم نمی زند حتی نگاهی که رنگی از تو دارد... می بینی !؟ شاید ، فراموشت کرده ام ؛ شاید ! 2
آرماندیس 4786 سازنده ارسال شده در 9 آبان، 2010 دنیا را با بستن یک چشم با دست ، نادیده می گیرم تو را هرگز تو از دنیا جدایی ! 4
tiba* 797 ارسال شده در 10 آبان، 2010 کاش میدونستم چرا تو از دوست داشتن و دوست داشته شدن میترسی؟!!!!و چرا کسی به من نمیگه که تو لایق عشق من نیستی؟!!! کاش یکی منو از شبایی که کابوسش توئی جدا میکرد... 4
baraan 1186 ارسال شده در 10 آبان، 2010 تنها برای چشمان تو می نویسم که نگاهت تکراری از آسمان است… تو همانی هستی که بهار را برایم به ارمغان آوردی و من همانی هستم که به عشقت وفادار مانده ام و روزهای بی تو را در دفتر دلم شمارش کردم 3
baraan 1186 ارسال شده در 10 آبان، 2010 باید عاشق شد و خواند باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند باید عاشق شد و رفت چه بیابانهایی در پیش است رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید : چه بیابانهایی! باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار دریاواری بیدار به زنان می نگریست چه زنانی که در آرامش رود باد را می نوشند و برای تو برای تو و باد آبهایی دیگر در گذرست شب و ساعت دیواری و ماه به تو اندیشه کنان می گویند باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست پشت دیوار کسی می گذرد می خواند باید عاشق شد رفت 4
baraan 1186 ارسال شده در 10 آبان، 2010 ترسم این است که پاییز تو یادم برود حس اشعار دل انگیز تو یادم برود ترسم این است که بارانی چشمت نشوم لذت چشم غزلخیز تو یادم برود بی شک آرامش مرگ است درونم وقتی حس از حادثه لبریز تو یادم برود من به تقویم خدایان زمان شک دارم ترسم این است که پاییز تو یادم برود با غزلهایت بیا چون همه چیزم شدهاند قبل از آنی که همه چیز تو یادم برود 4
baraan 1186 ارسال شده در 10 آبان، 2010 به شقایق سوگند که تو برخواهی گشت من به این معجزه ایمان دارم ... باغبان دلشاد کنج ایوان زمزمه کنان می گوید: " منتظر باید بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... " دیرگاهیست که من روزنه را یافته ام به امید رویش لحظه سبز دیدار بذر بودنت را در دلم کاشته ام ... با خودم می گویم : " نکند بی خبر از راه رسی و من دلخسته با آن همه گلهای آرزو در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... " از نسیم خواسته ام مژده آمدنت را به من عاشق رنگین بدهد ... شک نباید به دلم پای نهد من خانه قلبم را با اشک مژگانم آب و جارو کردم به امید پیوند به امید لبخند به امید صحبت آسمان می خندد ، ماه همچون کودکی معصوم سرسازش دارد ... موجها می رقصند، نسترن نیز چو آهوی دشت به سرمه مشکی چشمانش می نازد ... عشق را می بویم زندگی می پویم آسمان می جویم دلم اما غمگین سبد شیشه ای نگاه می بوسد ... هیچ تردیدی نیست من به این معجزه ایمان دارم که تو هم می آیی همراه چلچله ها، همصدای چکاوک ، هم پرواز قاصدک هیچ تردیدی نیست من به این معجزه ایمان دارم که تو هم می آیی تو می آیی ... 4
PinkGirl 1453 ارسال شده در 11 آبان، 2010 گم میشیم. من و تو. من و تو بدون ما. من با تو. من. تو. من. تو. نمیفهمی دیگه! نمیفهمی. تو اصلاً تا حالا فکر کردی که من ِ من با من ِ تو با من ِ ما خیلی فرق داره؟ 2
baraan 1186 ارسال شده در 12 آبان، 2010 بی تو باز مانده ام در اسارت لحظه هایی که می گذرند و نگاهم تنها به تمنای طلوع چشمانت تکرار افق را به نظاره نشسته است آهای ... کجاست آن دل که می خوانمش از پشت غبار اندوه شاید بیاید و این مانده ی در حسرت را با دست خویش برهاند ، برهاند از حصار تنگ و تاریک تنهائی ها آهای ... با آمدنت بهار را صدا خواهم زد و خود جاده ای می شوم خیس خیس ... می شمارم گامهایت را با عبور هر ترانه جاده ای می شوم پیچ در پیچ میان انعکاسی از نور جاده ای می شوم که آغوش گشوده برای آرامش لحظه لحظه ی تو ... می دانی ... رود بی ترانه ی باد خاموش است ... خاموش و من بی حضور تو تک درختی بی عبورم .. 4
samira_kaulitz 91 ارسال شده در 12 آبان، 2010 I'm trying to tell u I'm trying to know u I'm dying to show u Fighting to get U 5
PinkGirl 1453 ارسال شده در 12 آبان، 2010 داشتم میآمدم برگشتنم را برایت هجی کنم… رفته بودی… هوا هم بارانی نبود تا کلمات عاشقانه شوند… … فکر میکنی لازم است اضافه کنم من هیچگاه نرفته بودم… ؟! 5
tiba* 797 ارسال شده در 12 آبان، 2010 در دلم،جایی برای دوست داشتن دیگری وجود ندارد هر چه بود ، به تو دادم ... 7
ارسالهای توصیه شده