Ariyayi-eng 1648 ارسال شده در 12 مهر، 2010 چه جالب خاطرات دهه شصت من اگه بخوام خاطرات مربوط به اون دهه رو بگم يادم مياد يه همسايه داشتيم وسط سرش طاس بود که من خيلي دوست داشتم يه وقت خم بشه دست بزنم تا بدونم چي روي موهاش گذاشته اينقدر برق ميزنه ............ آخي اون وقت چه دقدقه هاي داشتم چقدر بچگي شيرينه 3
jonny depp 8297 ارسال شده در 13 مهر، 2010 پیش دانشگاهی امتحان ادبیات ترم دومم تو نماز خونه بودم آخر جلسه بود همه هم رفته بودن از هیچ کسی هم نمی تونستم تقلب کنم هی به ورقه نگاه می کردم میدیدم فقط 9 نمره نوشتم تو دلم هر کیو که می شناختم قسم دادم خدا خدا می کردم که یجوری 1 نمره بنویسم قبول شم تا اینکه نا امیدانه داشتم به میز نگاه می کردم دیدیم جواب 2 نمره از سوال هارو یه بنده خدایی رو میز نوشته با خوشحالی تمام نوشتم و اون امتحانمو با 11 قبول شدم دیگه نمی دونستم از خدا اون بنده خدایی که رو میز نوشته اونارو چجوری تشکر کنم 4
pegah 733 ارسال شده در 13 مهر، 2010 دوران دانشجویی ما بین دو تا از کلاسامون بیکار بودیم همیشه منو دوستام میرفتیم توی یه کلاس خالی میشستیم یه روز که دوستم وارد کلاس شد دید استادی سر کلاسه حول شد اومد بیرون در و بست اما نکته جالبش این بود که خودش اینور در بود و کیفش مونده بود اونور در منو بگی مردم از خنده هر چی صدام میکرد که برم کمکش نمی تونستم 7
am in 25041 ارسال شده در 14 مهر، 2010 ما همین هفته پیش شکست عشقی سختی خوردیم! ما سالها عاشق دختر همسایمان بودیم! چندبار به او پیشنهاد دوستی و حتی این بار آخری درخواست مزدوجینگ داده بودیم! اما او همیشه ساکت بود و ما این را به حساب شرم او و جواب مثبتش میگذاشتیم! تا اینکه همین چنروز پیش متوجه شدیم ایشان یک عدد مانکن بوده است که زن همسایمان برای پرو لباسهای خیاطخانه اش از او استفاده میکرد! آه قلب شکسته من، آه عشق سوخته من! 6
arian ariaey 1755 ارسال شده در 17 مهر، 2010 من 3 روز پیش با دوست یکی از دوستام بودم و داشتک بهش درس شماره دادن به دخترا رو می دادم . بهش گفتم از بین هر 10 نفری که بهشون شماره می دی , به طور رندوم وار 1 نفر شماره رو می گیرن من در مواقع عمل رعکس مواقع نقشه کشیدن گند می زدم , یعنی عادتم بود. .ولی به قول خارجکی ها guess what? من رو 8 نفر جلوی همون پسره این کارو انجام دادم . 3 نفر شماره گرفتن . البته من یه ترفند هم انجام دادم که تاپیر داشت 1
Bell 32 ارسال شده در 24 مهر، 2010 پیش دانشگاهی بودم....کلاسمون 12 نفر بود فقط ...یه معلمه گسسته داشتیم...خیلی مرد جدی بود...:banel_smiley_52:.من که سر هیچ کلاسی بند نمیشدم سر کلاس اون همه سعی مو میکردم اروم بشینم....البته فهمیده بود به زور خودمو اروم نگه میدارمااا....:icon_pf (34):ولی از حق نگذریم جز بهترین معلمای گسسته تهران بود!!! خلاصه...... من یه رفیقی داشتم تخصصش تو سوال امتحانی دزدیدن بود....قربونش برم...دلم براش نقطه شده!!! امتحان ترم اول گسسته بود...