YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 تیر، 2010 آمدی جانم به قربانت ، ولی حالا چرا؟ بی وفا ! حالا که من افتاده ام از پا ، چرا؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل! این زود تر می خواستی ، حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟ نازنینا! ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ وه ! که با این عمر های کوته بی اعتبار این همه غافل شدن از چون منی شیدا ، چرا؟ شور فرهادم به پرسش ، سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین ! جواب تلخ سر بالا چرا؟ ای شب هجران ! که یک دم در تو چشم من نخفت این قدر با بخت خواب آلود من ، لالا چرا؟ آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند در شگفتم من ، نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟ در خزان هجر گل ، ای بلبل طبع حزین! خامشی شرط وفاداری بُوَد ، غوغا چرا؟ شهریارا ! بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت می روی ، تنها چرا؟ 3
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 29 تیر، 2010 تا جرعه ای ز خون دلم نوش می کنی مستانه ، عهد خویش فراموش می کنی ان شمع مهر را که به جان برفروختم از باد قهر ، یکسره خاموش می کنی هر دم مرا ببوی دلاویز موی خویش از دست می ربائی و مدهوش می کنی ترسم که همچو طبع تو سودائیم کند این طره ای که زیب برو دوش می کنی راز نهان عشق خود از چشم من بخوان تا چندش از زبان کسان گوش می کنی گر یک نظر به جوش درون من افکنی کی اعتنا به خون سیاووش می کنی ای ماه! رخ مپوش که چون شب دل مرا در سوگ هجر خویش سیه پوش می کنی ما را که بر وصال تو دیگر امید نیست کی با خیال خویش هماغوش می کنی گفتار نغز((سایه)) ما گرچه ((نادر)) است اما به از دری است که در گوش می کنی 5
NYX 1007 ارسال شده در 30 تیر، 2010 بگذار همه ی غمها را گریه کنم، و همه ی تنهایی را فریاد بزنم دلم میخواهد این گم شدنم را ، گریه کنم..... 6
NYX 1007 ارسال شده در 30 تیر، 2010 چشمهایم اگر بی افق هستند و اگر دیگر مثل گذاشته به کوهها نمینگرند... اگر دستهایم سرد و سفید و بی حرکت اند به خاطر توست نمیخواهم تورا داشته باشم اما نمیدانم چرا چرا اگر دوستت ندارم دیگر حتی خودم را هم ندارم 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 1 مرداد، 2010 مرا خود با تو سری در میان هست وگرنه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست اگر پیشم نشینی"دل نشانی" وگر غایب شوی در دل نشان هست به گفتن راست ناید شرح حسنت ولیکن گفت خواهم تا زبان هست ندانم قامتست آن یا قیامت که می گوید چنین سرو روان هست؟ توان گفتن به مه مانی ولی ماه نپندارم چنین شیرین دهان هست بجز پیشت نخواهم سر نهادن اگر بالین نباشد آستان هست برو-سعدی-که کوی وصل جانان نه بازاریست کآنجا قدر جان هست سعدی 4
ruya 499 ارسال شده در 2 مرداد، 2010 تو را با بی قراری دوست دارم پر از چشم انتظاری دوست دارم در این باران تو را ای خوب مبهم ! شبیه یادگاری دوست دارم 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 3 مرداد، 2010 شعر من از عذاب تو ، گزند تازيانه شد ضجه ي مغرور تنم ، ترنم ترانه شد حماسه ي زوال من ، در شب تلخ گم شدن ضيافت خواب تو را ، قصه ي عاشقانه شد براي رند در به در ، اين من عاشق سفر واي كه بي كراني حصار تو كرانه شد واي كه در عزاي عشق ، كشته شد آشناي عشق واي كه نعره هاي عشق ، زمزمه ي شبانه شد اي تكيه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم واي كه نيزه ي تو را ، سينه ي من نشانه شد درخت پير تن من ، دوباره سبز مي شود كه زخم هر شكست من ، حضور يك جوانه شد واي كه در حضور شب ، در بزم سوت و كور شب شب كور وحشت تو را ، قلب من آشيانه شد واي كه آبروي تو ، مرد انالحق گوي تو بر آستان كوي تو ، جان داد و جاودانه شد من همه زاري منم ، زخمي زخمه ي تنم براي هاي هاي من ، زخمه ي تو بهانه شد 6
ruya 499 ارسال شده در 3 مرداد، 2010 چشمهایت را نبند وقتی از عصاره ی وجودم لبریزی بگذار من هم پر شوم از نگاهت و با تو مستی کنم در این شیدایی بی کس 5
ruya 499 ارسال شده در 3 مرداد، 2010 دیوانه منم من که بماندم به هوایت ترسم که شود عاقبت این عشق فدایت عمریست به در دوخته ام چشم تمنا باز آی که جان را کنم ای یار فدایت صدبارجفارکردی وپیمان بشکستی یک با ببر عاشق مسکین به سرایت 8
