mohsen-gh 405 ارسال شده در 28 آذر، 2010 دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟ طوطی صفتی طاقت اسرار نداری 2
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آذر، 2010 ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد كهتراود در ما همه تو ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي زخمه كن از آرامش ناميرا ما را بنواز سپهری 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 28 آذر، 2010 زان یار دلنوازم شکریست با شکایت, گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت. بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم, یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت 1
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آذر، 2010 تن نمی کوفت به موجی دیگر چشم ماهی گیران دید قایقی را به ره آب که داشت بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر سهراب 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 28 آذر، 2010 روشني است آتش درون شب و ز پس دودش طرحي از ويرانه هاي دور. گر به گوش آيد صدايي خشك: استخوان مرده مي لغزد درون گور سهراب 1
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آذر، 2010 رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود در بلندی ها ما دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من سهراب 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 28 آذر، 2010 نيست رنگي كه بگويد با من اندكي صبر، سحر نزديك است. هر دم اين بانگ بر آرم از دل: واي، اين شب چقدر تاريك است سهراب 1
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آذر، 2010 تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت ؛ سقف یک وهم فرو خواهد ریخت ! چشم هوش محزون نباتی را خواهددید پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید راز سر خواهد رفت !ریشه زهد زمان خواهد پوسید ! سهراب 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 28 آذر، 2010 دود مي خيزد ز خلوتگاه من. كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. كي به پايان مي رسد افسانه ام؟ سهراب 1
Astraea 25354 ارسال شده در 28 آذر، 2010 می خروشد دریا هیچ کس نیست به ساحل پیدا لکه ای نیست به دریا تاریک که شود قایق اگر اید نزدیک مانده بر ساحل قایقی ریخته شب بر سر او ...سهراب 1
آریوبرزن 13988 ارسال شده در 28 آذر، 2010 و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش. و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم، لرزيدم. وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم. ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم. و رها بودم سهراب 1
Mahtab.r 778 ارسال شده در 28 آذر، 2010 نخلی که قد افراشت ، به پستی نگراید شاخی که خم آورد ، دگر راست نیاید 1
somaye2 244 ارسال شده در 28 آذر، 2010 در عشق تو من گرد جنون میگردم وز دایره عقل برون میگردم دیری است که در خون دل من شده ای در خون تو شدی و من به خون میگردم 1
Afsaneh.M 19633 ارسال شده در 28 آذر، 2010 سال ها دل طلب جام جم از ما ميكرد آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد 1
somaye2 244 ارسال شده در 28 آذر، 2010 ديدم بــســر عــمارتی مـــردی فـــرد کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد وان گِل بــه زبان حال با او می گفت ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد
arash86. 4604 ارسال شده در 29 آذر، 2010 دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید 1
mohsen-gh 405 ارسال شده در 29 آذر، 2010 دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود 1
ارسالهای توصیه شده