خوب تو پیش دانشگاهی تست زدن فقط مهمه و مااام اصلا حسو حال حل مسئله های گسسته رو نداشتیم.... حنا جلو دفتر... من تو پاگرد اول..... مهتاب پاگرد دوم.... و محدثه ام تو اتاق مشاورمون داشت از تو فایلا سوالارو پیدا میکرد.... واااای هیچ وقت یادم نمیره....:banel_smiley_52:ما کلاسمون و اتاق پشتیبانمون رو به رو نماز خونه بود!!! حالا طبقه پایینو ما پوشش داده بودیم نگو مدیرمون تو نمازخونه س....:banel_smiley_52: وقتی اومد بیرون داشتیم هممون سکته میکردیم....:banel_smiley_52:اینقد زبون ریختم و مظلوم نمایی کردم که سرش گرم شه و محدثه از منطقه خارج شه که نگو!!!!!:icon_pf (34): خلاصه به خیر گذشت.... و اون امتحان رو دادیم ... ومدرسه ما بهترین نمره هارو بین اون مدرسه هایی که معلممون تدریس میکرد گرفت!!!! و داشت از تعجب پس میافتاد بیچاره!!! خیلی صحنه هارو جالب گفتی....واقعا چه دورانی بود.... امیدوارم اون معلم گسسته هیچ وقت گذرش به این پستها نیفته......:banel_smiley_52: 2
DCBA 8191 ارسال شده در 24 مهر، 2010 خیلی صحنه هارو جالب گفتی....واقعا چه دورانی بود.... امیدوارم اون معلم گسسته هیچ وقت گذرش به این پستها نیفته......:banel_smiley_52: نگوووووووووووووووو....بیفته که بی ابرو میشیمممممممممم.....:banel_smiley_52: :banel_smiley_52: 2
Gizmo 5887 ارسال شده در 26 مهر، 2010 منم دوم راهنمایی بودم با همکاری دوتا از دوستام برگه امتحانات ثلث آخرو دزدیدیم اونم نه یه درس؛چنتا؛تاریخ؛جغرافیا؛دینی؛ریاضی؛فارسی ماجراش طولانیه 2
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 اولیشو خودم میگم.... سوم دبیرستان بودم... مدیر وحشتناکی داشتیم...:banel_smiley_52: مدرسه ما یه جورایی مجتمع بود ولی بزرگی نبود ....ساختمون دبستان دقیقا رو به رو ساختمان ما بود... یه روز منو حنا دوستم داشتیم از گشنگی میمردیم... بوفه هم طبقه دوم بود که رو به روش یه تراس بود و خوراکی هارو تو تراس میزاشتن...مسئول بوفه نبود و ماااام داشتیم تلف میشدیم....:icon_pf (34): اون روز معلم نداشتیم و هرکی سر کلاس سرش به چیزی گرم بود....حیاطم خالی....طی یه عمل انتحاری حنا قلاب گرفت و من از نرده های تراس رفتم بالا و تا تونستم خوراکی انداختم پایین و حنا جمع کرد....البته با مسئول بوفه رفیق بودیم و پولشو حتما بعدا بهش میدادیم....:girl_yes2: چشتون روز بد نبینه....:banel_smiley_52:نگو از دبستان مارو دیدن و به ابن ور گزارش دادن!!!! حالا ما خوشحالو خندون داشتیم میرفتیم تو کلاس که جلو در مدیر و ناظم و دفتردار ومعاون ومشاور و یکی که هیچ وقت نفهمیدم تو اون مدرسه چی کاره بود ریختن سرمون...:icon_pf (34): حالا مااام دستاو جیبامون پر خوراکی....خیلی صحنه جالبی بود....بچه هام تو کلاس بهت زده بودن که چی شده....خوب هیچ کس خبر نداشت ما چی کار کریم.... هیچی دیگه دعوامون کردن و ما فقط سعی میکردیم خندمون نگیره و سکوت کرده بودیم و مدیره از این بیشتر حرصش میگرفت!!!! همه خوراکی هامونم ازمو ن گرفت!!! و ما گشنه موندیم!!! خدا ازش نگذره!!!:icon_razz: یادت میاد وقتی سال بعدش واسه استاد دیفرانسیلمون تعریف کردی قیافش چه شکلی شده بود.....این جوری: :jawdrop: :ws28: :ws28: :ws28: 3
