رفتن به مطلب

تو می‌خندی! حواست نیست ...


MEMOLI

ارسال های توصیه شده

ارسال شده در

و من دیگر هرگز دلم تنگ نمی شود ...

برای آن روزها که ...

دلتنگ می شدم !

  • Like 11
  • پاسخ 323
  • ایجاد شد
  • آخرین پاسخ

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

بهترین ارسال کنندگان این موضوع

ارسال شده در

تو یک حس کشنده ی لذت بخشی

و داغ !

مثل لیسیدن عسل از لبه ی شکسته ی لیوان

با کامی تلخ تر از جویدن هزار بسته ته سیگار ...

.

.

.

بیا آخرین پک را به من بزن !

من هم دود می شوم همین روزها ...

  • Like 13
ارسال شده در

روزی می آید ...

روزی که به رویایت

که هنوز با من است

حسادت خواهی کرد !

.

.

.

روزی که دیگر ...

  • Like 11
ارسال شده در

رو به آینه

لبانم را کج می بینم !

بس که

نیشخند زدم به این روزگار ...!

 

  • Like 10
ارسال شده در

دخترک روی سینه ی ستبر مرد نشست

به چشمانش خیره شد تا بگوید :

بغلم کن ! ... محکـم ! مثل یک پدر ...

اما نگفت ...

مرد او را در آغوش کشید

محکم !

اما

مثل یک

مرد ...!!!

  • Like 10
ارسال شده در

ابرها را به زور

یک به یک بهم دوختم !

سقفم که کامل شد

باران گرفت ...

  • Like 11
  • 2 هفته بعد...
ارسال شده در

سلانه سلانه و پرسان پرسان با پاهایی زخم آلود

تمام جاده های خاکی عشق را

به دنبالت پرسه می زنم.

گوشه گوشه ی زمان را جستجو می کنم

حتما در گوشه ای از سال های دور

تورا جا گذاشته ام.

  • Like 8
ارسال شده در

شبی به بلندای بی تابی آبستن انتظاری بی نهایت

حاصلش تولدی در اوج

و سقوطی دردآلود به عمق ناکامی

  • Like 8
ارسال شده در

همنفس من

طناب دور گردنت پوسیده نیست ...

همیشه باید فکر کنی

به چهارپایه‌ای که ناگهان از زیر پایت می‌کشند ...!

  • Like 12
ارسال شده در

شبیه زنی شده ام

که پشت دود سیگارش

با خود می گوید: باید ترک کنم

سیگار را

خانه را

زندگی را !

و باز

پُکی دیگر می زند به …

  • Like 11
ارسال شده در

ای وای

اگر یادم برود

که تو دستم را گرفته ای

و می بری . . .

  • Like 9
ارسال شده در

راهی برای رفتن

نفسی برای بریدن

كوله بارم بر دوش

مسافر می شوم گاهی ...

 

عشقی برای خواندن

بغضی برای شكفتن

خاطراتم در دست

بازیچه می شوم گاهی ...

 

نگاهی در راه

اعتمادی پرپر

پاهایم خسته

هوایی می شوم گاهی ...

 

فكرهای كوتاه

صبری طولانی

صدایی در باد

زمستان می شوم گاهی ...

 

روزهای رفته

ماه های مانده

تقویم ام بی تاب

دلم تنگ می شود گاهی ...

 

جای پایی سرد

رد پایی گنگ

در این سایه ی تنهایی

چه بی رنگ می شوم گاهی ...

  • Like 8
ارسال شده در

می آیی و گم می شوم از بودنت !

و آنگاه می یابم خود را

که رفته ای ...

  • Like 10
ارسال شده در

ترک کرده ام تورا

اما ...

جا مانده ام آنجا ...

اینک

من در هیچ کجا نیستم ...!

  • Like 8
ارسال شده در

اتاقی سرد ...

کودکی نقاشی می کرد

آفتاب را

روی پیراهنش !

  • Like 9
ارسال شده در

تـو رفته ای...

 

و من مانده ام؛

 

 

قصه‌ی تکراری ...

 

 

نوشتن نـدارد !

  • Like 13
ارسال شده در

در گوشه افکار خویش نشسته ام

 

تنهایی خودم را به آغوش کشیده ام ...

 

افق را می نگرم ...

 

مردم در گذرند ...

 

آن کنار مردکی با کودکش گرم سخن است ...

 

نمی توانم بخرم ...

 

آه شرمساری از صورتش می آید ...

 

خسته است ...

 

کودک گریان است ...

 

درکی درست از آنچه بر سر پدرش آمده ندارد ...

 

شاید او نیز روزی همین کودک بوده ...

 

شاید هم کودکی مرفه که امروز اینگونه ناتوان شده است ...

 

کمی آن طرفتر ...

 

فاحشه ای ایستاده ...

 

منتظر رهگذری است که او را همبستری کند ...

 

از او بیشتر نمیدانم جز اینکه آراستگی و پاکی اش خودش را به آسانی در شبی تاریک به فنا برد ...

 

همین نزدیک کنار مزرعه من ...

 

صاحبش ربا خواری است محتکر ...

 

گندم احتکار می کند و میوه را گران می فروشد و کم می فروشد ...

 

خود من ...

 

آلوده تر از اینها غرق در خودم شده ام ...

 

و آن طرف قدیسه ای است ...

 

از او زیاد میدانم چون میشناسمش ...

 

او با کودکانش تنها زندگی می کند ...

 

خانه مرفهی را جارو میکند و می شوید ...

 

نان درمی آورد ...

 

خانه بی چراغش نورانی است ...

 

شاید خدا که می گویند او باشد ...

 

نمیدانم ...

 

تفاوت در چیست ؟

 

دنبال این هستم من:

 

تفاوت ...!

  • Like 6
ارسال شده در

وقتی موضوع انشايم می شوی

حتی يک غلط املايی

مرتکب نمی شوم !

بين «من» و «تو» اما ...

هميشه يک خط فاصله

ناخودآگاه

روزگار صفحه ام عرق می کند ...

مچاله

مچاله می شوم من

و موضوع تو باقی می ماند ...

حتی ورق اگر برگردد

و رقم بخورد

انشايی ديگر

ورقی ديگر

عرقی ديگر ...

  • Like 8
ارسال شده در

يك روز صبح

در ميان سطرهايم

پيدا مي كنند مرا

با نامه اي كه

براي تو نوشته ام ...

.

.

.

براي تو نوشته ام

"كار از كار گذشته بود ديگر

چشمهايم راز نگه دار نبودند" ...

  • Like 11
ارسال شده در

دیگر نمی گویم گشتم نبــــود نگرد نیست !

بگذار صادقانه بگویم گشتیم ! اتفاقابود !

فقط مال ما نبود ! شما بگردید ! لابد مال شماست

  • Like 8

×
×
  • اضافه کردن...