کتایون 15177 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 تا ز دل پيمانهي غم بر سر پيمان کشد دين و پيمان و امانت در ره ايمان يکيست ... 1
کتایون 15177 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 در کدامين چمن ای سرو به بار آمدهای؟ که ربايندهتر از خواب بهار آمدهای ... 3
AFARIN 7196 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش 2
کتایون 15177 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 شرح دشت دلگشای عشق را از ما مپرس ميشوی ديوانه، از دامان آن صحرا مپرس... 3
niaz 9807 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست که هر چه بر سر ما میرود ارادت اوست 4
moh@mad 5513 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 تحمل گفتی و من هم که کردم سالها اما چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت 3
niaz 9807 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار که در برابر چشمی و غایب از نظری 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 یار اگر زخمت زند با تیغ ابرو دم مزن تیغ ابرو را کنم با سوزن مژگان رفو 3
نیوتن 13 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 وه چه غوغا آن غزل کز فتنه ی ظالم بلا گو نخواند بعد از آن دیگر هزار آوا غزل 3
کتایون 15177 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 لب از تو وز شکر پيمانهيی چند رخ از تو ز خفتن بتخانهيی چند ... 3
Mahnaz.D 61918 ارسال شده در 29 اسفند، 2010 دوش دیدم که ملایک در می خوانه زدند گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند 2
کتایون 15177 ارسال شده در 30 اسفند، 2010 دلم ز انده بیحد همی نياسايد تنم ز رنج فراوان همی بفرسايد ... 2
farid.wtpm 436 ارسال شده در 30 اسفند، 2010 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند وندرآن ظلمت شب آب حياتم دادند 3
کتایون 15177 ارسال شده در 30 اسفند، 2010 سپيد گشت به من روی روزگار و کنون همی سياه کند روزگارم اينت سپيد!... 1
sarevan 9753 ارسال شده در 30 اسفند، 2010 دوش وقت سحر ازغصه نجاتم دادند وندر ان ظلمت شب اب حیاتم دادند... 2
ارسالهای توصیه شده