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 سوم دبیرستان بودم.... 5شنبه ها مدرسمون صبونه میداد...منم عشق حلورده....بهم نرسیده بود...یکی گفت برو از آبدارخونه بردار.... طبق معمول مدیر گندمون داشت به همه الکی گیرمیداد وهمه رو میکرد تو کلاسا....منم از همه جا بی خبر با حلورده م داشتم از آبدارخونه برمیگشتم که یهو منو هول داد تو یکی از کلاسای خالی و گفت تو واس چی الان اینجایی بمون اینجا تا تکلیفتو روشن کنم....:jawdrop: منم شوکه شدم ....شیطونی میکردم ولی اونم دیگه شورشو در اورده بود ...کاری میکرد ادم به خودش شک میکرد...گفتم مگه چی کار کردم ؟؟؟ رفتم از آشپزخونه حلورده بردارم دیگه.... گفت : همش به فکر شیکمتی....و ازم گرفت...:cryingf:. :cryingf:اون نباید این کارو میکررررررد!!!!! :cryingf: من فقط صورتم تپل بود !!!! خودم لاغر بودم....ولی هی به خوردن من گیر میداد!!!! :w00: :w00: واقعا ازت گرفت.. :ws28: یادت که میاد من اون موقع نبودم اونجا، چه سوژه هایی رو که از دست ندادم... 2
DCBA 8191 ارسال شده در 26 مهر، 2010 یادت میاد وقتی سال بعدش واسه استاد دیفرانسیلمون تعریف کردی قیافش چه شکلی شده بود.....این جوری: :jawdrop: :ws28: :ws28: :ws28: شیطون نشستی خاطرات منو میخونی....این انجمن جاهای دیگه ام داره هاااا....:ws2: 1
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 سوم دبیرستان بودم...یه دختر مایه دار یکی یه دونه لوس ننر تو کلاسمون داشتیم....معلم هندسمون یه مرده بود که وقتی رگ جدی بودنش میگرفت نمیشد دیگه جم زد سر کلاسش...البته من هم چون خودشو هم درسشو دوس داشتم و هندسه مم خوب بود شر بازی ام در میاوردم هیچی بهم نمیگفت... خلاصه این دختره نمیدونم امتحانشو بد داده بود تمریناشو حل نکرده بود یادم نیست...این معلممون حسابی بهش توپید و اونم زنگ تفری شورو کرد به زر زر و اومد گفت لیلا موبایلتو میدی من یه زنگ به مامانم بزنم.....منم حساس ....دلم براش سوخت و بهش گفتم مامانت نگه از من موبایل گرفتیاااا.... :icon_pf (34): خوب موبایل تو مدرسه ممنوع بود.... و اینم جایزه شاگرد اول شدنه سال دومم بود و بابام برام خریده بود خیلی دوسش داشتم و از خودم جداش نمیکردم... خلاصه دختره ی احمق زنگشو زد ومامانش پاشد اومد مدرسه و گفت با موبایل دوستش زنگ زده!!!!!:jawdrop: سر کلاس بودیم که اومدن صدام کردن برم دفتر....منم که بو برده بودم... جلو در وایستاده بودم تو کلاس داشتم فقط تن تن اس ام اسامو پاک میکردم....مایکل (معلم هندسمون) هم ریسه رفته بود از خنده.... ببین پیش دانشگاهی بودیم که اتفاق افتاد ، این یکی رو من بودم ،یادمه واقعا نمیدونم چرا گفت به مامانش.... به قول خودت، تو هم که حسسسسااااااس.... 3
