niaz 9807 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست چه جای دم زدن نافههای تاتاریست 3
moh@mad 5513 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذار اشک من میکند این خانه به صد رنگ نگار 3
Eng HVAC 4139 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست 2
arash86. 4604 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند چنگ صبحي به در پير مناجات بريم 2
Eng HVAC 4139 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم امید ز هرکس که بریدیم ، بریدیم 3
arash86. 4604 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 ما مرد زهد و توبه و طاعات نيستيم با ما به جام باده صافي خطاب كن 2
Eng HVAC 4139 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست سیه قدان سيه چشم ماه سيمارا جز اينقدر نتوان گفت در جمال تو عيب که خال مهر و وفا نيست روي زيبا را 4
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 ای دوست شبی نیست که دیوانه نباشم مستم اگر صاحب میخانه نباشم 4
niaz 9807 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم تبسمی کن و جان بين که چون همیسپرم 2
Eng HVAC 4139 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بين که چون همیسپرم دوست عزیزم شما باید شعرتون رو با م شروع میکردید مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان پرفتنه میبینم از آن چشم و از آن ابرو 2
Milad 1 727 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 و این منم زنی تنها در آستانه فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دست های سیمانی (فروغ فرخ زاد) 3
niaz 9807 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 حواسم نبود... نمیدونم چرا... . . ممنون که بهم گفتی عزیزم:icon_gol:
sanaz.goli 3471 ارسال شده در 24 بهمن، 2010 من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش 4
master of law 526 ارسال شده در 25 بهمن، 2010 شبی را با سر شوریده سر کن دل آشفته را آشفته تر کن میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 3
master of law 526 ارسال شده در 25 بهمن، 2010 یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 3
niaz 9807 ارسال شده در 25 بهمن، 2010 ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد از گوهر مرادم چشم امید بسته است این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان گردون کجا به فکر سامان من بیفتد 2
master of law 526 ارسال شده در 25 بهمن، 2010 درمان درد من تویی آرام جان من بیا خون شد دل شیداصفت روح و روان من بیا میروی و گریه میگیرد مرا ساعتی بنشین که باران بگذرد 2
Milad 1 727 ارسال شده در 25 بهمن، 2010 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت 2
ارسالهای توصیه شده