رفتن به مطلب

ارسال‌های توصیه شده

ارسال شده در

دانی که چرا سر نهان با تو نگویم؟

طوطی صفتی طاقت اسرار نداری

  • Like 2
ارسال شده در

ياري كن و گره زن نگه ما و خودت با هم باشد

كهتراود در ما همه تو

ما چنگيم : هر تار از ما دردي سودايي

زخمه كن از آرامش ناميرا ما را بنواز

سپهری

  • Like 1
ارسال شده در

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت,

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت.

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم,

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

  • Like 1
ارسال شده در

تن نمی کوفت به موجی دیگر

چشم ماهی گیران دید

قایقی را به ره آب که داشت

بر لب از حادثه تلخ شب پیش خبر

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

روشني است آتش درون شب

 

و ز پس دودش

 

طرحي از ويرانه هاي دور.

 

گر به گوش آيد صدايي خشك:

استخوان مرده مي لغزد درون گور

 

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

رود از پای صنوبرها تا فراتر می رفت

دره مهتاب اندود و چنان روشن کوه که خدا پیدا بود

در بلندی ها ما دورها گم سطح ها شسته و نگاه از همه شب نازک تر

دست هایت ساقه سبز پیامی را میداد به من

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

نيست رنگي كه بگويد با من

 

اندكي صبر، سحر نزديك است.

 

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است

 

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

تا حضور وطن غایب شب خواهد رفت ؛

سقف یک وهم فرو خواهد ریخت !

چشم هوش محزون نباتی را خواهددید

پیچکی دور تماشای خدا خواهد پیچید

راز سر خواهد رفت !ریشه زهد زمان خواهد پوسید !

 

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.

كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟

با درون سوخته دارم سخن.

كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

 

 

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

می خروشد دریا

هیچ کس نیست به ساحل پیدا

لکه ای نیست به دریا تاریک

که شود قایق

اگر اید نزدیک

مانده بر ساحل

قایقی ریخته شب بر سر او ...سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

و دويدم تا هيچ. و دويدم تا چهره مرگ، تا هسته هوش.

 

و فتادم بر صخره درد. از شبنم ديدار تو تر شد انگشتم،

 

لرزيدم.

 

وزشي مي رفت از دامنه اي، گامي همراه او رفتم.

 

ته تاريكي، تكه خورشيدي ديدم، خوردم، و ز خود رفتم.

و رها بودم

 

سهراب

  • Like 1
ارسال شده در

می ترسم از آنکه بانگ آید روزی

کای بیخبران راه نه آنست،نه این

  • Like 1
ارسال شده در

نخلی که قد افراشت ، به پستی نگراید

شاخی که خم آورد ، دگر راست نیاید

  • Like 1
ارسال شده در

در عشق تو من گرد جنون میگردم

وز دایره عقل برون میگردم

دیری است که در خون دل من شده ای

در خون تو شدی و من به خون میگردم

  • Like 1
ارسال شده در

مملکت کشتی ، حوادث بحر و استبداد خس

ناخدا عدل است و بس

  • Like 1
ارسال شده در

سال ها دل طلب جام جم از ما ميكرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد

  • Like 1
ارسال شده در

در این تیرگی صبر کن شام غم را

که از دامن شرق ماهی بر آید

  • Like 1
ارسال شده در

ديدم بــســر عــمارتی مـــردی فـــرد

کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد

وان گِل بــه زبان حال با او می گفت

ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد

ارسال شده در

دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است

گو بران خوش که هنوزش نفسی می آید

  • Like 1
ارسال شده در

دل که از ناوک مژگان تو در خون می گشت

باز مشتاق کمانخانه ی ابروی تو بود

  • Like 1
×
×
  • اضافه کردن...