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 لی لی یادته یه لنگه کفش مستر و (معلم زبان) دزدیدم جاش دمپایی گذاشتم؟اونم چیییی کفش چرم مشهد!!!گرووووون!!!!! اونم با کلاااااس!!!! بیچاره با یه دمپایی و اونیکی کفش اومد سر کلاس،ما هم عکس گرفتیم!!!! کلی ضایع بوداااا!!!! آیدا واقعا آتیشی مونده بود که ما نسوزونده باشیم اون سال.... 2
aida.comix 1809 ارسال شده در 26 مهر، 2010 آیدا واقعا آتیشی مونده بود که ما نسوزونده باشیم اون سال.... :ws28: آرررره!!! اونم من،با مستر!!! ماکارونی!!!!:gnugghender: لاتی راه رفتن من پا تخته سر هندسه!!!:persiana__hahaha: دلم براتون تنگه!!!!!! 2
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 دوم دبیرستان یه ناظم سیریش داشتیم که همش گیر من بود!!ما اجازه نداشتیم تو مدرسه یا سر کلاس آدامس بخوریم،منم که همش در صدد آزار و اذیت این طفل لووووس!!! یه روند یه آدامس قد دمپایی تو دهنم بود!!! اونم مثل لوسا می دویید می رفت پیش مدیر داغونمونو منو خراب می کرد!!!:ubhuekdv133q83a7yy7 یه روز پیش مدیر که رفتم با مظلوم نمایی تمام به خاله (مدیر عزیز) گفتم خانوم می دونین چیه ؟ من مشکل معده دارم اگه آدامس نخورم همش تو مدرسه حالم بد میشه!!!! اونم بگی نگی باور کرد و بهم گفت پس حالا که می خوری جوری بخور که معلوم نشه!! آخه زشته یه دختر آدامس بخوره!!!:shame: چه حرفا!!!! بیچاره ناظمه پوکید!! از اون به بعد ناظمه رو میدیدم صدای آدامسه رو در میاوردم!!! یاد ایام بخیر!!! آیدا تو چه طوری تونستی قیافتو مظلوم کنی که خاله حرفتو باور کنه؟؟؟ من اصلا نمیتونم تو رو با قیافه مظلوم تصور کنم..... :ws28: 2
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 شیطون نشستی خاطرات منو میخونی....این انجمن جاهای دیگه ام داره هاااا....:ws2: البته که جاهای دیگم داره .... فعلا بذار عقب موندگی هامو جبران کنم... 2
aida.comix 1809 ارسال شده در 26 مهر، 2010 آیدا تو چه طوری تونستی قیافتو مظلوم کنی که خاله حرفتو باور کنه؟؟؟ من اصلا نمیتونم تو رو با قیافه مظلوم تصور کنم..... :ws28: اون موقع کوشولو تر بودم خو!!!:babygirl: بلد بودم مظلوم بشم!!! اما بعدا" پوکیدم!!! خاله حالش ازمن به هم میخورد!!!:confused: "منم همینطور البته!!":icon_razz: 3
aida.comix 1809 ارسال شده در 26 مهر، 2010 پاشید برید بیرون ببینم از این تاپیک ......:w00: :w00: :w00: :ws28: :ws3: 2
Bell 32 ارسال شده در 26 مهر، 2010 پاشید برید بیرون ببینم از این تاپیک ......:w00: :w00: :w00: چرا عزیزم....خاطره های به این قشنگی.... یادته کلاسای آخر وقت دیفرانسیلو؟ زنگ تفریح بینش که فقط ما بودیم و استاد ....خاله اینام نبودن....میرفتیم تو استخر توپی که واسه پیش دبستانی ها درست کرده بودن....استاد دیف که میومد باورش نمیشد صدای جیغ و بازیه ماها بوده ، مدام می گفت واقعا شما بودین؟؟؟؟؟؟ :ws28: :ws28: 3
ارسال های توصیه شده