mahdi No1 604 ارسال شده در 3 مرداد، 2010 کاش باران بودم تا غبار غمهایت را میشستم کاش نسیم بودم تا صورتت را نوازش می کردم کاش گل بودم تا غنچه هایم را به تو هدیه میدادم افسوس نه نسیمم و نه گل اما هرچه هستم: "دوستت دارم":icon_gol: 8
salvador 1932 ارسال شده در 3 مرداد، 2010 در شبان غم تنهايي خويش عابد چشم سخنگوي توام من در اين تاريكي من در اين تيره شب جانفرسا زائر ظلمت گيسوي توام 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 مرداد، 2010 رمز شيرينی اين قصه کجاست؟ که نه تنها شيرين ، بی نهايت زيباست : آن که آموخت به ما درس محبت می خواست : جان چراغان کنی از عشق کسی به اميدش ببری رنج بسی . تب و تابی بودت هر نفسی . به وصالی برسی يا نرسی! سينه بی عشق مباد ... فريدون مشيري 7
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 مرداد، 2010 ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد چون بشد دلبرو با يار وفادار چه كرد اه از ان نرگس جادو كه چه بازي انگيخت اه از ان مست كه با مردم هوشيار چه كرد اشك من رنگ شفق يافت زبي مهري يار طالع بي شفقت بين كه دراين كار چه كرد. 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 4 مرداد، 2010 ای خوشــــــــا مستانه سر در پای دلبـــــــر داشتن دل تهی از خوب و زشت چـــــــــــــرخ اخضر داشتن نزد شــــــــــــــــاهین محبت بی پر و بال آمــــــــدن پیش باز عشـــــــق آئین کبوتر داشـــــــــــــــــــــتن سوختن بگـــــــداختن چون شمع و بزم افـــــروختن تن به یاد روی جــــــانان انــــــــــــدر آذر داشتـــــن اشک را چون لعــــــــــل پروردن بخوناب جگـــــــــر دیده را سوداگر یاقوت احمــــــــــــــــــــــــر داشتن هر کجــــــــــــا نور است چون پروانه خود را باختن هر کجا نار است خود را چون سمنــــــــــدر داشتن از برای سود، در دریای بی پایان علـــــــــــــــــــــم عقل را مانند غواصـــــــــــــــان، شنــــــــاور داشتن گوشوار حــــکمت اندر گوش جـــــــــــــــــان آویختن چشــــم دل را با چــــــراغ جــــــــان منـــــور داشتن در گلستــــــــــــان هنــــــر چون نخــــــل بودن بارور عــــــــــــــــــــار از ناچیزی ســــــرو و صنوبر داشتن از مس دل ســـــــــــاختن با دست دانــــــش زر ناب علــــــم و جـــــان را کیــــمیـــاگـــــــــــــــــــر داشتن همچو مور اندر ره هــــمــت همــــــــــــــی پا کوفتن چون مگس همواره دست شوق بر ســـــــر داشتن پروین اعتصامی 6
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 مرداد، 2010 شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت که محب صادق آنست که پاکباز باشد به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم به کدام دوست گویم که محل راز باشد چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 مرداد، 2010 هزار سال درین آرزو توانم بود تو هر چه دیر بیایی هنوز باشد زود تو سخت ساخته می ایی و نمی دانم که روز آمدنت روزی که خواهد بود زهی امید شکیب آفرین که در غم تو ز عمر خسته ی من هر چه کاست عشق افزود بدان دو دیده که برخیز و دست خون بگشای کزین بد آمده راه برون شدی نگشود برون کشیدم از آن ورطه رخت و سود نداشت که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود دلی به دست تو دادیم و این ندانستیم که دشنه هاست در آن آستین خون آلود چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود 4
YAGHOT SEFID 29302 ارسال شده در 6 مرداد، 2010 عطر ِ آرامشگر ِ آغوش ِ شب می برد گل های وحشی را به خواب می شود شبنم شرابی خوش گوار زیر پایم سبزه ها مست از شراب باد می خواند میان شاخه ها شاخه ها غوغا کنان کف می زنند برگ ها چون حلقه های دایره با تکان ِ شاخه ها دف می زنند ماه امشب هم دلش از غم پر است می چکد اشک ِ سپیدش توی رود هم نوا با موج های سر به زیر مرغ ِ شب، آرام، می خواند سرود: «آه اگر می شد که پیدایش کنم! گشته ام دنبال ِ عشقم کو به کو کس خبر دارد از آن آرام ِ جان؟ 4
ArAm 29 ارسال شده در 18 مرداد، 2010 گفتی محبت کن برو گفتم خداحافظ ولی رفتم که تو باور کنی دارم محبت می کنم... 5
ارسالهای توصیه شده