رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

تو را ناديدن ما غم نباشد

كه در كويت به از ما كم نباشد

  • Like 4
ارسال شده در

در آن زمین که نسیمی وزد ز طره دوست

چه جای دم زدن نافه‌های تاتاریست

  • Like 3
ارسال شده در

تا به سر منزل چشمم کنی ای سرو گذار

اشک من میکند این خانه به صد رنگ نگار

  • Like 3
ارسال شده در

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

وندر طلب طعمه پر و بال بیاراست

  • Like 2
ارسال شده در

تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند

چنگ صبحي به در پير مناجات بريم

  • Like 2
ارسال شده در

ما چون ز دری پای کشیدیم کشیدیم

امید ز هرکس که بریدیم ، بریدیم

  • Like 3
ارسال شده در

ما مرد زهد و توبه و طاعات نيستيم

با ما به جام باده صافي خطاب كن

  • Like 2
ارسال شده در

ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست

سیه قدان سيه چشم ماه سيمارا

جز اينقدر نتوان گفت در جمال تو عيب

که خال مهر و وفا نيست روي زيبا را

  • Like 4
ارسال شده در

ای دوست شبی نیست که دیوانه نباشم

مستم اگر صاحب میخانه نباشم

  • Like 4
ارسال شده در

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بين که چون همی‌سپرم

  • Like 2
ارسال شده در
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم

تبسمی کن و جان بين که چون همی‌سپرم

دوست عزیزم شما باید شعرتون رو با م شروع میکردید

 

مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

جهان پرفتنه میبینم از آن چشم و از آن ابرو

  • Like 2
ارسال شده در

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

(فروغ فرخ زاد)

  • Like 3
ارسال شده در

حواسم نبود...

نمیدونم چرا...

.

.

ممنون که بهم گفتی عزیزم:icon_gol::icon_gol::icon_gol::icon_redface:

ارسال شده در

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش

  • Like 4
ارسال شده در

شبی را با سر شوریده سر کن

دل آشفته را آشفته تر کن

 

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 3
ارسال شده در

یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 3
ارسال شده در

از زندگانیم گله دارد جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانیم

  • Like 3
ارسال شده در

ماهم به انتقام ظلمی که کرده با من

ترسم به درد عشق و هجران من بیفتد

از گوهر مرادم چشم امید بسته است

این اشک نیست کاندر دامان من بیفتد

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان

گردون کجا به فکر سامان من بیفتد

  • Like 2
ارسال شده در

درمان درد من تویی آرام جان من بیا

خون شد دل شیداصفت روح و روان من بیا

میروی و گریه میگیرد مرا

ساعتی بنشین که باران بگذرد

  • Like 2
ارسال شده در

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

  • Like 2
×
×
  • اضافه کردن...